X
تبلیغات
نماشا
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

مکتب عرفان و شعر

کلیک کنید:  بخش اول اینجا

 

 

  بیقرار

ز هنگامی که رفتی از کنارم <><> شبی تاریک کردی روزگارم

چرا ای بی‌مروّت دل شکستی <><> مرا در بند کردی بیقرارم

تو رفتی سرونازم مهربانم <><> بیا ای نازنیم گلعذارم

بیا آغوش بگشایم برویت <><> کمر بر بسته‌ام تا جان سپارم

غمی جز دوریت هرگز ندارم <><> بیا جانا دقایق میشمارم

چرا ای گل زبانم را تو بستی <><> تو را دلداده‌ام بس شرمسارم

تو را گفتم بیا با هم بمانیم <><> پیامم داده‌ای امیدوارم

مکن منعم اگر این سان پریشم <><> گرفتارم ز چشمان اشک بارم

بگو مجنون قسم بر عشق دیرین <><> چگونه شکر این نعمت گزارم

--u---u---u

 

 خواب دوشین

دلم بی‌تاب عشقی بس عبث گردیده غمگینم <><> نمی‌بینم نشان از الفتی در عشق دیرینم

چه شب‌هائی سحر کردم مگر آید به دیدارم <><. دلا ای کاش می‌آمد مرا در خواب دوشینم

ندیدم برق چشمانش که از عشقی سخن گوید <><> نمی‌آید به بالینم دهد از درد تسکینم

گناهم نیست مهرش را به دل دارم که مینالم <><. بگو در احتضارم بل که او آید به بالینم

خوشم آن دم که در پرواز عشقم اوج میگیرم <><> ولی افسوس در پرواز هم کمتر ز شاهینم

چرا در انتظارش روز و شب بیهوده سر کردم <><. ندانستم که او را نیز گاهی هم نمی‌بینم

اگر گفتم تو را مجنون که از عشقم خبر داری <><> بدان در عشق ورزی من همان فرهاد شیرینم

---u---u---u---u

 

 محرم راز

ای دوست بیا تا که تو را باز به ببینیم <><> بل خویشتنم محرم این راز به ببینم

در باغ دلم خانه نمودی به سلامت <><> گلزار وجودت همه پر ناز به ببینم

از درد فراقت نتوانم که بمانم <><> کی این دل خونین شده دمساز به ببینم

از معرفتت کم نتوان گفت به سالک <><> ای کاش که خود با تو هم آواز به ببینم

هنگام عبادت به خیالت بنشینم <><> تا بل که دمی خویش به پرواز به ببینم

مجنون تو بمان بر سر سجاده به تسبیح <><> تا راز چنین حال سرآغاز به بینیم

--uu--uu--uu--

 

 عشق شورانگیز

عشق شورانگیز جاویدم چرا تاران کنم <><> بی‌جهت خود را جدا از جمع هشیاران کنم

خاطراتم را نباید پاک از دفتر کنم <><> با چه امیدی ستم بر خویش و دلداران کنم

من که با عشقم نشستم سال‌ها در کنج غم <><> پس چرا سامان عشقم بی‌سبب ویران کنم

درد من دردی است بی‌درمان تحمل بایدم <><> تا چو بلبل در سحرگاهان که را مهمان کنم

در شبستان گر شدم باید که با دلدادگان <><> همنشین گردم، کجا من فکر عیاران کنم

با دلم گفتم چرا تا کی مدارا می‌کنی <><> گفت چشمانم را ببین تا اشک را باران کنم

با چه حاجت عشق ورزیدی تو مجنون بی‌جهت <><> من مگر روزی تو را در خاک گلباران کنم

-u---u---u---u-

 

  چشمان گریان

چو من دارم کدورت با دلی خونبار می‌گویم <><> که تا در بند عشقم خسته چون بیمار می‌گویم

اگر گفتم گرفتارم به بین چشمان گریانم <><> کنون در هجر میسوزم چنین غمبار می‌گویم

وگر مسکن گزیدم در چمن‌زاری زمردگون <><> ز گل‌ها همچو بلبل یا تو در گلزار می‌گویم

کناری یاسمن خوابیده در آرامشی امشب <><> عجب اشعار را با چشم تر هشیار می‌گویم

تو را هرگز نمی‌بینم، نمی‌آئی بدیدارم <><> و گر آئی در این ویران سرا بسیار می‌گویم

تو چون بردی دلم ای گل ندارم هیچ خسرانی <><> غمی سنگین به دل دارم که با دلدار می‌گویم

نمی‌بینم تو را دیگر ز احوالت چه سان پرسم <><> تو هم مجنون نمی‌پرسی چرا تب‌دار می‌گویم

---u---u---u---u

 

عشق و حرمان

نکردم بی‌وفائی پس چرا کردی به زندانم <><> که در زندان گرفتارم به غم با درد حرمانم

تو را ای نور چشمانم گرامی داشتم چون جان <><> چرا رفتی کشیدم در فراقت درد هجرانت

اگر یک دم سپردم دل به موجی نرم در ساحل <><> ندانستم که در دریا کمین در موج طوفانم

دلم خون شد ز ابهامت نگفتی حرف آخر را <><> به بالینم اگر آئی شناسی درد و درمانم

گنه ناکرده‌ام جانا دلم از سینه خارج کن <><> که می‌سوزد ز مهجوری به بین چشمان گریانم

اگر آزاد گشتم زین قفس روزی دعایم کن <><> فراموشم نخواهی کرد میدانی که میدانم

چون من با عشق و حرمان ساختم مجنون مده پندم <><> که میدانی چه سان افتاده دردی سخت بر جانم

---u---u---u---u

 

کنج تنهائی

من چو بلبل از محبت با تو در گلزار گویم <><> بعد عمری باز هم از عشق با اضرار گویم

کی شنیدی گفته‌ام از درد بیدرمان عشقم <><> مطمئن ناجار دردم با تو در دیدار گویم

سال‌ها در کنج تنهائی نشستم بی تو با غم <><> تاابد از عشق دیرینم سخن بسیار گویم

با تو دلبندم چه گویم تاب مهجوری ندارم <><> از همین امروز منهم با تو در امرار گویم

من نکردم گفتگو جز با هَزاران در گلستان <><> پس چه میگوئی که من از عشق با اغیار گویم

هر چه من در شوق عشقم شور عشقی در تو شاید <><> رنگ زردم را ببین چون با تو از رخسار گویم

درد عشقم را اگر گفتم به مجنون <><> کی توانستم کَلامی من به بوتیمار گویم

--u---u---u---u-

 

وعده دیدار

من که در وعده دیدار سر از پا نشناسم <><> بایدم گفت چنین مست مسیحا نشناسم

عاشقان پند دهندم که روم خانه جانان <><> لیک ترسم که دگر قدر ثریا نشناسم

ماهرویان همه جمعند در این محفل خوبان <><> یوسفم پاک نهادم که زلیخا نشناسم

فارغم از همه عالم که در این جمع پریشان <><> شک مدارید عجب نیست پریسا نشناسم

گر خرابات روم با قدحی از می گلگون <><> من در آن میکده پنهان و هویدا نشناسم

کس توانا نتوان دید در این وِلوِله، ‌ای دل <><> ناتوانم که به جز دوست توانا نشناسم

پرده‌دارا پس این پرده چه نقشی است برایم <><> گفته بودم به تو مجنون که معما نشناسم

--uu--uu--uu--u-

 

نور خدا

هر طرف مینگرم نور خدا می‌بینم <><> فاش گویم که در آن حال چه‌ها می‌بینم

راه را سالک شوریده رود تا مقصد <><> این همان است که بی چون و چرا می‌بینم

جام مینای طرب دست گرفتم پر می <><> نوش بادا که قَدَر قَدْرِ کفاء می‌بینم

ای که با همت خود در طربی شاکر باش <><> رستگاری همه در وجد و ثنا می‌بینم

نور حق را ز وجودم به تراوش بینم <><> این چنین خیر ز اسرار دعا می‌بینم

تا در این بحر خروشان به تلاطم باشم <><> خویشتن را، ز شما نیز جدا می‌بینم

نیست پنهان که دگر خرقه تهی خواهم کرد <><. مرگ را بدرقه مجنون چه روا می‌‌بینم

----uu--uu--u-

 

 شوریدگی

داغ هجران تو را با دل شیدا چه کنم <><> درد جانکاه روانم تو بفرما چه کنم

عشق و شوریدگی‌ام عقده‌ی دل گشت ولی <><. پای بندم به تو ای دختر ترسا چه کنم

روزگارم سپری شد چه عبث زود گذشت <><> رفته‌ای تاب ندارم بت رعنا چه کنم

دلبرم این دل شوریده تو بردی به امان <><> قصّه‌ام بود همین درد تمنّی چه کنم

زده‌ام بر دَرِ آن خانه مگر باز کنی <><> وای بر من که در این ولوله تنها چه کنم

رند بودی و ستم کار که بردی دل و جان <><> من در این غصه که با یار پری‌سا چه کنم

جَعد گیسوی سیاهت ندهم باج به کَس <><> هاج با جلوه‌ی آن نرگس شهلا چه کنم

کِی، کجا لطف نمودی دگرم، هیچ مگو <><> عارضم از تو به مجنون غم‌ فردا چه کنم

-uu--uu--uu--u-

 

نیایش

یا رب چه کنم از غم عشقت به که گویم <><> باید به کجا پای نهم تا که تو جویم

هنگام نمازم تو گهی عطر فشانی <><> آنجاست که من عطر دلاویر تو بویم

هرجا که دمی هم به نیایش بنشینم <><> بینم که در آن مرتبه هم جای تو پویم

ایدوست بگو با من مسکین ز قیامت <><> تا بلکه در آن حشر شود رو به تو سویم

فریاد کنم از سر تقصیر و تضرّع <><> تا باز نمائی همه درها تو به رویم

پس مرحمتی با دل زارم تو بفرما <><> چون عبد و عبیدم ز تو من دست نشویم

مجنون تو بگو با دل خود هرچه که خواهی <><> در نور خدا گم نکنم منزل و کویم

--uu--uu--uu--

 

 در بارگاه دوست

ای دوست به درگاه تو من خانه نمودم <><> اسباب ز ویرانه به کاشانه نمودم

باری که کشیدم همه غم بود تشکر <><> با جان و دلم عشق چو پروانه نمودم

تعلیم گرفتم که گشایم در ایمان <><> چون روی به یک عارف فرزانه نمودم

از خویش به بیگانه نگفتم سخنم را <><> تا، در دل بیگانه چون دیوانه نمودم

با عشق تو من پای به درگاه نهادم <><> در هجر تو، خود طالب پیمانه نمودم

از فیض کمالت همه جا نام گرفتم <><> تا در دل عشاق چو در دانه نمودم

از دل به تو در عالم فانی چه بگویم <><> کز نور تو با عشق چو افسانه نمودم

تا را ه تو پویم همه شکران تو گویم <><> در سجده به تکبیر چه شکرانه نمودم

چون ذکر تو گفتم تو مرا راه نمودی <><> با عشق تو این راه چه مستانه نمودم

من هیچ نکردم تو به من لطف نمودی <><> کِی من به تو درخواست ز بیعانه نمودم

مجنون تو اگر جای در آن خانه گرفتی <><> من نیز به آن خانه شدم خانه نمودم

 

راز جهان

من اگر نکته‌ای از راز جهان آگاهم <><> روزگاری است کمر بسته این درگاهم

بارها توشه گرفتم ز گذر گاهی چند <><> باز با راز و نیازم همه شب در راهم

من اگر وسعت هستی به یقین می‌بینم <><> خود در این لایتناهی نه گدا، نی شاهم

زین جهت هیچ ندارم غم فردا هرگز <><> چون که با لحظه دمادم به جلو همراهم

ترک مافات که کردم، به خدا دل بستم <><> بینماکم که کنم هر چه که خود می‌خواهم

سالهائی سپری کردم و دیدم آخر <><> من که خود یافته‌ام نیست مرا جز آهم

راه مجنون ز گذر هیچ نگیرد پایان <><> ای برادر تو مرا بین که چه صاحب جاهم

----uu--uu--u-

 

تقدیر

دوستان در همه جا نور خدا می‌بینم <><> روح را از تن خود گاه جدا می‌بینم

هرچه تقدیر رساند ز نوا می‌بینم <><> بندگی شرح تَعُبّد ز ثناء می‌بینم

عارفان را سر سودا به سخاء می‌بینم <><> چون ز جان در گذرم خویش رها می‌بینم

در فراسوی زمان باز بقاء می‌بینم <><> راستی را به درستی و، وفاء می‌بینم

بی‌گمان منزلتم قدر کفاء می‌بینم <><> شکر می‌گویم و خود غرق غَناء می‌بینم

تا اَبد خویشتَنمَم بَند صفاء می‌بینم <><> راه آرامِش و راحت به دعاء می‌بینم

دار فانی جهان رو به فناء می‌بینم <><> ذهن آشفته مجنون ز جفاء می‌بینم

----uu--uu--u-

 

سوکوار

ندارم تاب دوری بیقرارم <><> ز بس افسرده‌ام اندهبارم

از آن روزی که دیدم روی ماهت <><> شدم طوفان وزیدم در بهارم

گرفتم در بغل زانوی غم را <><> تو می‌بینی که دائم سوکوارم

کشیدم بار هجرانت پریشان <><> از این بیهودگی هم شرمسارم

ندارم صبر و طاقت نازنینم <><> بیا آرام بنشین در کنارم

سخن از مهربانی‌ها بگوئیم <><> که من با مهربانی سازگارم

اگر گفتم فداء مجنون عشم <><> تَرحّم کن به بین احوال زارم

--u---u---u

 

در سوک عشق

اگر دل آتشی افروخت سوزان بی‌عِنان بودم <><> و گر دل داد‌ه‌ام بی هیچ رحمت دلستان بودم

بسی اندوهگینم قصّه‌ام یک سر، پریشانی است <><> مداوم سوختم چون از درون آتش فشان بودم

سخن من از وفادارم، محبّت جای خود دارد <><> ز مهجوری نخواهم گفت: زیرا بندیان بودم

اگر با مرگ من این قصّه پایان می‌رسد روزی <><> بدان با خون دل در عشق چون دلدادگان بودم

بهاران تا خزان بیهوده عمرم را تلف کردم <><> کجا، کِی با دلی مشعوف من در گلستان بودم

سحرگاهان اگر در سوک عشقم ناله سر دارم <><> مکن منعم که از اسیب حرمان در فغان بودم

ز دنیا من نمی‌نالم که دنیا جای ماندن نیست <><> ز بس غم داشتم منظومه‌ای از کهکشان بودم

اگر از بخت خود نالیده‌ام با خویشتن گفتم <><> در این دنیا مگر از پیش من صاحب قَران بودم؟

---u---u---u---u

 

در سوک عشق

تو را افسرده می‌دیدم دلم در سینه میلرزید <><> چرا درعمر بی حاصل فقط پالیزان بودم

تو از من کِی بدی دیدی شکستی عهده و پیمانت <><> عجب سر گشته گشتم، بی‌جَهَت، هر سو دوان بودم

چو از شب‌ها گذشتم روزها تاریک‌تر دیدیم <><> مگر در ظُلمتِ مطلق فروغ جاودان بودم

اگر با عشق چون بلبل سُرودی شاد می‌خواندم <><> قسم در بوستان بر شاخساران نوحه‌خوان بودم

من آن زیبا تَذَر و بیشه‌ها در کوهسارانم <><> ولی با این چنین حرمان کُجا هم چون دَنان بودم

تو را گفتم که قُمری هر کجا یا جُفت می‌گردد <><> تو تنها بوده‌ای من نیز تنها، هر زمان بودم

سحرگاهان هزار آوا کُند فریاد در هجران <><> دِلا ای کاش چون بلبل غزلخوان در جنان بودم

---u---u---u---u

 

در سوک عشق

اگر بلبل غزلخوان است قُمری از چه مینالد <><> چو، قُمری پیش تو با دیده‌گانی خون چکان بودم

اگر گفتم قناری‌ها نمی‌خوانند در هجران <><> از این‌رو چون غمی در سینه‌ای خونین نهان بودم

تو از هر گل شکوفاتر نشان از رنگ و بو داری <><> چرا از این چنین منظر کماکان بی‌گمان بودم

غمی در دل نداری سوک عشقم را نمی‌بینی <><> اگر با من تو به بودی فَرا از بهتران بودم

چو نالیدم دمی از دوستان در جا تو بالیدی <><> وَلو چون مرغ بی‌بالی نشانی در کمان بودم

تو را چون حکم قانون منزلَت دادم پذیرُفتی <><> چنین شد با تو دلبندم مداوم مهربان بودم

در این دلدادگی هرگز ندیدم روی آرامش <><> دل آرامی اگر من نیز چون صاحبدلان بودم

اگر نفرین کنم ترسم فغانم در فلک پیچد <><> نمیدانم چرا از درد هجران در امان بودم

---u---u---u---u

 

بازگشت

از این ماتم‌سرا رفتم، حَذَر کردم <><> چه راحت هم خطر کردم، سفر کردم

ازآن روزی که برگشتم پشیمانم <><> هزاران سال هم بیهوده سَرْ کردم

گرفتارم ز رفتن‌های تکراری <><> پذیرفتم که عمرم را هَدَر کردم

کجا بودم، کجا رفتم، کجا هستم <><> چرا صد بار خود را در به‌در کردم

مرا تکلیف دادی، مَرحَمَت کردی <><> ولیکن بارها کردی دگر کردم

ندارم چاره‌ای درمانده‌ام یا رب <><> همین شد هرچه کردم بی‌ثَمَر کردم

اگر یکبار دیگر باز گردیدم <><> تو خواهی دید کاری با اَثر کردم

---u---u---u

 

به تو گفتم که چنینم

چه کنم راه ندارم که تو را گاه به بینم <><> نتوانم همه ایام به یادت بنشینم

تو مگر عاشق دلسوخته‌ات را نشناسی <><> تو بمان، صبر نما، تا ز رخت لاله به چینم

نگهت باز مگردان که تو را خوب به بینم <><> تو شمیمی، تو صمیمی که تو را نیز کَمینم

تو اگر روی بپوشی، اگرم سنگ پرانی <><> بتو گویم که مرا سنگ مینداز همینم

تو نباید که بگوئی تو چنینی تو چنانی <><> تو مپندار چنانم به تو گفتم که چنینم

چه تصور تو نمودی مهِ تابان و درخشان <><> ز کجا آمده‌ام؟ چشم، ز فردوس برینم

درِ اقبال گشودم که مگر باز درآئی <><> که منوّر بکنی خانه دل ماه جبینم

تو بیا محضر این عاشق شوریده مجنون <><> که نشان هیچ ندارد به تو گوید که بهینم

--uu--uu--uu--uu

 

در آسمان عشق

دل بسته‌ام به عشق تو هر دم در آذرم <><> تا کی شود که وصل تو گردد میسرم

در آسمان عشق زدم بال تا فلک <><> در پنجه‌های تیز فلک چون کبوترم

من در سپهر با همه دردم شدم اسیر <><> افسوس وحیف فاقد پرهای شهپرم

گشتم اسیر پنجه قهّار سرنوشت <><> گوئی ز درد رنج و تخاصم غضنفرم

در بارگاه عشق نمودم بگو، مگو <><> شاید که در مقام اسارت دلاورم

هستند روی مخمل الماس‌گون شب <><> یک آسمان ستاره که ماهی منوّرم

جانم فداء که عشق تو افتاد در سرم <><> در کهکشان مهر و محبّت مظفرم

روزی گرفت ساقی و پر کرد ساغرم <><> پی‌ریز هم نهاد دو جامی برابرم

گفتم بگیر تشنه آبی ز کوثرم <><> از جامهای خمر تو ای دوست بگذرم

مَن در زمان فجر چو خورشید خاورم <><> از غم تکیده‌ام که چنین حیرت آورم

در کار عشق با غم دل خو گرفته‌‌ام <><> مجنون بگو که این همه غم را کجا برم

-u-u--uu-u-u--

 

یاور و فریادرس

تا بر آرم نفسی فاش نگویم به کسی <><> چون مرا نیست دگر یاور و فریاد رسی

دوستانم همه رفتند، نگفتند چرا <><> تا مگر کوش کنم نغمه ساز جرسی

کاروان رو به کجا؟ مقصد یاران به کجا؟ <><> سال‌ها رفت و ندیدم که کسی ملتمسی

ای که در سیر و سلوکی تو نباید هوسی <><> در چنین حال مپندار که در یک قفسی

از ازل تا به ابد کار قدر بود چنین <><> مر، نداء گفت برادر تو مگر در قبسی

فار غم از غم دنیا نبرم بار کسان <><> کمرم خم نکنم در ره هر خار و خسی

بنده از رحمت آنم که مرا کرد نداء <><> تا کشم چند صباحی ز کرم یک نفسی

گر که مجنون صفتم هیچ مگوئید به من <><. چون که او هست مرا یاور و ارباب و مسی

بشنو از عاشق شوریده که مجنون به صفا <><> گفت: یا رب نه سزد خلق تو را بلهوسی

-uu--uu--uu--u-

 

کوله‌بار

الهی لطف فرما راه من هموار کن <><> بری از دام آدم‌های دنیا دار کن

سپردم راه دشوارم به سختی با امید <><> خدایا کوله بارم درجهان پر بار کن

اگر بیراهه رفتم ای خدا، شرمنده‌ام <><> به بخشایم مرا در کجروی اخطار کن

و گر دیدی که من در کوی جانان خفته‌ام <><> عیان بیمار عشقم خود مرا تیمار کن

اگر با خویش هم ناسازگاری می‌کنم <><> خدایا بنده‌ام چاکر مرا هشیار کن

اگر با خویش هم ناسازگاری می‌کنم <><> خدای بنده‌ام چاکر مرا هشیار کن

دگر مجنون تو در کردار کم تردید کن <><> به بین آقا چه می‌گوید همان رفتار کن

-u---u---u---u

 

مَستِ مَست

مست مستم تا که هستم جام می لبریز کن <><> تا که هستم تیغ خشمت بی‌مهابا تیز کن

سینه‌ام با عشق تقدیمت نمودم بی‌بهاء <><. هر چه میخواهی همان کن از جفا پرهیز کن

مهربانی بیشتر لطفی به این دل داده دار <><> عشق شورانگیز دل را دم‌به‌دم سر ریز کن

صحبتی داری بگو تا حرف دل را بشنوی <><> حرف دل را گر شنیدی هر دو گوش آویز کن

چون تو را دل بست مجنون عاقبت بیمار شد <><> با نگاهت کم فسونگر چهره رنگ‌آمیز کن

-u---u---u---u-

 

رویای عشق

ای یار ناپیدای من <><> بشنو نوا از نای من

با عشق بی‌پروایی من <><> افسانه شد رویای من

افسانه شد رویای من <><> ا ی یار سیمای من

شیدا منم والای من <><> آرام جان رعنای من

زنجیره‌ای در پای من <><> زنجیره‌ای در پای من

ای ساز روح‌افزای من <><> آوای من از رأی من

دلخسته از غوغای من <><> ترسای بی‌همتای من

ترسای بی‌همتای من <><> ای شعر پرمعنای من

دلدار جان آسای من <><> ای نازنین زیبای من

رفتی تو از دنیای من <><> رفتی تو از دنیای من

-u---u---u---u--

 

خودباوری

خدایا جز تو من یاور ندارم یاوری کن <><> ز پا افتاده‌ام، دستم به دامن سروری کن

اگر دیدی که عاشق گشته‌ام، شوریده بودم <><> به بین چون بوده‌ام، امروزه بر من داوری کن

سحرگاهان که مینالم مرا دریاب ربّی <><> دلم را داده آنرا تا قیامت رهبری کن

چون من دلبسته‌ام، پیوسته‌ام با عشق یا رب <><> مرا چون بنده‌ای معقول از مشرک بری کن

خدایا رحمتی فرموده‌ای، راهی نشان ده <><. هدایت کن مرا با عطر گل نیلوفری کن

اگر روحم به جا آورد فرمانت کماکان <><. مرا دلشاد کن، مقهور از خود محوری کن

به این دلدادگی، در عشق میبالم خدایا <><> تو مجنون رادگر وادار بر خود باوری کن

--u---u---u---u

 

پِژمان

مانده‌ام در غم هجران تو دائم نالان <><> هر شبنم تا به سحر اشک روان از چشمان

دیدگانم به رهت دوخته‌ام با حسرت <><> تا در آئی و زدائی غم دوری از جان

سال‌ها بر سر پیمان تو بودم گریان <><> شعر حافظ به تفعل زده‌ام در پژمان

در جوانی تو مرا واله و شیدا کردی <><> بیش از اینم تو میازار چنین در حرمان

دل دیوانه من وصل تو را می‌خواهد <><> چه کنم سوخته جانم نرسم تا پایان

به گلستان وجودت تو مرا مهمان کن <><. تا سرانجام بگیرد غم این دل سامان

من که عاشق شده بودم به تو گفتم مجنون <><> این نه آسان نه چنان بود که کردی پنهان

----uu--uu--u-

 

زلف دوتا

مرده شوم، زنده شوم تا برسم به کوی او <><> چون برسم به کوی او پیش روم بسوی او

جان بدهم به پای او دل فکنم به راه او <><> باز کنم زلف دو تا شانه زنم به موی او

چون به در آید مه من از دل ابر آسمان <><> دیده تواند که دمی خیره شود به روی او

حرمت خود را بدهم در گنف حمایتش <><> من که شدم عاشق او عاشق روی و موی او

قصه من غصه او مشکل من سکوت او <><> سکوت او غصه من قصه گفتگوی او

عطر دل‌آویز تنش طعنه زند به رازقی <><> جلوه زیبای رخش حاصل رنگ و بوی او

شکوه مجنون همه جا شیوه عشق و دلبری <><> فطرت دلداده همان، شکوة آرزوی او

-u-u-uu--uu--uu-

 

زندان خانه

در این زندان در این دیوانه خانه <><> فراهم می‌کنم من آب و دانه

یکی بالای سر دارم امیری <><> که می‌گیرد دمادم او بهانه

اگر فرمان دهد باید پذیرم <><> که دارد قلب رنجورم نشانه

طلبکار است دائم می‌زند قر <><> ولو هر روز هم گیرد سرانه

نمی‌دانم چرا با من ستیزد <><> منم همراه او هرجا روانه

شدم تنهای تنها خسته ای دل <><. چرا سرگشته‌ام در این زمانه

تو گفتی، باورم شد، شادمانی <><> در این زندان در این دیوانه‌خانه

--u---u---u

 

جلوه مهتاب

چه کنم تا که به ببینم رخ ماهت به نگاهی <><> همه شب جلوه مهتاب نماید که تو ماهی

مه زیبای دل آرام بگو میل چه داری <><> تو بفرما بدهم جان که در این ملک تو شاهی

شه میدان تمنی تو بگو چاره کارم <><> سر سودای تو دارم تو نشانم بده راهی

در این میکده هرگز نشود باز دوباره <><> تو که صد جام گرفتی ننمودی که پناهی

مه من جذبه این عشق مرا دام نهاده <><> تو بگو قصه دل تا بدهم باز صراحی

خم ابروی تو را هیچ کمان کش نتواند <><> بکشد تا بکُشد عشق و جنون گاه به گاهی

دل شوریده مجنون به تو امید ندارد <><> چه کنم تا که به ببینم رخ ماهت به نگاهی

چه شود گر که بیاید بنشیند سَرِ کویم

--uu--uu--uu--uu

 

اسیر عشق

مرا به دام کشیدی رها چرا کردی <><> اسیر عشق خودت بی‌وفا چرا کردی

تمام باور من بود، برق چشمانت <><> خلاف وعده تو با آشنا چرا کردی

نگاه مست تو همچون شراب سُکر آور <><> دریغ و درد تو تقدیر ما چرا کردی

اگر ز عشق سخن گفته‌ام گناهم نیست <><> بگو به من که ستم ناروا چرا کردی

حدیث عشق تو را جاودانه می‌خواندم <><> دلی پریش نصیبم شما چرا کردی

ملامتم تو نکن. هر که جای خود دارد <><> گذر تو از ره این بینوا چرا کردی

مریض عشق توام در فراق مینالم <><> شفای درد مرا بی‌دوا چرا کردی

اسف مدار به این درد مبتلا گشتم <><> بگو به من که به مجنون دعا چرا کردی

---u-u--uu-u-u

 

دل‌دار

بیا جانا که دلدارم تو هستی <><> مگر کم گفته‌ام از عشق و مستی

غمی جز دوریت هرگز ندارم <><> چرا ای نازنینم دل شکستی

به غارت برده ای روح و روانم <><> چه راحت عهد و پیمانت شکستی

تو چون آلاله‌ای زیبا فرجنش <><> چرا با دیگری تنها نشستی

تو در گلزار و بستان، بی‌نظیری <><> دلم را کرده تقدیمت دو دستی

تو با گل هم‌نشینی در گلستان <><> دهانم را چرا ای گل تو بستی

مرا کُشتی شدم مجنون و حیران <><> در اینصورت تو هم از غصه رستی

--u---u---u

 

در حسرت دیدار

در حسرت دیدار تو عمرم به سر آمد <><> تا کی بنشینم که تو از در به درآئی

ای مونس شب‌های غم‌انگیز خیالم <><> تا چند بمانم که تو بل تا سحر آئی

هر وقت که رفتی دل من سوخت در آتش <><> صد بار بمیرم که تو کی از سفر آئی

رفتی به که گویم غم دل را که سر آید <><> امید ندارم که دمی بی‌خبر آئی

از اینهمه دلسوختگی با که بگویم <><> باید تو بگوئی که یقین در حضر آئی

عمری که عبث رفت نشاید دگر آید <><> شاید که تو با بار شکر در نظر آئی

جز لطف تو مجنون نتواند که بماند <><> امید که یک شب ز درم چون قَمَر آئی

--uu--uu--uu--

 

قصه عشق

آیا به ناله‌های دلم گوش میکنی <><> این قصّه را چه سان تو فراموش میکنی

من سوختم به عشق تو تا شعله‌ور شدم <><> این شعله را چگونه تو خاموش میکنی

هرگز مباد عشق تو از خاطرم رود <><> جانا دِگر تو فکر که مخدوش میکنی

دیروز با کِرِشمه پذیرا شدی مرا <><> امروز بی‌سبب تو چه مدهوش میکنی

دستم گرفته‌ای که از این ورطه رَد شویم <><> هر جا پیاله‌ای ز طرب نوش میکنی

افتاده‌ام به دام بلا تا اَبَد اسیر <><> تا کی تو فکر نیک و بد از دوش میکنی

مجنون بیا به مَحضر خوبان این زمان <><> در فکر آن مباش چه تن‌پوش میکنی

-u-u--uu-u-u--

 

درد هجران

دلم گوید به جانان جان شیرین دلربا هستی <><> نگفتی عاشقی با بیقراری آشنا هستی

گرامی داشتم جانا قدومت هر زمان هرجا <><> ندانستم که از آغاز عشقم در کفا هستی

اگر رفتم به گلزاری گلی با دست خود چیدم <><> تو چون گل، گلعذاری، بوستانی با صفا هستی

کشیدم درد هجرانت به تلخی در سحرگاهان <><> بیاد دلبر کنارم، نوش داروئی دوا هستی

اگر بد کرده‌ام، راهی خطا رفتم به بخشایم <><. در اینصورت مرا یا درد حرمانم شفا هستی

تو در زندان عشقت دست و پایم بسته‌ای ای گل <><> رهایم کن از این زندان تو اریابی کیا هستی

اگر گفتم که بی‌حاصل کشیدم درد هجرانت <><> از این دوری پریشانم تو تا کی در جفا هستی

تو ای مجنون چه شد در بند افتادی به آسانی <><. چه می‌شد گر که میدیدم از این زندان رها هستی

---u---u---u---u

 

بی‌لطف تو هرگز

ای دوست تمنی کنمت تا تو بیائی <><> بی‌لطف تو هرگز نبرم راه به جائی

از عشق تو سر گشته شدم در همه اَیّام <><> شب‌ها سر تسبیح نشینم به گدائی

ای سرّ دو عالم تو عجب مظهر نوری <><> پیدا است که در ظلمت شب ماه سمائی

من چشم گشودم که به بینم گل رویت <><> یا رب چه کنم تا همه رخسار نمائی

ای ماه منور تو ربودی دل و جانم <><> باید به که گویم غم حرمان و جدائی

در خانه دل نیست کسی، او است در آنجا <><> با حرمت و عزت تو طلب کن که در آئی

مجنون تو برو بر در آن خانه امید <><> آنجاست که او هست، تو خود باش کجائی

--uu--uu--uu--

 

هنگام شباب

بی‌جهت با دل دیوانه من صحبت دیدار نمودی <><> با نویدی دل بیمار مرا وعده تیمار نمودی

برق عشقی که درخشید ز چشمان سیاهت به ملاحت <><> بس دل انگیز که با عشوه خود جلوه بسیار نمودی

ای که با دانه تو دامی ز تمنا به رهم باز گشودی <><> پای آن دام به تمهید چه لبخند شکر بار نمودی

وعده وصل تو را دیده به دل داد به هنگام شباب <><> وه چه افسوس مضاف غم دل دیده گرفتار نمودی

تو سرا پرده عشقم چو دریدی به جفا هیچ نگفتم <><> این خطا بود ز من یا به غلط دلبر و دلدار نمودی

کی شنیدم ز تو از عشق و وفا صلح صفا میل و تمنی <><> پس دیگر بار نگویم غم عشقی که تو انکار نمودی

گر تو مجنون غم عشقت بفراموشی و اندوه سپاری <><> بس غم‌انگیز شود قصه عشقی که تو پندار نمودی

--uu--uu--uu--uu--u-

 

سنگ صبور

به تو گویم غم دل چون که تو هم سنگ صبوری <><> تو چرا در همه حالات فقط فکر عبوری

تو ندیدی دگران با همه کوشش به تلاشند <><> تو کجائی تو چرا اینهمه از قافله دوری

نشناسی تو خودت را که چو ماهی به سمائی <><> تو بگو اهل بهشتی که کنون پرتو نوری

تو که اقبال بلند است بگو شکر گزارم <><> همه در حسرت اقبال تو هستند چه جوری

تو مکن باز دگر دفتر غمبار دلت را <><> تو نگو راز درونت به کسی چون تو فکوری

غم دنیا نبرد راه به جائی و مکانی <><> بسلامت بروی چون که تو در حال عبوری

به تو مجنون نتوان گفت چه شاید چه نشاید <><> تو بصیری، تو خیبری که چنین سنگ صبوری

--uu--uu--uu--uu

 

مرگ عشق

اگر در مرگ عشقم شکوه‌ها کردم تو میدانی <><> پذیرفتم ز چشمانت که صد ناخوانده میخوانی

ز بس نالیده‌ام هرگز نیاسودم ز هجرانت <><> مرا بنگر به آرامی، گره بگشا ز پیشانی

و گر با مرگ عشقم، مرگ من را آرزو داری <><> نمیگویم ز پایان چون ندارم هیچ پیمانی

اگر دیدی مرا آشفته‌ام از دردِ پنهانی <><> فروکِش می‌کند امواج در دریای طوفانی

نشان از مهربانان داشتی ای گل چرا رفتی <><> دلم خون شد از این حرمان چه گویم از پریشانی

تو را گفتم که تنها نیستم، چون نیستم، تنها <><> چو، می‌بینم تو را با چهره‌ای خندان و نورانی

نگاهم کنجکاوی می‌کند، دستم به دامانت <><> نمیدانم چه سان باید بگیرم نظم و سامانی

اگر هم در جوانی دل سپردم عشق ورزیدم <><> نمیبایست هرگز میپذیرفتی به آسانی

تو ای مجنون مکن منعم اگر در بند افتادم <><> دلم خون شد ز حرمانش ندارم هیچ درمانی

---u---u---u---u

 

شوریده حال

تو ای بلبل عجب شوریده خالی <><> غزلخوانی نداری مثل و تالی

دلی داری تو بس شفاف و روشن <><> همی در بوستان آسوده بالی

تو با گل هم‌نشینی در گلستان <><> عجب در بوستانها لایزالی

هزار آوا گرفتی نام بلبل <><> از اینرو نغمه خوانی در لیالی

تو هر شب تا سحر آواز خوانی <><> سحر مستی، خرابی بی‌خیالی

رسد هجران گل‌های شقایق <><> تحمل بایدت صاحب کمالی

تو با قمری نشینی در چمن‌زار <><> ز تنهائی کجا داری ملالی

اگر شوریده‌ای آسوده خاطر <><> جوابم بازگو دارم سوالی

تو با مجنون چه داری حرف و قالی <><> اگرهم کینه داری کن تو خالی

--u---u---u---u

 

عشق و تمنّی

سال‌ها بست نشستم سر کویت به گدایی <><> تا ببینم رخ زیبای تو را گر بنمائی

حیف، افسوس تو هرگز ننمودی گل رویت <><> از ازل سوخت دلم در غم هجران و جدائی

من که باعشق و تمنی سر راهت بنشستم <><> با چه امید بمانم که مرا نیز بپائی

هرچه بر عارض گلرنگ تو من ناله نمودم <><> کی شنیدم ز تو ای بلبل گلزار توائی

وقت آن است که در گلبن عشقم بنشینم <><> تا مگر باز نگوئی که در این عشق چرائی

گر که ناکام به هنگام از این دهکده رفتم <><> می‌توانی به مزارم به گذرگاه بیائی

این غزل را که سحر در غم هجران تو گفتم <><> کاش مجنون بتواند که کند نغمه‌سرائی

--uu--uu--uu--u-

 

درد جدائی

ناله بلبل شوریده گواهی دهد از درد جدائی <><> عاشق و واله و شیدای توام کاش که مشتاق بیائی

بودن وماندن من هیچ ندارد ثمری با دل تنگم <><> از در عشق درون آمده‌ای باش دلم نیز ربائی

تا سر  کوی تو منزل چو نمودم همه گفتند دریغا <><> کشته عشق توام با دل زار تو چنین سرد چرائی

دلبرناز تو بردی دل و جانم به غریبی و اسارت <><> در سر وعده ندیدم که تو یکبار مرا گرم بپائی

این همه سخت پذیری ندهد حاجت دلدار شکیبا <><> در پس پرده این عشق ندیدم ز تو هم هیچ عطائی

آفت جان شده‌ای، سوخته دل در تب و تابم چه کنم من <><> در خم زلف تو افتاده به دامم، تو بزن تیر رهائی

از دل خون شده‌ام خوب شنیدی همه اسرار مگو را <><> در ره عشق گمانم که تو مجنون نرسیدی به نوائی

---u--uu--uu--uu-uu-

 

رباعیات

تو را دیدم شنیدم قصه‌ات را  <><> مرا انداختی یکباره از پا

بیا تا سر گذشتم را بگویم <><> چرا بردی دلم ای گل به یغما

جج

دلم خونین از غم غمگسارم <><> ترحم کن مرا طاقت ندارم

طبیبم باش امشب دردمندم <><> بیا بنشین به آرامی کنارم

جج

اگر دیدی که بلبل نغمه‌خوان است <><> مرا دیگر چه حاجت از بیان است

که منهم نغمه خوانم سرو نازم <><> پریشانی ز احوالم عیان است

جج

مرا دریاب یا رب در طریقت <><> به بخشایم ز اکرامت حقیقت

که محتاجم به رحمت بارالهی <><> تو را چون شاکرم من در شریعت

جج

حقیقت تلخ یا شیرین کدامین <><> که ما را هیچ تلخی نیست آئین

ندیدم شهد شیرین جز حقیقت <><> بنوشان جرعه‌ای زین شهد شیرین

جج

خوشا روزی ستمکاری نبودی <><> کسی را با کسی کاری نبودی

چه می‌شد گر نبودی هیچ بیداد <><> خوش آن روزی ستم جاری نبودی

جج

--u---u---u

 

رباعیّات

تو گیسویت پریشان کرده‌ای جان <><> اسیرت گشته‌ام چون برده‌ای جان

بیا آغوش بگشایم به رویت <><> چو سوهائی روانم خورده‌ای جان

جج

دلم را برده‌ای جانم خریدی <><> در این سودا ضرر هرگز ندیدی

مرا در بند کردی گلعذارم <><> نمی‌باید که از من می‌بریدی

جج

از این دنیای فانی خسته‌ام دل <><> به رستاخیز عقبی بسته‌ام دل

خوشم امروز تا فردای دیگر <><> که با آسودگی واررسته دل

جج

اگر مستم، اگر سرخوش ز مستی <><> فرو افتاده‌ام از بام هستی

وگر پا را نهم در قبله گاهی <><> مرا یاری رسد از غیب دستی

جج

تو را دیدم، ندیدم، باز دیدم <><> ز بس دیدم به دنبالت دویدم

دویدم تا که از مردم شنیدم <><> حدیثی، قصه‌ای در خود خزیدم

جج

متاعی پیش‌کش کردی خریدم <><> ندانستم که در دامت سریم

چو نزدیکت شدم دوری گزیدی <><> همانندت فریبائی ندیدم

جج

--u---u---u

 

رباعیات

جوانی درد بیدرمان جان شد <><> پیاپی هم گرفتاری عیان شد

بیا تار از عشقم را بگویم <><> که روزی روزگاری بل بیان شد

جج

صفا داری، وفا داری جفا، نی <><> جفا هرگز مکن با ما روا، نی

حبیبم گفت درمانی نداری <><> برایت نیست امیدی دوا، نی

جج

مرا عشقی است اندر سینه یا رب <><> از این قصه ندارم کینه یا رب

مرا دریاب ازاین درد یا رب <><> که اندوهی است بس دیرینه یا رب

ج

جوانی رفت و سستی گشت پیدا <><> که پیری می‌شود فردا هویدا

جوان در زندگی قائم به ذات است <><> که او دارد سری پر شور و شیدا

ج

اگر گفتی نصیبی هست بس کن <><> اگر بیهوده گشتی مست بس کن

اگر از بام افتادی به پائین <><> دو پایت یا سرت بشکست بس کن

جج

بیا دلبر دو چشمانت به ببینم <><> بگو جانا کجا باید نشینم

که با جادوی چشمانت اسیرم <><> تو را هر جا که باشی در کمینم

جج

--u---u---u

 

رباعیات

اگر امروز مینالم فقیرم <><> اگر ایراد میگیرم حقیرم

مرا روزی رسان روزی رساند <><> خدا را شاکرم از پیش سیرم

جج

نگفتی حرف آخر را نگارم <><> دلارامی بیا بنشین کنارم

ز غمهایم نمی‌گویم برایت <><> مرا بنگر عزیزم جان نثارم

جج

اگر عاشق شدم شوریده بودم <><> ز چشمان اشک غم باریده بودم

ندیدم مهربانی از تو ای گل <><> ز حرمان در تعب نالیده بودم

جج

نمی‌خواهم تو را پژمرده بینم <><> تو را چون سوسنی از بوته چینم

دلم دیگر ندارد تاب دوری <><> تحمل کرده‌ام تا کی نشینم

جج

تو را نفرین کنم در بیقراری <><> مزن بر دامن عشقم شراری

بفریادم برس با شادمانی <><> مرا دریاب با لبخند یاری

جج

مرا دردی است بیدرمان فقیرم <><> نمی‌آید طبیبی تا نمیرم

به من گفتند درمانی نداری <><> نمی‌دانم فقیرم یا حقیرم

جج

--u---u---u

 

رباعیات

شدم سرگشته در کویت گرفتار <><> چرا روزم نمودی چون شبی تار

پریشانم ز هجرانت پریشان <><> بیا ای یار دلجویم دگر بار

جج

بیا دلبر، دل آرامی، عزیزم <><> به راهت سر به زیرم اشک ریزم

لبم خندان دلم پر درد و گریان <><> خودم کردم که با خود در ستیزم

جج

دو چشمانم به دنبالت دویدند <><> به جز ماهی درخشان را ندیدند

به سویت آمدم یا عشق و امید <><> ولی افسوس راهم را بریدند

جج

بگو از درد دل سنگی صبورم <><> خدا یاری کند، از غصه دورم

تو را تسکین دهم آرام جانم <><> هدایت می‌کنم تا در حضورم

جج

دلم را برده‌ای کردی اسیرم <><> بیا ای نور چشمان تا نمیرم

تو رفتی درد عشقت را نهادی <><> مرا تجویز کن جامی عبیرم

جج

به خوابم آمدی با دسته‌ای گل <><> سپید و زرد نارنجی چو سنبل

تو ای زیبای زیبایان عالم <><> غزلخوانی خوش آوا هم چو بلبل

جج

--u---u---u

 

رباعیّات

ندا از حق شنیدن قصّه دارد <><> که هر کس در جهان یک حصّه دارد

تو در دنیا چه داری ای پریشان <><> اگر کاری نکردی غصّه دارد

جج

تو که در مال دنیا غرق گشتی <><> چرا اموال خود را نیز هَشتی

بگو جانا در انبانت چه بودی <><> چه شد این‌گونه از مالت گذشتی

جج

سلامت می‌کنم ای مرغ بریان <><> نه بینم مادرت با چشم گریان

تو را کشتند پر کندند خوردند <><> چرا ما را نمودی سخت حیران

جج

منم چون بلبلی زیبا غزلخوان <><. فراری از خطرها در بیابان

اگر در باغ پرگل لانه کردم <><> گرفتم در بهشتی سبز سامان

جج

بیا ای دوست تا از خویش گویم <><> ز پا افتاده‌ام از پیش گویم

نه فهمیدم، نه ترسیدم، نه دیدم <><> بیا از زهر صدها نیش گویم

جج

--u---u---u

 

رباعیّات

نشان از دوست داری بارک ا... <><> کلامت هست یاری بارک ا...

اگر برداشتی باری ز دوشی <><> عبادت کرده‌‌ای صد بارک ا...

ج

رَوم جائی که عیّاری نباشد <><> مرا با دیگر کاری نباشد

به خلوت میروم تنهای تنها <><> همان جائی که دَیّاری نباشد

جج

اگر دل  داده‌ام دلبسته هستم <><> بسی با زندگی پیوسته هستم

نکردم خدمتی بر خویش و خویشان <><> از این بی‌حاصلی دلخسته هستم

جج

بهار آمد گل آمد بلبل آمد <><> که عطری روح‌پرور با گل آمد

چمن‌زاران پر از گل در بهاران <><> فرح‌انگیز عطر سنبل آمد

جج

تو ای بلبل عجب شوریده حالی <><> ندیدم در تو یکدم بی‌خیالی

تو چون با گلعذاران هم‌نشینی <><> نمی‌آید تو را هرگز وبالی

جج

خوشا عشقی که اشعاری ندارد <><> خوشا زُهدی که زناری ندارد

خوشا جانی که آنجا خفتگانند <><> خوشا خوابی که بیداری ندارد

جج

--u---u---u

 

خزانی در بهاران

اگر دلبسته‌ام بر لاله رخساری. <> سیه موئی. <> کمان ابروی زیبائی. <> سپیدی نقره‌ای روئی.

خزانی در بهاران بوده‌ام در فصل سوسن‌ها. <> چرا آواره گردیدم. <> عبث سرگشته در کوئی.

چرا محبوبه‌ام در عشق و مستی پا نمیگرد. <> چرا با خود روانم می‌برد هر دم به هر سوئی.

چو من آلاله‌ام دیدم. <> سراپایش پسندیدم.

چه راحت گنج لبهایش نشاندم خال هندوئی.

و گر در بند افتادم. <> دو پا زنجیر میدیدم.

به هم پیوسته گرداگر هم چون جعد گسیوئی.

اگر زانو زدم در پای محبوبم.

به دل گفتم:

به بین در خانه‌ام، اینجا بود محراب ابروئی.

تو ای مجنون گرفتاری. <> که من هم با تو در بندم. <> اگر جادو شدم، گفتم:

امان از چشم جادوئی.

تکرار مفاعلین ---u

 

شمع و پروانه

در پرتو پریده رنگ شمع وجودم، <> رقص پرواز تو را <> با لرزش نگاه نوازش می‌کردم.

اما، تو، مست، مست. <> به هر سو پر میکشیدی

کاش در واپسین دقایق حیاه (حیات) غم‌انگیزم.

به اصالت وجودت. <> باز میگشتی.

بار دیگر افسانه شورانگیز پروانه و شمع را <> تجربه می‌کردی.

و با پروازی عاشقانه. <> در آغوش سوزان من قرار می‌گرفتی.

تا با هم <> راهی ابدیت شویم. <> دوستت دارم برای همیشه

تکرار –uu فَعَلاتُنْ

 

خداحافظ سرزمینم

همچون کبوتری سپید، با دنیائی از امید، در آسمان تصورات نوجوانی.

سوار بر ترس خیال، بال گشودم، تا از میان تلولو ستارگان درخشان.

که چون‌ دانه‌های ریز و درشت الماس، روی مخمل سیاه شب سنگ‌دوزی شده بودند. به سوی ملکوت اعلی پرواز کنم.

مشعوف و شادمان، در میان هلهله شادی میهمانان، مشاطه‌‌ای را می‌دیدم که برای زفاف آرایشم می‌داد، ناگاه، بازی از دور نمایان شد.

نمیدانم، نمیدانم، چه بر من گذشت، که مورد حمله‌اش قرار گرفتم.

سوزش پنجه‌هایش را درگوشت سینه‌ام، احساس می‌کردم و منقار برنده‌اش را که سر از بدنم جدا می‌کرد.

با تأسف نگاهی به بدن غرقه به خونم نمودم، بدن چاک چاکم را می‌دیدم که خوراک بازی گرسنه شده است.

با این حال، سبکبال با آرامش خاطر در آسمان نیلوفری، متصل به ابدیت بال می‌زدم.

بالا و بالاتر می‌رفتم، نگاهم به زمین بود، زمینی که دیگر به من تعلق نداشت، دیگر نمی‌توانستم از مزارع سبز و خرمش بهره بگیرم، روی بام خانه‌هایش بنشینم و به دور دست‌ها نگاه کنم زمینی که روزی می‌بایست لانه گرم و مأمن جوجه‌های قشنگ من میشد.

خداحافظ سرزمین من، خداحافظ.

 

بحر طویل

قصه‌ای از شیدائی

چه کنم تا از سرم دست تو برداری و راحت شوم از زخم زبانت که ز تلخی کلامت نَبَرم جان به سلامت، چه اگر دست کشم از تو به یکباره شکیبا، همه گویند، چه راحت شده‌ای از همه قرقر که شنیدی تو دمادم. صنما، دلبر زیبا، به تو گفتم، که دگر گوش نکن حرف حسودان و رقیبان.

که اگر شکوه کنی، یا که به زشتی سخنی از من عاشق تو بگوئی، به تو گویم: که تو ای بت، لب چون عنچه‌ی گل را که قشنگ است، مکن باز عزیزم، که تو کشتی من بیچاره‌ی درمانده که بی‌تاب توام، تا که مگر باز درآئی ز درم، مژده‌دهی، مژده‌ی وصلی که مرا شاد کند، شاد که فریاد زنم، از تو بگویم، که: توئی دلبر و دلدار، توئی یار و مددکار، توئی یاور و غمخوار، توئی ای بت خوش نقش و نگارم، نتوانم که فراموش کنم، عشق تو را، یار پریروز، تو امروز کجائی، که نیازم به تو افتاده، مگر چاره‌ی دردم تو نمائی.

من مگر یار پریروز نبودم که مرا طرد نمودی، تو که گفتی، دل دیوانه‌ی تو هیچ ندارد هوسی، یار دل آزار، میازار مرا بیش که دیگر ابداً‌ تاب ندارم، که تحمل کنمت: گوش فرادار، تو ای یار پریروز، منم دلبر و دلدار، منم یار و مددکار، منم یاور و غمخوار پریروز که دیروز گرفتم همه مزدم بس و بسیار.

که اگر زخم زبان داشته‌ام، از تو به جان آمده بودم، جگرم خون شده، بس کن،  تو مزن لاف به الفاظ فریبای دل آرام، دگر بار نگو، جان منی، دلبر و دلدار منی، یار و مددکار منی. چه اگر جان تو یا دلبر و دلدار تو بودم،

 

دگری با تو چرا آمد و شد داشت. چه سری است که پنهان شده از من، به خیالت دل آشفته‌ی من تاب  چنین درد تواند که تحمل بکند، نی، نتواند.

تو بگو یار پریروز چه تدبیر کنم،حال تو بسیار خراب است،تو برو پیش طبیبی که اگر عاشق و دلسوخته باشد، غم و دردت بشناسد بتواند که تو را از همه اندوه، رهاند.

تو دگر ناله مکن، زار نزن، بر سر راهم منشین، هیچ مگو، هیچ مگو، درد تو درمان نتوانم که خداوند نگهدار تو باشد.

تکرار –uu فَعَلاتُنْ

 

 با همه وجود دوستت دارم

دیگر صدای شیون او شنیده نمی‌شود.

دیگر ناله‌های او به گوش نمی‌رسد.

دیگر کسی را به‌نام فریاد نمی‌کند.

 

کاش دقایقی در خلوت تاریک کلبه‌ام در کنارم می‌نشستی.

و ضربان قلب مرا میشنیدی و باور میکردی.

با همه وجود دوستت دارم. اما، اما.

تو ای رب‌النوع زیبائی.

تو ای آیت کمال.

تو ای غایت آروزهای بر باد رفته انتظار، بیقراری و فریاد.

تو بودی که با لحن گرم و دلنشینت.

با حرکات موزون اندامت.

با لبخند رؤیائیت مرا تعارف می‌کرد.

تا به خانه‌ی خلوت دلت وارد شوم.

دعوتت را پذیرفتم، آمدم و به انتظار نشستم.

 

دوران جوانی و میان‌سالی را در سکوت و تنهائی، چشم براهت منتظر بودم تا بیائی.

ولی نیامدی، نیامدی و پذیرای این دل شکسته‌ام نشدی، افسوس، افسوس که روزهای آخر عمر را می‌گذرانم.

 

 

سالها پیاپی گذشت

نمیدانم، چرا فراموشش کرده بودم.

فراموشش کرده بودم که چنین دیر آمدم.

آمدم تا پذیرای او باشم.

 

پیرمرد همسایه که قصه دردناک او را تعریف میکرد میگفت: خدا او را بیامرزد.

تا آخرین دقایق عمرش چشم به راه منتظر بود.

منتظر بود،تا بیائی و پذیرایش شوی.

تو نیامدی و او همانند کبوتری سپید به سوی محبوب پر کشید تا در پهنه‌ی آسمان نیلوفری گم شد. از آن پس دیگر،صدای شیون او شنیده نمیشود. ناله‌های او به گوش نمیرسد. و کسی را به نام فریاد نمیکند. یادش گرامی باد، یادش گرامی باد....

 

 

قصّه یک زندگی(1

من چرا باید که خود رسوا کنم <><> باب دردم را برایت واکنم

سالها در نوجوانی دلبری <><> گل عذاری ماه رخ سمین بری

بازبان با چشم با ابرو چنان <><> خویشتن با ظاهرش کردی بیان

بارها او در گذرگاهم نشست <><> راه رفتن را به رویم نیز بست

هر کجا رفتم شنیدم کو به کو <><> با صبوری میکند او جُستجو

من فراری او به تعقیبم ک بَل <><> دست یا پا را کند با ضرب شَل

عاقبت یک روز با هم روبرو <><> عاقبت یک روز با هم روبرو

او به من میگفت باید با تو من <><> بیشتر از زندگی گویم سُخن

-u---u---u-

 

قصّه یک زندگی (2

مرد باید سخت باشد هم چو سنگ <><> او نباید، انگلی باشد چو فنگ

گر کند یک مرد با زن خودسری <><> دم به دم باید به او زد توسری

من چنین کردم که مردم رام شد <><> مادرم گوید که شیرین کام شد

مادرش گوید بمیرم خام شد <><> در جوانی این پسر ناکام شد

هرچه مادرزن بود نیکو سرشت <><> وای مادرشوهرم باشد چه زشت

دخترک با مادرش پِچ پِچ کنان <><> مادرش با دیدگانش هر زمان

زیرچشمی دید میزد ما دو را <><> رو ندارد کَم مَگر چون سنگ پا

مادرم میکرد با من گفتگو <><> چون که با اصرار می‌گفتم به او

-u---u---u-

 

 قصّه یک زندگی (3

من شنیدم از زبانش مطلبی <><> صحبتی از یک شبی یا یک تَبی

همسرم با مادرش، من نیز هم <><> خشم ما افزون همی شد دَم به دَم

مادرم ترسید من دعوا کنم <><> بی‌جَهَت یک باره غوغا پا کنم

گفت برخیز ای پسر تا در شویم <><. ما نباید روبرو با شر شویم

کاش مادر من نبودم در جهان <><. با که می‌رفتند این دو از میان

من شدم بدبخت با مادر زَنم <><. کی شود دندان فاسد بَر کنم

ناگهان مادرزنم از جا پَرید <><. چون که او این گفتگو از ما شنید

گفت حَری این پسر را هم به بَر <><. تا ابد او را بگیر آغوش و بَر

-u---u---u-

 

 قصّه یک زندگی (4

کم بگو من شوهری شایسته‌ام <><> بیش و کم در زندگی بایسته‌ام

من کجا با هم سری چون دخترت <><. بعد از این بگذار باشد در برت

تا به کی بدشانس هستی دخترم <><> ترس دارم تا ابد مانی سرم

مادرم کمتر مرا شرمنده کُن <><> فکر یک شوهر برای بنده کُن

هر کُجا بینی هزاران شوهر است <><> زیر هر بازار هم صدها نر است

هر نری دنبال یک مادینه است <><> روز شوهر کردم آدینه است

دخترم دیروز شوهر کرده‌ای <><> شوهری نیکو صفت چون برده‌ای

پنجمی باید که آقاجان بُوَد <><> مالکی ارباب ده یا خان بُوَد

-u---u---u-

 

 قصّه یک زندگی (5

کیسه‌اش پرپول از دکّان بُود <><> خسته ازکارش کَمی بی‌جان بود

هر زمان او سُفره‌اش پر نان بُود <><> قاتُقَش هم بره‌ّای بریان بود

هر که میبایست گردد همسرم <><> هر سحر باید که باشد در برم

صبح خلی زود باید در شود <><> تا که شب‌ها دست پر اَندر شود

دوست دارم کم کُند او گفتگو <><> گر که خواهد حفظ گردد آبرو

بعد هم تکلیف او روشن کنم <><> برتنش باید که من جوشن کنم

مادرم چون خسته از زندگی <><> بازگو، تا کی کنم من بندگی

من که با او سازگاری می‌کنم <><> با کُدورت زار، زاری،  می‌کنم

-u---u---u-

 

 قصّه یک زندگی (6

دخترم من نیز خواهر شوهرم <><. با عروسم بهتر از هر مادرم

با تحّکم کی خطابش کرده‌ام <><. کی تو دیدی من عتابش کرده‌ام

کی، کجا، گفتم که مادر، شوهرم <><. با عروسم مهربان چون خواهرم

من عروسم را ستایش کرده‌ام <><> روز و شب دائم نیایش کرده‌ام

مادرم، درمانده‌ام، تنها شدم <><> مانده‌ام حیران و بی‌ماوا شدم

روزگارم را چنین سر کرده‌ام <><> خدمتی در باغ بی‌بر کرده‌ام

چون عروسی لال بودم بی‌مقال <><> بی‌صدا، بی‌حرف، بی‌فریاد و قال

بار میکردند بیش از قدرتم <><> زور می‌گفتند بیش از طاقتم

با تحمّل میشنیدم هر سخن <><> از عقابی تیز پر یا از زغن

-u---u---u-

 

 قصّه یک زندگی ( 7

بارها گفتم فراموشم مکن <><> بار این مردم تو بر دوشم مکن

کم بگو از این و آن یا دیگری <><. تا به کی صحبت کُنی از هر دَری

من که مُردم بس شنیدم شِرّ و وِر <><> کمتر از کم کن تو خلقم را کِدِر

عاقبت باید که سنگین‌تر شوی <><> چون درخت میوه‌ای پُر برشوی

سال‌هائی را نهادی پشت سر <><> دست مزدت گشت از من بیشتر

دخترم، بس کن دگر حرفی نزن <><. کم برآور لفظ زشتی از دهن

خسته‌ام از قهر دامادم کنون <><. گشته‌ام بی‌حدّ و اندازه زبون

شوهرت هر روز دعوا می‌کند <><. بی‌جَهَت فریاد و غوغا می‌کند

هر زمان او پیشدتی کرده است <><. جام خالی دست، مستی کرده است

-u---u---u-

 

 قصّه یک زندگی(8

حرف‌ها را بارگای میکنم <><> بی‌جهت هم بیقراری میکنم

میفرستم پیش مادر شوهرم <><> شکوه‌هایم نزد آقا جان بَرَم

خسته‌ام از حرف خواهر شوهرم <><> وای بر من، خاک عالم شد سرم

این یکی از شوهرم، بدگوتر است <><> جامه از بی حرمتی‌ها در بَر است

مادرش گوید، بمیرم ای پسر <><> با چه امیّدی دهی عمرت هَدَر

من که گفتم مادرم اندیشه کن <><> فکر صُلحی دائمی از ریشه کن

کی توانستی کمک حالم شوی <><> حافظی بر جان و اموالم شوی

این تو بودی ساز کردی این نَوا <><> راه دعوا باز کردی ناروا

من شدم آواره چون دیوانه‌ای <><> پیش منسویان خود بیگانه‌ای

-u---u---u-

کلیک کنید:  بخش اول اینجا

    توجه:  اگر وبلاگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.


   حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ،  حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ،  و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ عرب،  تاریخ مغول،  تاریخ تاتار،  و گفتمان تاریخ،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران    http://www.ravid.ir

وبسایت ارگ انوش راوید