X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

زندگی نامه انوش راوید

تـولـد در تاریخ

   پیش گفتار

      این مقاله زندگی نامه من است،  ولی صرفاً آنرا نباید زندگی نامه به حساب آورد،  بلکه تحلیل و دیدگاهی دیگر در تاریخ و تاریخ اجتماعی برای درک مفهوم جامعه شناسی تمامی مطالب و نوشته های وبلاگم است.  دوستان ضمن مطالعه این مقاله می توانند با من بیشتر آشنا شوند،  و همچنین تجربه ای شود برای اینکه همه عزیزان با ذوق و سلیقه ایرانی،  خود جامعه را به تحقیق و بررسی های ویژه بگیرند.  در واقع زندگی فقط این چیزی که در آن هستیم و می بینیم نیست،  بلکه بسیار وسیع تر و پیچیده تر است،  ما سلولی و بخشی از رشد و تکامل اجتماع بشری در طول تاریخ هستیم،  ایرانی با هوش و با درایت می تواند در این مقاله اندکی این حرکت جامعه را ببیند.  فعلاً پایانی برای این نوشته ندارم،  و سعی می کنم با تغییرات سریع در صحنه ها و موضوعات محیط را متنوع نمایم،  و به نظرم بیشتر برای دانشجویان و محققان یکی از گرایشات جغرافی ـ تاریخ مناسب است.  اقتباس و کپی برداری از مقالات وبلاگ آزاد و باعث خوشحالی من می باشد،  و نیز از راهنمایی گرامیان استفاده می نمایم.  امیدوارم بتوانم این خاطرات و لینک های مربوطه را تا لحظه کنونی زندگیم ادامه دهم،  تندرست و پیروز باشید.

عکس انوش در کمتر از یک سالگی تهران،  عکس شماره 101 از آلبوم عکس وبلاگ انوش راوید.

   تا 7 سالگی در تهران و ری و خوزستان

      ساعت 10 صبح پنجشنبه 14 مهر 1334 شمسی برابر 7/10/1955 میلادی و 20/2/1375 قمری در زایشگاه  مهر تهران دیده به جهان گشودم،  و یک نفر به جمعیت 19 میلیونی ایران اضافه گردید،  کشوری که 90 درصد اقتصاد آن بر پایه تولیدات کشاورزی و دامی و روستایی بود،  و 80 درصد مردم در روستاها با ساختار های تاریخی آن زندگی می کردند.  پدر و مادرم نسبت خویشاوندی با یکدیگر دارند و با تمام خانواده در انتظار دیدن من بودند،  با عزت و احترام مرا به منزل در خیابان بهارستان بردند.  خانه ای مصفا با حیاط و باغچه و حوض و فواره قناتی،  دیواری با آجر های قرمز قزاقی،  که امروزه در سال 1384 به جای درختان سبز بلندش با آن طوطی های رنگارنگ تهرانی و قار قار پائیزی کلاغها و برگ های زرد زیبا،  ساختمان بلندی با نمای تیره دوده ای بی خیال جا خوش کرده.

    سال 1334 که به دنیا آمدم زمان تثبیت قدرت بورژوازی ملی ایران بود،  و این شیوه نو تاریخ اجتماعی ایران،  مشغول گسترده کردن قدرت خود به تمام کشور بود،  و در قلع و قمع مادی و معنوی حریفان دست را بالا داشت،  و امپریالیسم از این موضوع در خوشحالی و مستی به سر می برد.  بورژوازی ملی سنتی با اقدام دکتر مصدق و ملی کردن صنعت نفت روح و قدرت تازه ای گرفته،  و شکوفا به رفع و فتق امور در خور صلاحیت و توانایی اش مشغول شده بود.  در آن زمان هیچ یک از سران استعمار و امپریالیسم و جهان زیر دست،  تحلیلی تاریخی و تاریخ اجتماعی از اوضاع نداشتند،  آنها با اتکا به قدرت تاریخی استعماری می پنداشتند اقدام دکتر مصدق یک شوخی محلی است،  و می توانند به نوعی آنرا خنثی کنند،  زیرا مصدق از ساختار اجتماعی فئودالی بود،  و با بورژوازی غریبه،  برای همین هم نتوانست این امتیاز را به نفع خود بکند.  در صورتیکه این بزرگترین ضربه به اقتصاد امپّریالیسم بود،  و آنها بی خبر از واقعیت هایی بودند که تاریخ اجتماعی را شکل می دهد،  واقعیت هایی که نیم قرن دیگر با جهانی روبرو می شوند،  که ثروت جهان اولی ها را به جهان زیر دست استعمار شده سابق منتقل می کند،  و این نقطه عطف ضربه به استعمار تاریخی بود،  و همگی از آن بی خبر بودند.  به دلایل تاریخی تصور این را نمی کردند که حرکت ملی شدن صنعت نفت را با حرکت های نظامی و سیاسی در نطفه خفه کنند،  زیرا آنها شناختی درستی از تاریخ اجتماعی و آینده نگری آن نداشتند.  بنا بر این نمی توانستند تحلیل درستی داشته باشند و هرگز تصور این را نمی کردند که مجبور می شوند نیم قرن بعد مفتضحانه این کار را بکنند.

   عکس انوش راوید در 2 تا 3 سالگی حیاط منزل پدری تهران،  عکس شماره 104،  عکس 1 ــ  در آغوش پدر بزرگ مادری،  2 ــ  در حیات منزل پدری،  3 ــ  در کنار مادر بزرگ پدری،  4 ــ  همراه پدر و مادر در یک مهمانی دولتی در 1337 خورشیدی.

      خانواده نسبتاً مرفه و خوبی داشتم و برای اینکه یکسال زود تر به مدرسه بروم شناسنامه ام را برای اول شهریور همان سال گرفتند،  هنوز یک سالم نشده بود،   که پدر مأمور سامان دادن اداره کار و بیمه های اجتماعی شهر ری شد و به آن شهر رفتیم.  یک سال در شهر ری و تهران مقیم بودیم که پدرم مأموریت جدید گرگان را برای ایجاد اداره گرفت،  دو سالگی و سه سالگی را در گرگان بودم.  در 1337 زلزله ای قوی گرگان را لرزاند،  هنگام لرزش، مادرم خواهرم را که نوزاد بود بغل کرد و دوید بیرون و همزمان دست مرا گرفت و داد زد بدو بیرون،  فوری ما سه نفر یک در و سه یا چهار پله را دویدیم و لحظه ای بعد در حیاط بودیم.  فرو ریختن بخشی از ساختمان قدیمی اداره را شاهد بودیم،  با اینکه خیلی کوچک بودم ولی یادم هست ،  این نیز یادم می باشد که مدتی بعد وقتی ساختمان های اطراف را پاک سازی یا پی کنی می کردند،  کلی کاسه و کوزه های باستانی بدست می آمد،  و همچنین اسکلت های قدیمی و استخوان آدمیزاد،  که گاه خاکستری و شکننده و پودر شوند شده بودند.  بعلت قرار داشتن در موقعیت نسبتاً خوب و در زیر ساختمان های قدیمی قرنها سالم تر مانده بودند.  اما در آن زمان میراث فرهنگی به شکل امروزی نبود و همچنین مردم ارزش این عتیقه ها را نمی دانستند.  بسیاری از ظرفهای گلی را که شکننده بودند در همان محل رها می کردند،  و گاه کارگران و افراد دیگر بعضی را بعنوان یادگاری می بردند،  بیشتر یادم نمی آید.  بعد از حدود دو سال در گرگان بودن مأموریت جدید و سخت خوزستان پیش آمد،  چهار ساله بودم که به خوزستان رفتیم،  ابتدا اهواز و سپس آبادان و بعد دزفول،  پدرم با همکاران و پرسنلش،  دو سال در این شهرها،  اداره خود و ادارات دیگر را تشکیل دادند.  ماجرا های بسیاری بود و بدلیل نبود امنیت،  خانواده نقل مکان های زیادی داشت،  چون سن من خیلی کم بود چیز زیادی از این ماجراها بخاطر ندارم،  و بصورت نقل قول از بزرگترها در اینجا نوشته ام.

عکس انوش 4 تا 5 سالگی در خوزستان و دزفول،  عکس شماره 106،  یک عکس با خواهر.

      سال 1340 به دبستان پهلوی تهران در نزدیکی منزل رفتم،  در این چند سال در اطراف مجلس شورای ملی و خانه ما اعتصابات زیادی از طرف اقشار مختلف،  گاه برای مقابله با رشد روز افزون بورژوازی،  و بعضاً برای گرفتن امتیازاتی از بورژوازی صورت می گرفت،  که تقریباً تمام آنها آرام می شد.  زمانی که سال اول دبستان را سپری می کردم همه جا صحبت از اصلاحات ارضی بود،  که در واقع بورژوازی ملی داشت تیر خلاص را به باقی مانده تشکیلات فئودالی می زد،  و شاه هم از فرصت استفاده کرده و آنرا به نام انقلاب سفید شاه و مردم نامید.  پدرم در آن سال ها از کارمندان ارشد وزارت کار و بیمه های اجتماعی بود،  در سال 42 به دلیل ملی بودن صنعت نفت و حساسیت سواحل جنوب و خلیج فارس و دریای عمان،  و رشد صنعت نفت در این مناطق،  مأمور شد برای تشکیل اداره کل کار و بیمه های اجتماعی سواحل جنوب،  به بوشهر برود.  او مرد قدرت مندی بود بقدری که براحتی می توانست در مقابل عوامل و ایادی شرکت های نفتی خارجی،  که در آن زمان هفت خواهران نامیده می شدند برآید،  این هفت شرکت امپریالیستی در اتحادی علیه ایران قرار داشتند،  و شیخ های عرب جنوب خلیج فارس نیز کاملاً مطیع آنها بودند.  او قبلاً سال های 30 تا  1340 در خوزستان و خراسان توانایی هایی از خود نشان داده بود،  می دانست که می توان با قدرت مردم براحتی امپریالیسم را سر جایش نشاند.  در آن سالها کودک بودم و در جریانات قرار نداشتم و چیز هایی که شنیدم از زبان پدرم بود،  مثلاً می گفت برای تشکیل دادن اداره کل کار و بیمه های اجتماعی خوزستان،  مردم را به اداره دعوت می کردیم،  و انواع و اقسام امتیازات می دادیم،  و پس از تشکیل اداره کل در اهواز،  دو اداره در آبادان و دزفول تشکیل داده و کارگران را در حمایت اداره کار و بیمه های اجتماعی قرار دادیم.

   عکس های 5 تا 6 سالگی انوش در خوزستان و دزفول،  عکس شماره 117،  همراه مادر و مادر بزرگ و دایی و خاله و خواهر و یک دوست.

   عکس انوش کلاس اول دبستان در تهران،  و در باغ وحش تهران،  همراه خانواده،  عکس شماره 115.

   چهار سال در بوشهر

      خرداد 1342 خانوادگی با اتوموبیل آلمانی به سمت بوشهر حرکت کردیم،  جاده شش متری تهران قم که آسفالت نازک و ترک خورده داشت را طی کردیم،  تا اصفهان و شیراز مسیر تقریباً به همین صورت و در جاهایی راه شوسه و خاکی بود،  از شیراز به بوشهر جاده خاکی رملی و پر از دست انداز و در ارتفاعات بسیار خطرناک بود،  و حتی در جاهایی اصلاً معلوم نبود جاده در کجاست،  به روی رودخانه ها پلی در کار نبود و باید اتوموبیل ها به آب و سنگلاخ رودخانه ها می زدند.  در روزی که گرمای لطیفی داشت به بوشهر رسیدیم و در ساختمان بزرگ و قدیمی با باد گیری بلند، که برای تشکیل اداره ای مهم اجاره شده بود مقیم شدیم.  بوشهر در آن سال نه برق داشت و نه آب لوله کش و نه خیابانی آسفالت،  برای اداره که محل اقامت ما نیز بود فوری موتور برق تهیه کردند،  و کار سازمان دادن بورژوازی ملی مدرن را در آن شهر آغاز نمودند،  هر روز و هر ساعت بدون توقف برای سازمان دادن برق و آب و خیابان و ادارات شهر کار در اداره انجام می گرفت،  و خیلی سریع فقط در مدت یکی دو سال بوشهر کمی شکل شهر گرفت،  هم زمان برای شهر های دیگر سواحل جنوب هم همین برنامه ها را می چیدند.  از همان ابتدای هفت سالگی در بسیاری از این موارد شاهد کارها و کار شکنی های عوامل دشمنان این مرز بودم،  اما در هر صورت اداره کردن کشور و مردم در آن زمان مانند امروز در دهه اول قرن 21 آنقدر پیچیده و مشکل نبود و شکل دیگری داشت.   اداره مانند بقیه ادارات شهر فاقد امکانات بود،  و فقط یک جیپ قراضه جنگی آمریکایی بازمانده از جنگ دوم جهانی داشت،  که حتی گاهی از آن بعنوان آمبولانس درمانگاه بخش بیمه اداره استفاده می شد.

   عکس انوش در شیراز و بوشهر و تنگستان سال  41 و 1342 ،  عکس شماره 113،  یک عکس همراه خاله مادر در شیراز.

      چهار سال در بوشهر بودیم و در این مدت بوشهر به شهری خوب و بسیار بر تر از بقیه شهر های شمال و جنوب خلیج فارس تبدیل گشت،  خیابان کشی های مدرن و آب و برق در همه جا بود،  و مشغول آسفالت کردن جاده های منتهی به بوشهر بودند، و فرودگاهی ساخته شد.  ادارات مختلف دایر گردید و تمام کارمندان از جان و دل برای مردم و شهر و کشور کار می کردند،  در آن زمان هیچ کس چیزی و معنی از دزدی دولتی و رشوه این قبیل،  که امروزه در جهان جاری است نمی دانست.  البته کار شکنی های عوامل مستقیم و نفوذی هفت خواهران و پس مانده گان استعمار سابق انگلستان و باقی مانده های فئودالی و قبیله ای،  حرکات مذبوحانه و چیز های کوچک و بی اهمیتی شده بود،  مانند چند بار حمله مسلحانه به اداره و منزل ما که در طبقه فوقانی اداره قرار داشت.  یکی از این حمله ها نتیجه ای جز شکسته شدن چند شیشه رنگی بسیار زیبای تاریخی دست ساز نداشت،  در یکی دیگر سرکرده گروه را که از روسای قبیله ای در همان شهرستان بود دستگیر کردند،  او که مسلحانه و به قصد کشتن و آتش زدن حمله نموده بود،  بعد از دستگیری بجای زندان و اعدام و یا اقدامات قهری مقابل به مثل امروزی،  مورد لطف و پذیرایی قرار گرفت.  با او چند روز صحبت کردند و به او با زبان خودش از بورژوازی گفتند و دادن امتیازاتی مانند یک مغازه در یک خیابان تازه تأسیس با خوشی و رو بوسی یک قبیله تاریخی به جمع نو بورژوازی ملی ایرانی پیوست،  در صورت اشتباه و اعدام طرف جنگ و کشتار بالا می گرفت،  اما این را باید در نظر گرفت توده مردم قبیله و یا مردم زیر نفوذ فئودالی،  براحتی نمی توانستند بورژوازی را درک کنند،  در ذهن و روح آنها و مراسم شان ساختار تاریخ اجتماعی خود را حفظ کرده بودند.

      این چهار سال در دبستان دولتی که از چند سال قبل دایر بود،  ولی بسیار در وضعیت ضعیف و نا مرتبی بسر می برد به تحصیل مشغول شدم،  هر سال اوضاع مدرسه بهتر و بهتر می شد،  مثلاً در سال اول ورودم به دانش آموزان کتاب های دست دوم و سوم که از تهران و شیراز آورده بودند می دادند،  به یکی فارسی و دیگری ریاضی و آن یکی کتب دیگر،  بچه ها طبق دستور معلم با یکدیگر عوض می کردند،  کلاس های فاقد امکانات و حتی در سال اولی که به آن مدرسه رفتم توالت نداشت،  اما در یکی دو سال بعد به رقم تلاش پدرم و ادارات تازه تأسیس مدرسه کامل شد،  و معلمها و شاگردان افزایش یافتند،  و کتاب های رسیده خیلی بهتر و از همه مهمتر،  اولین شهری که در ایران تغذیه نان و کره و شیر خشک به میزان فراوان به بچه ها می دادند بوشهر بود.  در سال اول ورودم به مدرسه با صحنه هایی روبرو شدم که اصلاً تصورش را نمی کردم،  مانند اینکه بیشتر بچه ها پا برهنه و با لباس های پاره به مدرسه می آمدند،  و یا بعد از مدرسه بجای اینکه به خانه بروند،  به سر کار در قایق و کار گری بازار و کار های دیگر می رفتند.  این مشکل را اداره کار و بیمه های اجتماعی با تلاش های و ترفند های ملی حل کرد،  توجه کنید اداراتی که خود پول و امکانات نداشتند،  ولی با جان و دل و برای ناسیونالیسم و ایران کار می کردند،  و جز خدمت به مردم چیزی نمی دانستند،  در آن زمان در آمد سرانه یک هزارم سال 1386 بود.  تقریباً در تمام ایران وضع بدین گونه نا به سامان بود،  و مردم خوب بوشهر و سواحل جنوب مانند هم میهن های دیگر شان ثروت معنوی داشتند،  و البته ثروتمندان مادی زیادی هم بودند،  اما شرایط اداری و تشکیلاتی برای هماهنگی امور وجود نداشت.

عکس انوش در شیراز و بوشهر 41 و 1342 ،  عکس شماره  107.

      برای پیشبرد کارها به نحو عالی در آن زمان،  دزد نبودن و سلامت و توانایی های لازم را می خواست،  کارمندان اداره در بخش کار و بیمه همراه درمانگاه به بیش از 40 نفر در بوشهر و حدود 120 نفر در کل سواحل خلیج فارس و دریای عمان رسید.  باید درک توده مردم ثروتمند و فقیر را از بورژوازی استعماری به خورده بورژوازی ملی که آنرا ناسیونالیسم می دانستند تغییر دهند،  و این کار مخالفت و دشمنی و اقدامات قهری عوامل و چهره های استعماری را به دنبال داشت.  ملی گرایی در آن شرایط و مکان،  قوی تر از فئودالی و قبیله ای بود،  که در قانون اصلاحات ارضی ضعیف شده بودند،  ولی گاه و بی گاه مزاحمت هایی ایجاد می کردند،  تا اینکه در این مدت تا حدودی در منطقه از بین رفتند.  تشکیلات فئودالی و سازمان قبیله ای سراسر استان پهناور در هم آمیخته بودند،  و در زمین های خود بدون اینکه چشم دیدن یکدیگر را داشته باشند،  در کنار هم بسر می بردند،  این از کلک ها و ترفند های استعماری بود،  که مردم را در ساختار های مختلف اجتماعی نگه می داشت،  تا بتواند براحتی با علم تفرقه بنداز و حکومت کن،  سرزمین ها را اداره کند.  خورده بورژوازی استعماری فقط در شهرها مانند بوشهر و بندر عباس بود،  و تا این تاریخ هنوز خورده بورژوازی ملی به این ناحیه نرسیده بود.  بسیاری از خان های روستاها و روسای طوایف برای ابراز علاقه و گرفتن امتیاز،  مرتب پدر را دعوت می کردند و با جیپ اداره و راننده و یک یا دو محافظ به روستاهای دور و نزدیک می رفتیم،  و من از نزدیک با مردم خوب و مهربان و زندگی آنها و تفاوت بین قبیله و فئودالی،  همچنین توانایی های آنها آشنا می شدم.  بخاطر علاقه تقریباً در گفتگوها و کار های اداره نظارت داشتم،  و شاهد مشکلات و فدا کاریها و راه و روش های امور بودم،  و متوجه گردیدم که این مردان و زنان ملی،  که از همه جای ایران منجمله همین سواحل بودند،  برای پیشرفت کارشان در بسط قدرت ملی،  فداکاری و از جان گذشتگی می کردند.   آنان اداره حاضر و آماده و بودجه کلان و کارمندان فراوان نداشتند،  با اندک امکانات به سازماندهی می پرداختند،  تا اقتدار ملی ایرانی را در سرزمین بشدت استعمار زده حاکم کنند.

      خانه ما و اداره کنار دریا بود و مقابل آن طرف دیگر خیابان مقداری سنگ کوپه کرده بودند که طوفان آب دریا را به خانه نکوبد،  خانه ای تاریخی و بزرگی با درب و پنجره های چوبی منبت کاری،  که سال های قبل حاکم نشین انگلیسی بود.  مقابل خانه با بچه بوشهری ها بازی می کردم و به دریا می رفتیم،  یکی از روز های اول که از جزر و مد چیزی نمی دانستم در پانصد متری ساحل در میان پستی و بلندی ها با بالا آمدن آب دریا گیر افتادم و نزدیک بود غرق شوم که دو تن از بچه های بوشهر با قایق آمدند و نجاتم دادند،  مادر کنار ساحل دل نگران ایستاده بود اما من گستاخ تر از این حرفها بودم و ترسی نداشتم.  طولی نکشید شهرداری بوشهر که مسئولیت آن هم بعهده پدرم بود با وارد کردن سیمان از خارج دیواره ساحلی را بدون تقلب کشیدند،  که امروزه همچنان محکم و استوار برقرار است،  و این دیوار جایگاه ماهی گیران شد که با قـلـّاب از ماهی های فراوان آن روزگار دریا به راحتی و به وفور سید می کردند.

      نیمه  شبی با سر و صدا و هیاهوی فوق العاده که دم درب اداره بود بیدار شدم،  و با کنجکاوی که از آن موقع داشتم جویا شدم،  دیدم که پدرم با نفرات زیادی ژاندارم و افراد نیروی دریایی تعداد بسیاری افراد را به اداره آورده اند،  شرکت های خارجی قصد قاچاق کارگر به آنطرف خلیج فارس داشتند،  و با کسب اطلاعات مردمی اداره کار در دریا راه را بروی آنها بسته بود.  قاچاق چیان کارگر که همگی خارجی بودند را دستگیر، و همراه کارگران و به اداره آورده بودند،  و پدرم داشت به کار گران می گفت چرا اغفال اینها می شوید،  و می خواستند با چند قایق کهنه و خراب شما ببرند،  اگر من جلوی شما را نگرفته بودم حتماً همگی در دریای طوفانی امشب غرق می شدید،  این اداره برای کار شماست،  ما با اطمینان کار تان را درست می کنیم،  و سفارش گذرنامه و دعوت نامه می نماییم،  تا با خیال راحت و با لنج های مطمئن بروید،  و در آنجا نیز ما پشتیبان شما هستیم که کسی حق و پول شما را نخورد.  آن روزها اداره کارگران را به خوشی روانه کار می کرد،  و همچنین کارفرما های داخلی راضی بودند،  و کارفرما های خارجی اروپایی و آمریکایی که خوی کثیف استعماری در وجود شان موج می زد،  سرخورده و مطیع گردیدند.  به شکل ها و شیوه های مختلف،  و با حس کامل ملی گرایی،  نو بورژوازی ایرانی که شکل مدرن بورژوازی سنتی ایرانی بود،  در بوشهر و تمام خطه جنوب گسترده شد،  اما چون سرعت کارها زیاد بود از کار فرهنگی که بحثی زمان بر است غافل شده بودند،  و البته هیچ یک تحلیلی و برنامه ای برای کار فرهنگی گذر از ساختار تاریخی اجتماع به این مرحله را نداشتند.

      مدت پنج قرن بود که استعمار شرایط اسفبار در نقاط مختلف جهان ایجاد کرده بود،  منجمله در سواحل خلیج فارس،  ولی از این تاریخ و ملی شدن صنعت نفت،  دکان آنها تخته شد و مناسبات جدید اجتماعی و اقتصادی در ایران بر پا گردید.  سال 1345 استان سواحل خلیج فارس و دریای مکران،  نسبتاً به مناسبات جدید خورده بورژوازی ایرانی وارد شد،  البته برای این کارها گاهی جنگ با عوامل فئودالی و قبیله ای و کشته شدن عده ای از هم وطنان عزیزمان را در پی داشت که در داستان دلاوران ایرانی تعدادی از این ماجرا ها را نوشته ام.  مدتی که پدرم در بوشهر مشغول خدمت به ملت ایرانی بود،  سال تحصیلی را در بوشهر می گذراندیم،  و در گرمای تابستان جنوب پدر اعضای خانواده را به تهران می فرستاد.  اما در بهار 45 قبل از پایان سال تحصیلی بناگاه ساعت نه شب عده ای مسلح و چماق دار به اداره و خانه حمله کردند،  و بعد از چند تیر اندازی و شکستن تعدادی از شیشه ها رفتند،  از اداره ساواک یعنی همان اداره اطلاعات و امینت حکومت شاهنشاهی ایرانی پهلوی به اداره آمدند و گفتند،  که شما ها باید همین امشب بوشهر را برای همیشه ترک کنید.  به عللی جای بحث نبود،  ما سریع بار و بنه کوچکی بستیم و پریدیم داخل اتوموبیل خود،  و تازه من ده ها مرد مسلح لباس شخصی را در اطراف خانه دیدم،  که از مدت چهار سال،  فقط دو سال اول همیشه تعدادی نگهبان مسلح در اطراف منزل بودند،  ولی دو سال گذشته دیگر نیازی به آنها نبود،  و این بار گویا ورق چیز دیگری می گوید.  سریع با یک راننده که ساواک تعیین کرده بود به سمت تهران حرکت کردیم.  ساعت حدود دوازده شب بود من که 11 سالم بود در اتوموبیل خوابم برد،  بعد ها فهمیدم بالاخره بعد از چهار سال زور امپریالیسم چربید و بخشی از ناسیونالیسم را موقتاً به عقب نشینی وادار کرد.

      در مسیر به تهران که تقریباً سالی یکی دو بار رفت و آمد می کردیم هر بار جاده ها و شهر سازی ها و میادین و ساختمان ها جدید می دیدم، شهرها با اصول شهر سازی منجمله میدان اصلی و خیابان ها و میادین منتها به آن در حال گسترش بودند.  شبکه ها اتوبوس رانی و رستوران ها بین شهری مرتب شده و خلاصه در هر سفر رونق و پیشرفت بیشتر دیده می شد،  بله ایران داشت مرحله اجتماعی خورده بورژوازی ملی را سپری می کرد،  گاهی از اوقات ما با هواپیمای نظامی یا دولتی از بوشهر به تهران و یا با هواپیمایی ملی ایران از شیراز به تهران رفت و آمد می کردیم.  در این آخرین سفر وقتی به تهران رسیدیم دیگر برای ثبت نام مدرسه دیر شده بود بعد از چند روز فقط در جلسه امتحان حاضر شدم و نتیجه آنرا به بوشهر فرستادند تا کارنامه صادر شود.

      مدت دو ماه در تهران به کلاس های آموزشی تقویتی رفتم،  و تقریباً چیزی از اوضاع اجتماعی و سیاسی دستگیرم نشد،  سرم به درس گرم بود چون سال تحصیلی 1345- 46 را باید در کلاس شش بودم و امتحان نهایی می دادم.  فقط معلمین گاهی از سوسیالیست و کمونیست تعریف می کردند،  و نیز می دیدم هر روز فروشگاه های مدرن بیشتری در تهران دایر می شود،  و شهر تا سید خندان کشیده شده بود.  چهار سال پیش قبل از رفتن بوشهر،  حسین آباد محله پدر بزرگم حاج میرزا حسین که در راه راستی از او نوشته ام و جنب پادگان عشرت آباد قرار داشت حداکثر تهران بود.  در وسط تابستان یک روز پدر آمد و گفت مأموریت دادند به لاهیجان برم و باید چند روز دیگر حرکت کنیم،  از جنوب ایران به شمال ایران برای من خیلی لذت بخش بود و خوشحال از این رفتن بودم،  و شروع به جمع آوری بار سفر کردم و آخرین سفارشاتم را از معلمین کلاس تقویتی گرفتم،  و آنها ناراحت که در وسط درس،  شاگرد زرنگی ترکشان می کند بودند.  بار و بندیل و اساس منزل را که تازه از بوشهر برایمان فرستاده بودند و بیشتر آنها هنوز در بسته بندی بود بسته تر کردیم،  و خانواده چهار نفری با اتوموبیل خود اول صبح وسط تابستان 1345 بسمت لاهیجان حرکت نمودیم.

    یک سال در لاهیجان و تهران  

      مسیر لاهیجان از جاده کرج ـ رشت بود،  در این جاده همه جا سازندگی مشاهده می شد،  بخش هایی از جاده را داشتند آسفالت بهتر می ریختند،  و در بین راه تهران و کرج چند جا مشغول ساختن چند کارخانه بودند،  هم چنین در حومه قزوین و رشت،  تعدادی کارگاه در حال احداث بود.  چند کافه مدرن جای خود را به دکه های چوبی بین راهی داده بودند،  و کاروان سرا های قزوین و بین راهی به صورت انبار و طویله در آمده بودند.  قبل از رفتن به بوشهر چند بار شمال رفته بودیم،  و از آب و هوای آنجا تا حدودی می دانستیم،  ولی در هر صورت به مجرد نزدیکی به رشت،  رطوبت و عطر گل و گیاه و برنج خیلی برایم لذت بخش بود.  در بازار رشت توقف کوتاهی داشتیم و برای نهار کته کباب و چند جور غذای معروف رشتی مزه کرده و خوردیم،  و سریع بطرف لاهیجان که حدود 40 کیلومتر است راه افتادیم.  جاده رشت لاهیجان خیلی زیبا و رودخانه های بزرگ داشت اما رودخانه های پهناور بزرگ فاقد پل بودند،  با اتوموبیل به داخل کرجی های چوبی می رفتیم،  و با طنابی که در دو سر رودخانه بسته بودند،  چند مرد کرجی را به سمت دیگر می کشیدند،  هر بار چهار اتوموبیل سواری و یا یکی، دو کامیون را سمتی به طرف دیگر می برند و می آوردند.  حدود ساعت سه بعد از ظهر به لاهیجان رسیدیم و یک راست بسمت ساختمان اداره که در ضمن محل اقامت ما هم بود رفتیم.  ساختمان قدیمی و بزرگ با شیشه های کوچک رنگی میان نقش و نگار درب و پنجره های چوبی،  و سقف شیب دار با سفال های محلی که روی آنها را خزه گرفته بود،  خوشبختانه هوای آفتابی و گرم و خوبی بود.  سریدار ساختمان بعد از باز کردن درب ها و گپ کوچکی با پدر،  دوید و رفت چند کارگر آورد تا وسایل را که روز گذشته رسیده بود در خانه جا بجا کنند.

      از فردا کار اداره نو تأسیس شروع میشد،  من به وظیفه خودم که درس خواندن و گاه دقت ذاتی در کار های اداری سرگرم و مشغول می شدم.  این اداره کار و بیمه های اجتماعی سومین اداره نوع خودش در استان گیلان بود،  اولین آن در شهر رشت،  بعدی در شهرستان زنجان که دومین شهر استان گیلان حساب می شد تأسیس گردیده بود.  علت اصلی بنا کردن اداره در این منطقه از شمال ایران،  که گستردگی آن از نیمه راه رشت تا شهرستان رودسر کشیده می شد،  ساخته و بر پا شدن کارگاه های مختلف،  بویژه کارخانه های چای و برنج کوبی در چند سال گذشته بود.  آنچه که می توان از این موضوع به تحلیل گرفت این است که،  بورژوازی سنتی ملی می بایست سازماندهی خود را گسترده نماید،  تا جای خالی برای نفوذ عوامل مختلف مخالف خود را پر و سد کند.  البته در آن زمان ترس از حکومت بزرگ کمونیستی شوروی،  که در همه جهان مشغول تحریک کردن توده های مردم بود مسئله مهمی به حساب می آمد،  در واقع بورژوازی نو پای ایرانی سواد تحلیل صحیح اوضاع را نداشت.  حکومت سلطنتی ایران انرژی و توانایی خود در این زمان را،  فقط از بورژوازی سنتی می گرفت ولی کم کم رد پای بورژوازی فرا ملی جهانی که در شرکت های چند ملیتی و خارجی نما داشت پیدا می شد،  که با پول بیشتر شوک هایی در بازار و سیاست ایجاد می کردند.  بورژوازی امپریالیستی فرا ملی توانسته بود نخست وزیری هویدا را تحمیل کند،  علت جابجایی پدر من و بسیاری از ملیون اداری هم در همین موضوع بود.

   عکس دبستان حکیم زاده،  و عکس انوش سال 1345 که عضو شیر و خورشید دبستان بود،  هنگام رفتن به بیمارستان جهت عیادت و یاری بیماران و پرورشگاه در لاهیجان،  عکس شماره 129.

      هنوز ترس از شبح گیلان اسلامی میرزا کوچک خان سال 1916 و یا جمهوری کمونیستی گیلان 1920 در وجود حکومت بسیار بود،  و حکومت سعی می کرد با ترفند های استعماری ایران را اداره کند،  یعنی تهران مانند انگلستان قرن 19 باشد،  و بقیه ایران بشوند جهان استعمار شده اش.  اما در این زمان خود استعمار زیر بازی اقتصادی به گرداب امپریالیزم رفته بود،  و سرمایه داری امپریالیستی به دنبال مهره هایی می گشت که از سادگی و پول پرستی آنها استفاده کند،  و به افراد ملی داخل حکومت ها پیروز شود.  ولی هیچ کس چیزی از رشد و تکامل جامعه نمی دانست، و به دلیل ذاتی حکومت های دیکتاتوری و عمر کوتاه امپریالیسم،  نمی توانستند بدانند،  و نمی فهمیدند که توده ها به عقب باز نمی گردند.  همیشه مردم در ادامه روند حرکت های جامعه آنها را غافل گیر می کنند،  هر چند که در این ماجراها کشور ها و مردم صدماتی می بینند، اما در مقابل آنها تاریخ جدید و سازنده به خوبی گسترده شده است.  

      روز های خوشی در لاهیجان داشتم اداره روز به روز پر کار تر می شد،  و کارمندان بیشتر استخدام می شدند،  و رفت آمد های زیادی در جریان بود،  سریدار اداره همراه خانواده پرجمعیتش مانند ما در همین ساختمان زندگی می کردند،  چندین دختر هم سن و سال من داشت که کمی از وقت روز ها را با آنها می گذراندم و با هم بازی می کردیم.  برای کلاس شش دبستان در مدرسه حکیم زاده ثبت نام شدم و سال امتحان نهایی بود،  درس های سخت داشتیم هر چند که برای من مشکلی نبود،  ولی غفلت نمی شد کرد.  یک روز ساعت یازده صبح جمعه 20 آبان با بقیه بچه در باغ حیاط اداره روی فرشی مشغول درس خواندن و نوشتن تکالیف بودیم،  مادر من و مادر آن بچه ها در حیاط به گل ها می رسیدند،  که درب زدند،  بدلایل امنیتی که در آن روزها مشکلی نبود، اما باید درب را سریدار باز می کرد،  بعد از باز شدن درب تعداد زیادی کارگر به داخل اداره آمدند و گفتند که باید رئیس را ببینیم،  پدرم آمد و کار گران گفتند که امروز صبح،  که از روز های کاری برنج کوبی هاست چند کار گاه برنج کوبی و چای سازی ما را اخراج کرده اند،  و ما بشدت چند کارفرما را کتک زده و به اینجا و نزد رئیس پناه آورده ایم،  ژاندارم ها می خواهند ما را دستگیر کنند.  و لحظاتی بعد تعداد زیادی پلیس و ژاندارم پشت درب اداره ظاهر شدند،  به نیرو های نظامی اجازه ورود داده نشد،  و پدر گفت بروید تمام کارفرما های کتک خورده کتک نخورده را بیاورید،  در ضمن پرسنل درمانگاه اداره را هم گفت بیایند.  ساعتی بعد در سالن اداره یکی از جالب ترین و پر سر و صدا ترین اختلافات کارگری حل و فصل شد،  و همه به نوعی راضی شدند،  و روزگار آنها به سبک تاریخی ادامه یافت،  ولی در واقع بورژوازی سنتی پیروز این میدان بود. 

      ساختمان دبستان حکیم زاده نسبتاً خوب بود،  معلمان خیلی خوبی داشت به درس بچه های به خوبی می رسیدند،  جشن ها و مراسم متعددی داشتیم،  سر وضع بچه ها نسبت به چند سال پیش خیلی بهتر شده بود.  یکی از جشنها این بود که هر دانش آموز غذا از منزل به مدرسه آورده و غذای خود را با بقیه صرف کند،  که باعث می شد هر کدام از بچه با غذای دیگری آشنا شوند.  مادر من که تهرانی بود،  غذا های تهرانی درست می کرد و با کمک شخصی به مدرسه که در نزدیکی اداره بود می بردم،  این غذاها برای بچه ها و آموزگاران نا آشنا و خیلی خوش مزه حساب می شد،  و من هم از غذا های محلی خوب دیگران می خوردم.  با همه آموزگاران و بچه های مدرسه دوستی داشتم،  و عضو شیر و خورشید بودم،  و به دیدار بیماران در بیمارستان و زندانیان می رفتیم و اگر مشکلی داشتند،  پولی جمع نموده و یا می توانستیم کمکی می کردیم.  در رشته ورزشی دو میدانی شرکت کرده و خوب می درخشیدم،  و شطرنج مقام اول شهرستان بودم،  در کل به ورزش مدرسه می رسیدند،  پدرم در این شهرستان چند ماه کفالت اداره آموزش و پروش را برعهده گرفته بود.  روزی برای گردش به اتفاق چندین خانواده از روسای ادارات لاهیجان به کافه آبشار رفته بودیم،  من با بچه ها مشغول بازی بودم،  در آنجا داشتند ساختمان چند طبقه هتل آبشار را می ساختند،  که در حین بازی از طبقه سوم ساختمان سازی به پایین پرت شدم،  در پایین که بزرگتر ها دور میزی نشسته بودند،  تقریباً همه نظاره گر شدند،  و کلی وحشت کردند و خانم ها جیغ کشیدند،  ولی خوشبختانه من به روی کپه شن که تازه از کامیون تخلیه کرده بودند،  افتادم و بلافاصله بلند شدم و دویدم و برای ادامه بازی باز به طبقات بالا رفتم اما دیگر بازی امکان نداشت،  از ترس افتادن مجدد بچه ها همه حرکت کردند و رفتند.

عکس انوش راوید سال های 46 و 1345 خورشیدی،  عکس شماره 1111.

       لاهیجان شهری از شمال معروف ایران به ویژه برای تهرانی هاست،  ما دائم از تهران مهمان داشتیم،  که برای من خیلی خوب بود،  یکی از این میهمان ها دختر خاله مادرم به اسم سوزان نیکزاد بود،  پنج سال از من بزرگتر و بسیار زرنگ و درس خوان بود،  و فرصتی می شد که با او درس کار کنم.  از مهمانی رفتن به منزل بزرگان شهر مانند بوشهر خبری نبود،  گویا خلاف رسم اداری می شد،  و من از این موضوع کلی دلخور بودم که به خوبی نمی توانستم اطلاعات محلی بدست آورم،  اینجا اداره با کارفرما های خورده بورژوای سنتی و کارگران زحمت کش سر کار داشت،  ولی در بوشهر خوانین طوایف و فئودال های روستاها بودند.  همانطور که گفتم ساختمان اداره بزرگ و من کنجکاو،  همه جا را می گشتم و به زیر شیروانی عظیم آن می رفتم،  که محل زندگی انبوهی کبوتر بود،  و لابلای چوب های زیر شیروانی بالا و پایین می شدم،  روزی سبد حصیری یافتم که درون آن تیشه ای و چند میخ قرار داشت،  معلوم می شد از آن کارگر تعمیر کاری است،  که حدود یکصد سال پیش به قصد تعمیر سقف و چوبها رفته و در آن میان جا گذاشته بود،  سبد را نتوانستم حفظ کنم اما تیشه و میخ ها را به عنوان یادگار تاریخی دارم،  تیشه و میخ هایی که با دست توانایی آهنگری از خطه گیلان ساخته شده است،  و جنس وارداتی نمی باشد.  مغازه های گیلان به حالت دوگانه در آمده بودند،  از حرف های بزرگتر ها می شنیدم چند سال پیش که به این دیار آمده بودند،  همه مغازه ها با درب های چوبی و سبک قدیمی تولیدات تمام داخلی می فروختند،  اما امروزه فروشگاه های مدرن با اجناس وارداتی روز به روز اضافه می گردند.

      در آن روز ها هر روز به مقدار واردات افزوده می شد،  و بورژوازی ایرانی به قصد ساخت و ساز ها و سود بیشتر حجم واردات را افزایش می داد،  و این روند از سال 1341 که ضربه نهایی به فئودالی ایران خورده بود،  آغاز گردیده و با درصد رشد زیادی در جریان بود.  این واردات باعث از بین رفتن تولیدات داخلی می گردید،  تا این تاریخ سقف خانه ها در شمال ایران همگی از سفال ها و پوشال های داخلی تامین می شد،  ولی در همین سالی که این ساختمان را برای اداره اجاره کردند،  به قصد تعمیر آن تصمیم گرفته شد سفال های سقف را بر دارند،  و به جای آن حلب های شیروانی وارداتی قرار دهند.  این موجی بود که کسی را آینده نگری و توانایی تحلیل در آن را نداشت،  علت سرعت گذر تاریخی از ساختار تاریخی اجتماعی به بورژوازی در مدت کمتر از چهل سال و آنها زیر نفوذ استعمار و امپریالیسم بود.  محیط علمی جامعه شناسی و آینده نگری و تحلیل ها از اوضاع بطور کل وجود نداشت،  در هیچ کتاب و نشریه و دانشگاه از این موضوعات مهم تاریخ ساز کسی چیزی نمی گفت چون نمی دانستند،  آنچه که مطرح می شد برای ساختار فعلی به دو صورت بورژوازی ملی که جمعی از بورژوازی های فرا ملی امپریالیستی و سنتی است،  و یا شیوه های کمونیستی و سوسیالیستی برای اداره مملکت بود،  که می گفتند و می نوشتند.  حتی در آن زمان هنوز کسی در هیچ کجای دنیا تحقیقی از دلایل جامعه شناسی و سیاسی کاری ملی شدن صنعت نفت و اصلاحات ارضی ارایه نداده بود،  فقط در فکر تولید انبوه قرن 20 بودند،  بدون دیدگاه های پس و پیش ماجراها.

      خوشبختانه به خوشی توانستم سال تحصیلی را بدون انتقالی به پایان برسانم،  در خانواده تصمیم به این بود که بعد از تعطیلی مدرسه چند روز به تهران برویم،  اما هنوز این تصمیم قطعی نشده بود،  که درست روز آخر مدرسه خبردار شدیم که پدر به تربت حیدریه منتقل شده است.  ساختمان قدیمی خراب،  به اداره ای توانا با حدود چهل پرسنل تبدیل شده بود، و کارش را می توانستند به کارمند دیگری بسپارند،  حالا در جبهه دیگری به مردی توانا نیازمند بودند.  ولی اینبار فرصت به اندازه کافی برای بسته بندی داشتیم زندگی را جمع کرده و بار کامیون نموده و به تهران فرستادیم تا در منزلمان تخلیه شود،  در کل من هنوز چیزی نمی توانستم از اوضاع پنهان سیاسی مملکت بفهمم،  ولی از این گوشه ایران در  گیلان به آن گوشه در خراسان.  اواخر خرداد 1346 سوار اتوموبیل خود شدیم و از لاهیجان و دوستان و خلاصه از همه چیز با اندوه خداحافظی از دور و نزدیک کردم،  با ناراحتی به سمت تهران حرکت کردیم. 

   سال 1346 در تهران

      بدون مشکل به تهران رسیدیم و به خانه خود رفتیم،  اندکی دید و بازدید از نقاط جدید تهران داشتم اتوبوس دو طبقه سوار می شدم،  و تا انتهای خطوط می رفتم،  می دیدم که در مدت یکسال تهران چقدر تغییر کرده و بزرگتر شده است.  امتحان نهایی شش دبستان را با موفقیت و نمرات خوب داده بودم،  می خواستم در دبیرستان خوارزمی تهران ثبت نام نمایم،  دبیرستانی که گویا با دانش آموزان حسابی کار می کردند،  بنا بر این نباید چیزی کم آورم،  برای آمادگی ورود به دبیرستان ابتدای تیر ماه به کلاس های درس تابستانی رفتم.  اواسط تابستان شایع شد نیمه شب در تهران زلزله می آید،  مردم یکی دو شب را در خیابان و قطعه زمین و خرابه های اطراف منازلشان تا صبح گذراندن،  ولی ما خانه را ترک نکردیم چون دلیل علمی برای این شایعه وجود نداشت.  تابستان با ورزش و کلاس های درس تمام شد و به دبیرستان رفتم که به خوبی با دانش آموزان کار می کردند،  دبیرستان خوارزمی در میدان بهارستان بود،  مجلس شورای ملی  طرف دیگر میدان قرار داشت.  در مدت سال تحصیلی چند بار میدان بهارستان و مقابل مجلس شاهد تظاهرات و اجتماعات قشر های مختلف مردم بودم،  که هر گروه صنفی در زمانی برای دریافت حقوقی و امتیازاتی دست به تظاهرات می زدند،  معمولاً این اجتماعات خشونت کم داشت و کم و بیش به خوبی و رضایت به اتمام می رسید،  همه از این سفره جدید بورژوازی چیز بیشتری می خواستند.  در آن زمان هیچ کس به این فکر نمی کرد،  که برای وضع موجود تحلیلی و تعریفی داشته باشد،  و گویا آمریکا داشت همه چیز مملکت می شد،  فرهنگ و دانش و صنعت زیر نفوذ مستشاران روز افزون خارجی و بویژه ایالات متحده قرار داشت.  ولی شاه می خواست ایران را قدرت منطقه نماید اما او نیز دانشی برای این منظور نداشت،  تنها چیزی که می دانستند فشار درسی در آموزش و پروش و دانشگاه ها بود،  که البته بیشتر بر یاد گیری سطحی و حافظه محوری قرار داشت،  اما نسبت به آن زمان تقریباً خوب بود و افراد حرفه ای و متخصصان فعال تربیت می شدند.

      به مجرد اتمام سال تحصیلی در خرداد سال 1347 مأموریت جدید برای پدر پیش آمد،  رفتن به خراسان و شهرستان تربت حیدریه،  یکبار دیگر دست به کار شدیم و مقداری لوازم آماده کردیم که با کامیون به آنجا بفرستیم و سپس خود راهی شویم.  اما ابتدا باید یک ماهی را در مشهد سپری می کردیم،  و بدین جهت نیاز به لوازم منزل نداشتیم چون در مشهد همه چیز برای ما مهیا بود،  و باید از مشهد ساختمان و چیز های دیگر برای اداره جدید تربت حیدریه جمع و جور می کردند.  جهت رفتن به تربت حیدریه پدر اتوموبیل فورد را با یک بنز سواری تعویض کرد،  تا به راحتی بتوان به مشهد و تربت حیدریه رفت،  بعلت دوری راه بسیاری از اساس منزل را در خانه مان تهران گذاشتیم و به اندازه یک کامیونت کوچک آماده ارسال نمودیم.....  

    دو سال در تربت حیدریه

      صبح زود وسط تابستان را افتادیم،  بطرف جاده خراسان تا مشهد در بین راه توقف های خوبی داشتیم،  شهر های بین راهی را می گشتیم و یک شب در سبزوار خوابیده و شب دوم به مشهد رسیدیم و به مهمان سرایی که در آنجا آپارتمان برای ما آماده کرده بودند رفتیم.  اول کار مشهد با رفتن به حرم و گشت در اطراف آن گذشت و روز بعد من به تنهایی در اطراف مهمان سرا و شهر به گردش پرداختم و این کار تا چند روز به همین منوال گذشت و معمولاً شبها در منزل روسای ادارات مهمان بودیم.  ماندن ما در مشهد ده روز بیشتر طول نکشید و ساعت 6صبح روز شنبه 15 تیر 1347 بطرف تربت حیدریه حرکت کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر به تربت حیدریه رسیدیم و ابتدا نگاهی به ساختمانی که برای اداره و محل زندگی مان اجاره کرده بودند انداختیم و سپس به منزل یکی از روسای ادارات رفتیم تا شب اول را در آنجا مهمان باشیم.  ساختمان این اداره جدید تاسیس هم مانند ادارات قبلی که مقیم بودیم خیلی بزرگ ولی یک طبقه بود،  و زیر زمین های بزرگ و تقریباً مخوف داشت،  و شنیده بودم که می گفتند جن دارد و من مشتاق سر در آوردن،  راهی باریک و با حدود یکصد پله به اعماق زمین تا چشمه آب زلال پایین میرفت.  اما قدمت این بنا به تاریخی آن ساختمان ها نبود،  درب و پنجره ها چوبی بودند،  ولی نقش و نگار کم داشتند و شیشه های رنگی هم کم بود،  سقف ضربی با آجر های خراسانی و چوب بود.

      صبح به اداره و منزل رفتیم،  اداره ای با یک رئیس و یک خدمتکار و بدون وسایل آغاز به کار کرد،  و منزلی بزرگ برای خانواده چهار نفره ما در همان خانه،  حیاط چند هزار متری و محیط مناسب دوندگی های من.  این ساختمان در جنب بیابان بزرگی قرار داشت که دو کیلومتر آنطرف تر قلعه ای تاریخی قرار داشت که از همان ابتدا از روی دیوار آن قلعه را دیدم و می خواستم هر چه زودتر آنرا از نزدیک ببینم.  زندگی را شروع کردیم،  اداره هم کار را شروع کرد،  تقاضای استخدام کارمندان و به دنبال کار های مختلف اداری،  و ترتیب اینکه فئودالی محلی به سوی بورژوازی سوق داده شود،  و خرید وسایل لازم برای اداره و زندگی.  با دیدن شهر و مغازه های سبک قدیمی با درب های چوبی و کالا های ساخت داخل،  به ویژه مملو از انواع فرش و گلیم و نمد و جاجیم و غیره که مشتری هایی از تهران و مشهد داشتند.  همچنین چند بار گردش در حومه شهر و دیدار قلعه بسیار بزرگ تاریخی که برایم خیلی لذت بخش بود،  تابستان تمام شد و در دبیرستان امیر کبیر در نزدیکی منزل ثبت نام شدم.  سال تحصیلی را شروع کردم از همان بدو ورود تمام بچه های شهرستان که همگی خوب و درس خوان بودند کاملاً با من دوست شدند،  دبیرستان تازه ساز و بزرگ بود و با عالی ترین وضع به آموزش دانش آموزان می رسیدند.  مسابقات علمی و ورزشی مرتب بر پا بود و من در دو میدانی می درخشیدم و در شطرنج مقام اول شهرستان بودم،  اما در کلاس های تاتر چندان مورد قبول نبودم چون در هر صورت لهجه خاص محلی نداشتم،  و در ضمن ژست یا تیپ تهرانی داشتم که چندان به کار آنها نمی آمد.

   عکس روز جشن اداره در تربت حیدریه سال 1347 انوش و پدر و یکی از مسئولین شهر با کت سفید سمت راست،  عکس شماره 141.

      در این شهرستان بعلت دوری کمتر مهمان فامیل داشتیم،  یک روز در روز کار گر که جمعیت زیادی از کار گران شهرستان در اداره جمع بودند،  من و خواهر و دختر داییم که آنها یکی دو سال از من کوچکتر بودند سه کله پلاستیکی یافته بودیم و بر سر چوب های بلند کردیم و ملافه سفیدی روی خودمان انداختیم.  در این حالت قدمان بیش از سه متر شده بود،  و از میان درختان به وسط جمعیت که در حیاط اداره روی ردیف صندلی ها نشسته بودند،  آمدیم که به نا گاه تمام جمعیت داد زدند جن ها آمدند جن ها آمدند،  و همه با بی نظمی و داد و فریاد فرار را بر قرار ترجیح دادند.  لحظاتی بعد پدر ملافه را از روی ما پس زد و مردها را از خیابان برگرداند و دوباره صندلی ها را چیدند و من را گفتند بنشین و سرود ها و آهنگهای ملی را بگذار.  گرامافون در لاهیجان رطوبتی شده بود و خوب کار نمی کرد و فقط من بودم که می توانستم آنرا راه اندازم.  مدت دو سال در اینجا به روستا ها و شهر های اطراف سر می زدیم و مانند بوشهر مهمان خوانین می شدیم و در جلسات مختلف با ترفند های بورژوازی آنها را جذب می کردند،  مثلاً نماینده بانک،  به خان و خانواده آنها دفترچه  حساب بانک می داد،  و بدین ترتیب خوانین وارد دنیای سرمایه داری شخصی می شدند.  در یک سال شهر ها و روستا های جنوب خراسان همگی تحت پوشش اداره کار و بیمه های اجتماعی تربت حیدریه قرار گرفتند،  و تعداد کارمندان اداره به حدود چهل نفر رسیدند،  البته هنوز ادارات سرمایه و پول خوب نداشتند،  ولی وضع از چند سال پیش بهتر بود اتوموبیل و آمبولانس خریده شده بود.

      دبیرستان من سمت دیگر میدان بود،  و منزل ما طرف دیگر،  یک روز که از دبیرستان بر می گشتم چند اتوموبیل ژاندارمری و شهربانی،  تعداد زیادی اجساد را در شهر می گردانند و با بلند گو می گفتند،  این است آخر عاقبت اشرار،  من هر گز متوجه نشدم که آنها اشرار بودند،  یا افراد طوایفی که نمی توانستند بورژوازی نو آمده را تحمل کنند.  همیشه در تاریخ اجتماعی مراحل پایین دست این تکامل تاریخی،  توسط سیستم پیشرفته تر نابود می شوند،  و این جبر زمان است،  یا باید با آن کنار می آمدند یا می رفتند.  هیچ وقت مرحله پایین تاریخ اجتماعی نمی تواند به جامعه تکامل تر تاریخ اجتماعی پیروز شود.  همچنین در خفا انقلابی اسلامی در جریان بود که بوی آن بیشتر از افغانستان و مشهد می آمد،  و من گاهی چیز هایی می شنیدم که نباید گوش می کردم،  سازمان اطلاعات و امنیت حکومت شاهنشاهی ایران داشت در به در دنبال شبکه ای اسلامی می گشت که بصورت قاچاق و با قاطر دستگاه چاپ به تربت حیدریه آورده بودند.  سازمان های مخفی اطلاعیه هایی چاپ می کردند و به مشهد و تهران می فرستادند،  و روزی دیگر شنیدم که دستگاهی هم در مشهد است و نمی دانستند این است یا یکی دیگر.  گاهی نیز صحبت از انبوهی اسلحه کمری می کردند،  و روسای ادارات را در جریان قرار می دادند که بلکه سر نخی بیابند.

      سال دوم تحصیلی با فشرده شدن،  و داشتن درس های بیشتر توام بود،  در آن دوران شاه ایران می خواست ایران را به کشوری قدرتمند تبدیل کند،  و فشار زیادی برای مدارس و درس های بهتر گذاشته بودند،  که بلکه از این مدارس دانشمندانی بیرون آید،  و ایران را به قدرتی در جهان تبدیل کنند.  در این سال میادین زیادی برای شهر ایجاد شد،  خیابان کشی های و شعبات بانکها، مغازه های مدرن و کالاهای مصرفی وارداتی بیشتر و بیشتر شد،  و بنز ما هم با اتوموبیل پیکان عوض شد.  پدر و مادرم در حیاط و باغ سبزی و میوه عمل می آوردند،  و وقت اضافه خود را آنجا می گذراندند،  چون در آن زمان و شهر بهترین برنامه تفریحی بود.  ساعت 11 صبح جمعه ای در زمستان که برف تمام زمین های اطراف را پوشانده ولی هوا صاف بود،  به قصد دیدن وضع زمستانی قلعه تنها به آن جا رفتم،  به درون اتاقک ها که اکثرآ سقف های آن نیمه ریخته بود سر زدم،  و در این فکر بودم که ساکنینش چگونه زمستان ها سر می کردند.  به قسمتی وارد شدم که دلان مانند بود،  و در دو سه متر بعد از ورودی هوا گرم می شد،  درون این دالان ها را در تابستان دیده بودم در پس راهرو اتاقک هایی به ابعاد سه در سه متر بود.  اینک زمستان است،  ولی درون آن که هنوز کاملاً داخل نشدم گرما داشت،  نیمه تاریک بود،  به اتاقک نرسیده و هنوز وسط دالان بودم،  نا گاه صدای غرّش زوزه ای خفیف گرگ شنیدم.  با سرعت دویدم و پشت سرم را هم نگاه نکردم،  خوشبختانه پوتین خوبی به پا داشتم نمی دانم من بدو و گرگ بدو شد،  و یا فقط من می دویدم.  دو کیلو متر را در برف های بیابان دویدم بعداً وقتی برای مردم محلی تعریف کردم گفتند،  که خیلی شانس آوردی.  اما متوجه شدم در آن دالان ها و اتاقک هایش زمستان گرما دارد و تابستان خنکی،  تجربه ای که نزدیک بود به قیمت جانم تمام شود.

      دو چرخه ای داشتم و برایش یک موتور چهل سی سی خریدم،  و موتور را روی آن سوار کردم و از این اولین کار مهندسی خود بسیار خوشحال بودم،  اما چندان اجازه نداشتم دور تر از این یکی دو میدان و خیابان اطراف بروم.  دو سال تحصیلی را در تربت حیدریه به خوبی سپری کردم و مدرک سیکل خود،  یعنی سال نهم تحصیلی را گرفتم،  و از نظر درسی آمادگی خوبی برای ادامه تحصیل داشتم.  باز هم مطابق معمول کار پدر در تربت حیدریه تمام شد و دستور جدید برای رفتن به تهران صادر شده بود.  یک بار دیگر اساس و وسایل منزل را جمع کرده و عازم تهران شدیم.

    از 49 در تهران

      ابتدای تابستان 1349 به تهران آمدیم،  و مطابق معمول من باید برای دوره دوم دبیرستان آماده می شدم،  در تعدادی کلاس درس ثبت نام کردم و مطابق وظیفه ام مشغول درس خواندن شدم.  در این چند سال شاه می خواست کشورش به قدرت برسد،  البته او تحلیلی از چگونگی راه و روش برای برنامه هایش نداشت،  تنها فکرش این بود که او دانا ترین و سیاست مدار ترین فرد ایران است،  و اگر نباشد ایران هم نخواهد بود.  شاه یطور کلی قدرت مردم را فراموش کرده بود،  او قصد داشت برای از بین بردن احتمال دخالت امپریالیزم در امور،  نیرو های چریک و پارتی زان تشکیل دهد،  تا در صورت هایی این نیرو یار او باشد.  برای بر پایی چنین نیرویی امکان آن را نداشت،  که از میان نظامیان فرمانده برای آن بگمارد،  زیرا در نهایت همان ارتش می شد.  می بایست فردی را برای فرماندهی آن نیروی جدید انتخاب کند،  که از طرف مردم مورد قبول بوده و جنبه مردمی داشته باشد.  برای این فرماندهی پدر من انتخاب شده بود،  اما چون اینجا تهران بود و کار و زندگی شکل دیگری داشت،  و دیگر منزل ما در اداره نبود،  من فقط همین مقدار متوجه شدم،  که انتقالی پدرم همین مأموریت بوده است.

      تابستان 49 را با درس خواندن زیاد سپری کردم،  و انتظار داشتم باز هم به دبیرستان خوارزمی بروم،  ولی نمی دانم چرا از هنرستان صنعتی پیشه سر در آوردم.  در این هنرستان درس های زیادی نداشتم،  بنابر این وقت زیادی برای ورزش و کوه نوردی و مطالعات غیر درسی بویژه تاریخ را داشتم.  سال اول تحصیلی را به پایان رسانیدم،  در اینجا از رقابت درسی خبری نبود،  محصل ها بیشتر وقت خود را به بطالت می گذراندند،  و در هنرستان دور هم گل یا پوچ بازی می کردند.  در هر صورت من با بیشتر آنها کاری نداشتم،  در اینجا هم مانند همه جا تعدادی درس خوان وجود داشتند،  که تقریباً با تعداد از آنها سرگرم بعضی مطالعات بودم.  منزل ما نسبتاً بزرگ و در خیابان سلیم پائین تر از سه راه زندان و بالاتر از باغ صبا بود،  بیشتر دوستانم به خانه ما می آمدند،  و دور هم جلسه مطالعه و درس داشتیم.

     از سال 51 و مخصوصاً 52 در آمد نفت زیاد گردید و نفوذ خارجی هم فراوان شده بود،  شهر تهران رنگ و روی اروپایی گرفته و فوق العاده در حال گسترش بود، ولی حکومت می خواستند مردم گل یا پوچی باشند.  کافه و کاباره های زیادی باز شده بود،  جوانان با دیسکو و دانسینگ ها آشنا شده بودند،  تبلیغات برای اینکه جوانان به آنجا ها بروند در همه جا بود.  البته مراکز اسلامی هم مسیر خود را می رفتند و طرفداران محکمی داشتند،  اما مراکزی که تحلیل های مستقل و علمی داشته باشند در کشور وجود نداشت.  جوانان شهرستانی برای کار و تحصیل به تهران می آمدند و تهران با رشد جمعیت روبرو بود،  سرمایه گذاریها و ساخت بزرگ راه ها در تهران خیلی خوب بود.  یکی از مهمترین کار های تمام دوران پهلوی تزریق ناسیونالیسم ایران باستانی به جامعه بود،  که می خواستند وانمود کنند،  خود آنها می خواهند ایران را به قدرت باستانی باز گردانند.  آنها حتی برای این منظور و گفتن و نوشتن درباره تاریخ ایران و جامعه شناسی تاریخی هم تحلیل و دانش درستی نداشتند.

         در چنین شرایطی همانطور که گفتم،  من با چند نفر از دوستان که عشق به ایران و مطالعه و علم داشتند،  جمعی شده بودیم،  و بیشتر به کار هایی که سن و سال های ما انجام می دادند مشغول بودیم.  در این زمان توجه چندانی به مسائل و موضوعات سیاسی و اقتصادی نداشتم،  غیر از درس و مطالعه،  به ورزش و کوهنوردی فکر می کردم،  قله های زیادی را با دوستانم رفتم،  از جنوب البرز به شمال البرز می گذشتیم،  در جنگل و بیابان راه پیمایی های زیاد انجام می دادیم.  موتورسیکلت تریل داشتم و با آن بتنهایی کوره راه های کویری را می پیمودم،  به روستاها و شهرک های کویری و حاشیه ای می رفتم،  خیلی دیدنی و دست نخورده بودند،  و انگار در عمق تاریخ ایران می گشتم.  در روستا های جنگلی دامنه های البرز هم همین گونه بود،  در همه جا انواع خوراکی ها و غذا های سالم و طبیعی خوشمزه بفراوانی و ارزانی بود،  درباره این گردشگری در سفر های انوش راوید نوشته ام.

     تابستان 1352 دیپلم صنعتی را از هنرستان پیشه گرفتم،  و آماده رفتن به دانشگاه بودم،  در فوق دیپلم برق انستیتو تکنولوژی تهران قبول شدم.  در آن زمان بیش از هر زمان دیگر داوطلب برای کنکور امتحان ورودی دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی بود،  حدود 300 هزار نفر داوطلب که حدود 40 هزار نفر می خواستند،  از این شانس بهتری نمی آوردم،  بنابر این آماده رفتم به این مرکز آموزشی شدم.  در آنجا دیدم،  دانشگاه ها شده مرکز علوم دست دوم و یا خارج از رده حافظه محوری،  که کارایی چند سال پیش خود را از دست داده بودند،  و روز بروز هم در جامعه مدرک گرایی رونق می گرفت،  و روح کاشفی و تحقیقاتی و تولید علم از بین رفته بود.  در حین تحصیل گاهی بعضی کار های پیمان کاری کوچک تأسیسات و برق هم می پذیرفتم،  برعکس که به علم کمتر توجه می شد،  کار و کسب در ایران رونق فراوان گرفته بود.  اولین کار را وقتی در ساندویچی مشغول خوردن بودم گرفتم،  شخص دیگری هم در آنجا مشغول خوردن بود،  وقتی کتاب های صنعتی در دستم دید گفت کار می کنید،  گفتم نه و او اصرار کرد و گفت،  از مسئولین یک شرکت بزرگ ساختمانی است،  و با اصرار بیشتر مرا با خودش به دفتر شان برد،  و در یک چشم بهم زدن یک پیمانکاری در یکی از برج های جدید تهران گرفتم،  در واقعه آنقدر کار زیاد بود،  که بزور به من کار دادند.  در کار آن ساختمان کارگران و فنی های زیادی از کشور های اروپایی مشغول بودند.

      دو سال آموزشگاه را با کار و درس و مطالعه تمام کردم،  برای پایان این سری تحصیلات آماده شدم به یک مسافرت دور ایران بروم،  و سپس به سربازی بروم،  تا بعد از آن برای ادامه تحصیل به خارج سفر کنم.  در ابتدای تابستان 54 بمدت پانزده روز ایران گردی خوبی کردم،  که در سفر های انوش راوید تعریف کرده ام،  و سپس چند روزی بدنبال رفتن به سربازی بودم،  درست وسط تابستان به سربازی اعزام شدم.  تقریباً به دلایل طبع ناسیونالیستی و ورزشی به سربازی علاقه داشتم،  بنابر این در مدت سربازی خیلی چیز ها آموختم،  و به من بد نگذشت.  پارتی های مهمی داشتم،  به همین جهت می توانستم در سربازی موقعیت بهتری بدست آورم،  ولی می خواستم چون یک سرباز میهن پرست وظیفه شناس باشم،  بنابر این هیچ تقاضای پارتی بازی نکردم.  پدرم از مشاوران ارشد حکومتی و دولتی بود،  و  دو تن از عمو هایم،  سرهنگ عبدل علی یحیی،  و سرهنگ عبدل باقی یحیی،  از افسران مهمی بودند.  به خاطر همین علاقه،  مدت سربازی برایم خیلی کوتاه آمد،  سریع خود را در سان خداحافظی دیدم،  و تیپ 55 هوابرد شیراز را بقصد تهران ترک کردم.

      غیر از آموزشها و کار های مربوط به سربازی،  دیدم که وضع ارتش خیلی شکننده است،  از ابتدی دهه 1340 بزرگترین عمویم مرحوم غلامرضا یحیی،  مسئول فروش اسلحه و تجهیزات جنگی روسی به ارتش شاه بود.  ارتش ایران پر شده بود از وسایل روسی و آمریکایی و اروپایی،  خودرو های روسی،  تفنگ های آمریکایی زره پوش های روسی و آمریکایی،  هواپیما های آمریکایی،  مخابرات اروپایی و غیره و غیره.  از همه قدرت ها ادواتی بود،  و کارشناسان بسیاری از همه کشورها در ایران مشغول آموزش و جاسوسی و غیره بودند.  خود بخود در چنین شرایطی رقابت بین این قدرت های امپریالیستی در ایران زیاد بود..... ادامه دارد .... در اینجا،

   کلیک کنید:  تاریخ تاکتیک در ایران

   کلیک کنید:  منطق ملی مردمی در ایران

   کلیک کنید:  اردوی مجازی ملی مردمی ایران

    توجه:  اگر وبلاگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ،  حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ،  و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ عرب،  تاریخ مغول،  تاریخ تاتار،  و گفتمان تاریخ،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران    http://ravid.ir

وبسایت ارگ انوش راوید