X
تبلیغات
نماشا
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

چند مطلب جالب 144

چند مطلب جالب 144

 عکس پرچم یا درفش شهداد،  اولین پرچم جهان،  مشروح در تمدن جیرفت،  عکس شماره 2764.

تاشکند یا اشکندر بالا

      شهر تاشکند پایتخت امروزه کشور ازبکستان شهری است با ترکیب جمعیتی تاجیک و ازبکی و کم وبیش روس با زبان های فارسی بخارایی و ازبکی شمالی و روس. در همه جا نوشته اند نام قدیم این شهر چاچ بوده است،  و می گویند:

    نام تاشکند از دو جزء تشکیل شده است،  تاش صورت دیگر چاچ نام باستانی ایرانی این منطقه است،  و کَند در زبان سغدی (از زبان‌ های ایرانی) به معنی شهر است،  بنابر این واژه تاشکند به معنی «شهر سنگ» است.  تاریخ سرزمین چاچ در منابع چینی سده سوم میلادی آمده،  گویا اصل دودمان و باشندگان آن سغدی بوده‌ اند.  در طول تاریخ این شهر،  گه‌گاه چینی‌ها نیز بر آن فرمانروایی کرده‌ اند.  در کتیبه کعبه زرتشت کرتیر و شاپور اول،  این شهر را در قلمرو مرزی امپراتوری ساسانی خوانده اند.

     در ۷۵۱م کاوسی‌ان چی فرمانروای چینی،  پادشاه چاچ را کشت و دختر او از عرب‌ها کمک خواست.  ابومسلم سردار ایرانی،  زیاد بن صالح را با لشکری به آن سرزمین روانه کرد.  وی چینی‌ها را در ۱۳۳ق شکست داد و کاوسی‌ان چی در میدان نبرد کشته شد.  به سبب این نبرد، اسلام به آسیای میانه را یافت و چینی‌ها دیگر نتوانستند در آن سامان حکمرانی کنند.  در دوره کائونچی دوم (سده چهارم و سده پنجم میلادی) تاشکند گسترش یافت و به شکل شهر درآمد و دارای اجزای شهری، مانند دژ و کاخ گردید.

    افسوس:  در زمین لرزه ۱۹۶۶ شهر ویران شد،  و جاذبه‌ های تاریخی شهر که روزگاری شهر‌ مهمی بر سر راه کاروان‌ های جاده ری (جاده ابریشم) بود از بین رفت،  و در دولت شوروی اقدامی برای باز سازی آثار باستانی نکرد،  زیرا نمی خواستند تاریخ پابرجا باشد.

   تذکر:  نام چاچ در ادبیات پارسی ب‌ویژه در شاهنامه فردوسی بسیار بکار رفته،  کمان ‌هایی که در قدیم در چاچ ساخته می‌ شدند،  از شهرت فراوانی برخوردار بوده‌ اند،  چنانچه اصطلاح «کمان چاچی» در ادب پارسی معنی بهترین کمان را به ‌خود گرفته است.  کند پسوند ایرانی از ریشه کندن است،  که به زبان ‌های ترکی هم وارد شده،  صورت پارسی آن کند و کده است،  و صورت سغدی آن کث و کاث،  لغت نامه دهخدا.

   تحلیل انوش راوید:  تمام مطالبی که درباره تاشکند گفته اند،  کاملاً اشتباه یا دروغ است،  شاید هم تاریخ دزدی یا جابجا کردن تاریخ است.  ابتدا از کاوسی ان چی شروع کنم،  که می گویند فرمانروای کشور چین بوده،  درصورتیکه او با نام کاوسیان چی است،  و از فرمانروایان چین استان بوده نه کشور چین،  و در هیچ منابع تاریخی کشور چین گفته نشده.  توجه کنید به زیرکی ضد تاریخ ها،  آنها نام را جدا جدا می نویسند،  تا بزبان چینی وانمود کنند.  دوم،  دختر پادشاه چاچ از عرب کمک خواست،  ولی ابومسلم ایرانی کمک فرستاد،  اگر چاچ تاشکند بوده قاصد باید حدود 4000 کیلومتر مسیر را در میان شهر های و استانها و قبایل مختلف را خیلی سریع طی کند،  که هر چقدر هم سریع بوده باشد،  کمتر از یک ماه نمی شد.  سپس باید نیرویی آماده شود،  که بتوانند این مسیر مهم را طی کنند،  کمترین زمان برای آماده سازی سه ماه است،  و باید لشکر این مسیر ناامن را طی کند،  و آنهم حداقل می شود هشت ماه،  روزانه حدود 20 کیلومتر.  در این مدت دشمن برای نبرد کاملاً آمادگی پیدا می کرد،  و خود هم کمک می آورد.  باید در نظر داشت،  ارتشی که 4000 کیلومتر را طی کرده باشد،  آنقدر خسته و شکننده است،  که توانایی جنگ را نخواهد داشت.  عزیزان پرت و پلا و دروغ نویس،  لطفاً کمی جدی تر بنویسید،  دیگر زمان این دروغها نیست.

      در واقع چاچ،  شهری از استان های همدان و کردستان و لرستان و کرمانشاه کشور ایران بوده است،  نه اینکه در وسط آسیای میانه.  آنچه که من می دانم شهر بروجرد معدن سنگ تاریخی دارد،  و شنیده ام تا ابتدای قرن 20 معروف ترین کمان ها را با شاخ و روده و چرم بز و گاومیش و چوب و الیاف گیاه های محلی می ساختند.  چاچ هیچ ربطی به تاریخ تاشکند ندارد،  و دروغ و اشتباه است.

      عکس شاخ بز کوهی ایرانی،  که مهمترین وسیله ساختن تیر و کمان های دستی بود،  روده و چرم آن نیز دیگر وسایل بود،  عکس شماره 6324.  از شاخ و روده و چرم گاو میش برای کمان های قوی و منجنیق استفاده می کردند.  با کمال تأسف،  امروزه شیوه تولید آنها فراموش شده،  و هیچ یک از تاریخ دانها و باستان شناسان و تولید کنندگان نسبت به تدوین این تولید اقدامی نکرده اند.  بزودی بعد از آزمون ساخت یک کمان تاریخی ایرانی و چند تیر،  دستور ساخت آنرا می نویسم.

      تاشکند از دو واژه اش و کند تشکیل شده،  و با افزودن ت یا تا در ابتدا،  آنرا بعنوان محل بالا  و بلندی معرفی کرده اند،  در نام شهر های و روستا های زیادی چنین چیزی دیده می شود،  مانند تکش روستای بالا دست ما در چلاسر و جل،  (ت + کش = کوه در اینجا) در نام های تپه، تل، تاج و غیره بالا وجود دارد.  (مثال دیگر:  تالار = تا + لار که لار= جای خوش آب و هواست،  و در گذشته بالا خانه خوش آب و هوای کاخ و قصر را تالار می گفتند،  نام چند شهر و روستای ایران را بعنوان خوش آب و هوا لار گفته اند،  تالار از زبان ایرانی به زبان های اروپایی رفته است).  شهر تاشکند در زمان های بسیار کهن ساخته شده است،  شهر زیر خاکی سلا طین در نزدیکی آن،  با پنج هزار سال تاریخ،  و با صدها معبد زیر خاکی گویای آن است.  یک سر دیوار چین به نزدیکی این شهر ختم می شود،  و سر دیگر آن در نزدیکی شهر ممنوعه یا شهر دینی کشور چین است.  اگر دیوار چین را پاکوب دینی بدانیم،  این موضوع خیلی مهم می شود،  یعنی با وجود آثار تاریخی دینی در اشکندر بالا،  دقیقآ می توانیم بگویم تاشکند،  یکی از مهمترین مراکز دینی باستانی بوده است.

      حال چرا تاریخ دان ها و باستان شناسان تاشکند را چاچ گفته اند،  که هیچ گونه وابستگی و شباهت نامی و امکان تاریخی ندارد.  دو علت عمده دارد،  بی سوادی یا غرض و مرض استعماری،  که در هر دو صورت دزدی تاریخ حساب می شود.  استادان عزیز تاریخ و گرایش های مربوطه دانشگاه های ایران،  که چند هزار نفر می باشید،  و هر کدام کیلو کیلو مدرک دانشگاهی دارید،  چرا در مقابل اینهمه دروغ در تاریخ ایران،  بی خیال هستید،  و هیچ کدام برای برداشت دروغها از تاریخ ایران،  حداقل به اندازه یک وبلاگ کاری نمی کنید،  وظیفه دارید از تاریخ کشور تان دفاع نمایید.

   توجه:  اب = بالا و فراتر،  ت و تا = بالا و بلندی.

   دقت نمایید:  دشمنان ایرانیان و تاریخ ایران،  همیشه سعی داشته و دارند این ملت و کشور را کوچک و پراکنده نشان دهند،  و همیشه تلاش در آسمیله کردن قومها و ملت های وابسته به ایران را با هر ترفندی داشتند.

   نتیجه:  1 ــ  ازبک همان آز بغ است،  و یادگار های ایران باستان و مد را در خود دارند،  و آز بک استان،  یکی از استان های تاریخی ایران است.  2 ــ  تاریخ چراغ راه آینده است،  نه اینکه هر بار چرخ را اختراع کرد،  بهتر است بر اساس تاریخ آینده ای نوین را ساخت،  نه اینکه بغض و غرض و مرض کرد.  3 ــ  همین موضوع نبرد کاوسیان چی،  با زیاد بن صالح،  نشان می دهد چین استان ایران،  تا نیمه قرن دوم هجری،  قدرت مستقل بود،  که از تاریخ ما دزدیده شده است،  جوانان باهوش متخصص تاریخ پیگیری کنید.

یعقوب لیث صفاری

      بهتر است از تاریخ بدرستی بدانیم،  دروغ ها را بشناسیم و از تاریخ دلنشین ایران پاک نماییم،  بدین منظور در سخن وبلاگ توضیح نوشته ام.  غیر از اینکه بسیاری نمی خواهند تاریخ را بدرستی بدانند،  و به دروغ چسبیده اند،  بلکه به یادگار های تاریخی هم اهمیت نمی دهند.  نمونه آن آرامگاه یعقوب لیث صفاری است،  که یکی از کم بازدید ترین آثار دیدنی و تاریخی ایران شده،  و تقریباً ویران گردیده است.  آرامگاه این سردار بزرگ ایران در 10 کیلومتری جنوب شرقی دزفول،  سمت راست جاده شوشتر،  در روستایی به نام اسلام ‌آباد دزفول،  یا شاه ‌آباد دزفول قرار دارد.  قدمت و مرمت های آرامگاه یعقوب لیث صفاری،  به دوره های حکومت سلجوقی تا پادشاهی قاجار می رسد.  احتمالا این بنا آرامگاه شاه ابوالقاسم،  سردار نامی یعقوب لیث صفاری هم می باشد،  که در شهر جندی شاپور وفات یافته‌ است.  آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده،  و با توجه به مرمت‌ های مختلف،  قدیمی ‌ترین قسمت آن مربوط به دوره حکومت سلجوقی است.

عکس آرامگاه یعقوب لیث صفاری در حدود 1340 خورشیدی،  عکس شماره 4642 .

کلیک کنید:  ماجرا های پند آموز

کلیک کنید:  تاریخ لباس مردانه در ایران

کلیک کنید:  تاریخ ورزش و بازی ها در ایران

سبز= جنگل های شمال ایران، سفید= آسمان شفاف مرکز ایران، قرمز= سرخی فجر خلیج فارس

جوانان متخصص روشنگر توده ها

      یکی از عزیزان پیگیری کننده وبلاگ،  مطلب بلند بالای کاملاً دوستانه،  در جهت پیشبرد اهداف وبلاگ نوشته،  و برایم ایمیل کرده است.  ایشان در آن مقاله چند موضوع را به نقد کشیده،  و من هم در ادامه نقد ایشان،  لازم دیدم چند توضیح بنویسم،  و نقد را نقد کنم.  یادآوری مجدد نمایم،  این وبلاگ برای این نیست که از یکدیگر تعریف کنیم یا خوش و بش نماییم،  برای این است،  که تحقیق و تحلیل های متفاوت،  و بینش و نگرش های متفاوت تر داشته باشیم.

   1 ــ  در تمام 25 صفحه نوشته ایشان،  اصلاً واژه ها و اصطلاح های علمی،  که تعریف مشخص دارند،  وجود ندارد.  استفاده و بهره گیره از اصطلاح های رایج علمی در هر دانش،  باعث کوتاه شدن مطلب و رساندن نتیجه بهتر می شود،  و نیز گویای دانش هر نگارنده می باشد.  لازم به یاد آوریست،  در تاریخ نویسی قرن گذشته ایران،  واژه های علمی مربوطه وجود نداشت،  و تاریخ را چون داستان می نگاشتند،  این روش تا به امروز هم برای عده ای همچنان الگو و سبک کار است.

   2 ــ  در موضوعات مطرح شده در نقد،  هیچ دوره ساختار های تاریخی اجتماع،  و رشد و تکامل تاریخ تمدن،  مشخص نشده است،  تمام زمانها با یک دید تحلیل و تفسیر شده است.  درصورتیکه این موضوع اصل مهمی است،  و باید گذر های تاریخی،  و فلسفه زمانی را هم در نظر گرفت.  اگر اینها رعایت نشوند،  مسئله مطرح شده از اهمیت علمی می افتد،  و مقاله بصورت یک انشای ساده می شود.

   3 ــ  در این مقاله نقد،  دروغ های تاریخ حداقل در دو مورد پذیرفته شده،  یکی از غربیها که سیصد سال به اندازه سیصد هزار سال،  و دیگری از یهودیان و چهار هزار سال،  که دروغ و شگرد داشته اند.  ولی در نقد بارها به همان تاریخ های مشکوک و دروغ استناد شده است،  مانند حمله اعراب به ایران و غیره.  عزیزان توجه کنید،  اگر می پذیرید دروغ در تاریخ است،  پس نمی توانید به تاریخ های ساخته و پرداخته غرب و یهود استناد کنید،  مگر اینکه تحقیق و تحلیل های جدید،  برابر با قوانین و فرمول های تاریخ نویسی نوین ایرانی،  انجام پذیرفته و تأیید موقت شده باشد.

   4 ــ  ندانستن و نداشتن تحلیل از پیامبران قدیمی،  و نبود تعریف و تفسیر از ساختار تمدن،  برای ایجاد محیط پیامپر سازی،  و چگونگی سبک کار آنها برابر با فاکتور های دوران مورد نظر،  در نقد چشمگیر است.  آنچه که از اسناد و مدارک پیامبران قدیمی برای امروز ما مانده،  حداقل از هزار سال بعد از آنها می باشد،  و هیچ کدام با وجود اذعان به آن دروغ های بالا،  نمی تواند مورد قبول باشد،  مگر اینکه نقض غرض و تحلیل شود.

   5 ــ  در مورد دین و دین داری جوانان ایران،  در نقد چنین تصور شده،  که دین و دین داری در تمدن قرن 21 باید با سبق و ماسبق باشد،  و این بر خلاف رشد و تکامل تاریخ تمدن است.  آنچه امروز جوانان می خواهند،  آگاهی بیش از پیش است،  نه پیروی از کورسو های مجهول.  در این وبلاگ دوست داریم جوانان باهوش متخصص ایران،  دید جدید به تحقیق و تحلیل های تاریخ و تاریخ اجتماعی بیابند،  تا آنها روشنگر توده ها باشند.

  6 ــ  در انشای نقد،  دو تضاد آشکار وجود دارد،  ابتدا سعی در نگارش با کلمات باستانی ایران دارد،  که امروزه در زبان های پیرمردان و پیرزنان روستا های دور دست گیلک و گالش تا مسنی و شاهسون گفته می شود،  و در سوی دیگر بصورت گسترده از ی اضافه عربی بجای حمزه استفاده شده است،  مانند:  (سراینده ی راستی و درستی  نیازی به نوشتن ی اضافه نیست،  و بجای خواندن سراینده ی می توان براحتی بدون آوای حمزه ی شده،  خوانده شود سراینده،  در این باره به دستور زبان فارسی در اینجا مراجعه نمایید.

زبان پارسی باستان در چلاسر و جل

      زبان فارسی که امروزه با آن آموزش دیده و درس خوانده ایم،  سابقه بیش از 2000 سال دارد،  و در قرون میانه بیشترین کتاب های ادبی و علمی و فلسفی دنیا،  با این زبان نگاشته شده است،  که همه آنها پیش درآمد علوم امروزی بودند.  در همان قرون،  فارسی زبان رسمی کشور هندوستان و کشمیر بود،  و زبان بین المللی از کاشغرستان تا شام،  و از سند تا ماورالنهر بوده است.  زبان فارسی همان زبان دری است،  که درباری داریوشی می باشد،  و امروز در کشورهای تاجیکستان و شمال پاکستان و افغانستان و نیمی از جمعیت های ازبکستان و ترکمنستان و غرب سین کیانگ تا نقاطی از قفقاز،  کاملاً گفتگو می کنند،  و در بقیه نقاط قاره کهن نفوذ فراوان دارد.

      یک یا چند نفر با گفتن و نوشتن واژه ها و کلمات جدید،  نمی توانند زبان را دگرگون کنند،  جز آنکه در نوشته های خودشان مسئله ایجاد می شود.  تغییر دادن بخشی از زبان دری یا فارسی،  برای مردم نواحی وسیعی از قاره کهن ایجاد مشکل خواندن می کند،  امروزه مردم تاجیکستان بدون در نظر گرفتن دستورات دولتی،  دارند باسرعت حروف فارسی ما را آموزش می بینند،  چند نفر از آنها در نظرات وب،  چند مورد با خط و زبان فارسی نظر نوشته اند.  اگر من کلماتم را عوض کنم،  جواب این مردم را چه بدهم،  بگویم حالا بعد از هزار یا دو هزار سال،  تازه بفکر این افتاده ایم زبان روستایی خودمان را دوباره زنده کنیم.  بارها در وبلاگ نوشته ام،  و از دانشجویان زبان شناس خواسته ام،  زبان های و گویش های پیرمردان و پیرزنان گرامی روستا های دور دست را ضبط و ربط کنید،  دارند از بین می روند،  و با رفتن آنها ما ایرانیان با گذشته خود بیگانه خواهیم شد.

      آنچه که من از زبان شناسی کشور افغانستان می دانم،  در ولایاتی که مردم این کشور به زبان دری سخن می گویند،  تمام مردم فقط به زبان دری حرف می زنند،  و مانند ایران نیست که در شهر ها دری یا فارسی حرف بزنند،  و در روستاها زبان های بومی تاریخ در جریان باشد.  مانند همین چلاسر و جل خودمان،  که در روستا های کوهستانی عده ای اشخاص قدیمی به زبان گالشی حرف می زنند،  و در روستاهای جلگه ای عده ای قدیمی به زبان گیلکی،  هر چند که این زبان های بومی و محلی ایران از بین رفته،  و یا در حال از بین رفتن است.  مسئله زبان در افغانستان نشان دهنده این است،  که در زمان سلسله هخامنشیان،  مهاجران به سرزمین های شرقی ایران،  همه از شهر نشینان بودند،  که به زبان درباری داریوشی حرف می زدند.  آن عزیزانی که در نوشتن کلمات روستایی ایرانی پافشاری دارند،  می توانند به روستای زیبای ما بیایند،  یا به یکی از دهات دور دست بروند،  و در محضر افراد مسن عزیز،  آموزش زبان پارسی باستان ببینند.

   عکس یک خانم و آقای روستای ییلاقی چلاسر و جل،  حدود 1372 خورشیدی،  عکس شماره 4589،  آنها با یکی از گویش های زبان پارسی باستان،  بنام زبان گالشی حرف می زنند.  برای این گونه زبان های باستانی  ایران،  می روند از آلمان و اینطرف و آنطرف فرنگ،  افرادی را با پول زیاد می آورند،  تا کتیبه ای بخوانند،  ولی به این مردم اهمیت نمی دهند،  این دامداران و کشاورزان زحمت کش تاریخی،  رایگان زبان خودشان را یاد می دهند،  حتی با مهربانی تمام کلی هم پذیرایی اورگانیک اصل می کنند.

تاریخ در فضای ایران

      تاریخ ایران تنها در گذشته های دور و نزد شاه ها و جنگها و ماجراها نیست،  تاریخ در فضای ایران در همه جای ایران وجود دارد،  باید دست دراز کرد،  ذهن را باز کرد،  تا به تاریخ به دور از دروغ رسید.  تاریخ در ذهن های روستائیان تلاشگر ایران است،  تاریخ در جوی های زیبای ایران روان است،  تاریخ در هنر و ادبیات ایران موج می زند.  مطلب زیر را از اینترنت گرفتم،  و جالب دیدم در اینجا پست می کنم.

      بارها برای عروسی، و میهمانی بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم،  برای عروسی، مولودی و...،  اما هرگز حال آن شب را نداشتم.  پائیز غم‌انگیزی بود،  و من به جوانی و عشق فکر می‌کردم.  از مجلسی که قدر ساز را نمی‌شناختند خوشم نمی‌آمد،  اما چاره چه بود،  باید گذران زندگی می‌کردیم.  چنان ساز را در بغل می‌فشردم که گوئی زانوی غم بغل کرده‌ام.  نمی‌دانستم چرا آن کسی که قرار است در اندرونی بخواند،  صدایش در نمی‌آید.  در همین حال و انتظار بودم که دختر نوجوان 15 – 16 ساله ای از اندرونی بیرون آمد...،  حتی در این سن و سال هم رسم نبود،  که دختران و زنان اینطور بی پروا در جمع مردان ظاهر شوند.  آمد کنار من ایستاد،  نمی دانستم برای چه کاری نزد ما آمده است،  و کدام پیغام را دارد.  چشم به دهانش دوختم....  و پرسیدم:  چه کار داری دختر خانم؟

  گفت:  می‌خواهم بخوانم!

  گفتم:  اینجا یا اندرونی؟

  گفت:  همینجا!

      نمی‌دانستم چه بگویم،  دور بر را نگاه کردم،  هیچکس اعتراضی نداشت.  به در ورودی اندرونی نگاه کردم،  چند زنی که سرشان را بیرون آورده بودند،  گفتند : بزنید، می‌خواهد بخواند!

  گفتم:  کدام تصنیف را می‌خوانی؟

  بلافاصله گفت:  تصنیف نمی‌خوانم،  آواز می‌خوانم!

   به بقیه ساز زنها نگاه کردم،  که زیر لب پوزخند می‌زدند.  رسم ادب در میهمانی‌ها،  آنهم میهمانی بزرگان،  رضایت میهمان بود.  پرسیدم:  اول من بزنم و یا اول شما می‌خوانید؟

  گفت: ساز شما برای کدام دستگاه کوک است؟

  پنجه‌ای به تار کشیدم و پاسخ دادم:  همایون.

  گفت:  شما اول بزنید!

   با تردید،  رنگ و درآمد کوتاهی گرفتم،  دلم می‌خواست زودتر بدانم این مدعی چقدر تواناست.  بعد از مضراب آخر درآمد،  هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم،  که از چپ غزلی از حافظ را شروع کرد.  تار و میهمانی را فراموش کردم،  چپ را با تحریر مقطع اما ریز و بهم پیوسته شروع کرده بود.  تا حالا چنین سبکی را نشنیده بودم، صدایش زنگ مخصوصی داشت،  باور کنید پاهایم سست شده بود.  تازه بعد از آنکه بیت اول غزل را تمام کرد، متوجه شدم از ردیف عقب افتاده‌ ام:

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

   بقیه ساز زنها هم مثل من،  گیج و مبهوت شده بودند،  جا برای هیچ سئوالی و حرفی نبود.  تار را روی زانوهایم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم،  هر گوشه‌ای را که مایه می‌گرفتم می‌خواند.  خنده‌ های مستانه مردان قطع شده بود،  یکی یکی از زیر درختان بیرون آمده بودند،  از اندرونی هیچ پچ و پچی به گوش نمی‌رسید،  نفس همه بند آمده بود،  هیچ پاسخی نداشتم که شایسته‌اش باشد.  گفتم:  اگر تا صبح هم بخوانی می‌زنم!  و در دلم اضافه کردم:  تا پایان عمر برایت می‌زنم!

      آنشب باز هم خواند،  هم آواز هم تصنیف،  وقتی خواست به اندرونی باز گردد،  گفتم:  می‌توانی بیایی خانه من تا ردیف‌ها را کامل کنی؟

   گفت: باید بپرسم.

      وقتی صندلی‌ها را جمع ‌و ‌جور می‌کردند،  و ما آماده رفتن بودیم،  با شتاب آمد و گفت:  آدرس خانه را برایم بنویسید،  و تکه کاغذی را با یک قلم مقابلم گذاشت،  اسمش قمر بود.  بعد از آنکه از قمر جدا شدم،  تمام شب را به یاد او بودم،  دیگر دلم نمی آمد برای کسی تار بزنم.  در خانه‌ام که انتهای خیابان فردوسی بود،  چند اتاق را به کلاس موسیقی اختصاص داده بودم،  و تعدادی شاگرد داشتم،  اما دیگر هیچ صدایی برایم دلنشین نبود،  و با علاقه سر کلاس نمی‌رفتم.  دو ماه به همین روال گذشت،  بعد از ظهر یکی از روزها،  توی حیاط قالیچه انداخته بودم،  و در سینه‌کش آفتاب با ساز ور میرفتم،  که یک مرتبه در حیاط باز شد.  دیدم قمر مقابلم ایستاده است،  بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات می گشتم،  که گفت:  آمده ام موسیقی یاد بگیرم.

      از همان روز شروع کردیم،  خیلی با استعداد بود،  هنوز من نگفته تحویلم می داد،  و وقتی ردیف های موسیقی را یاد گرفت،  صدایش دلنشین تر شد...،  و کنسرت پشت کنسرت است،  که در گراند هتل لاله زار،  آوازه قمر را تا به عرش می گسترد....  اولین کنسرت قمر با همراهی ابراهیم خان منصوری و مصطفی نوریایی (ویولن)، شکرالله قهرمانی و مرتضی نی‌داوود (تار)، حسین خان اسماعیل زاده (کمانچه)، و ضیاء مختاری (پیانو)، پسر عموی استاد علی تجویدی برگزار شده است.

      یک شب در گراند هتل تهران کنسرت می‌داد،  تصنیفی را می‌خواند که آهنگش را من ساخته بودم،  و بعدها در هر محفل سر زبانها بود.  تصنیف را ملک‏الشعرای بهار سروده بود،  و من رویش آهنگ گذاشته بودم،  حتماً شما شنیده‌اید:  مرغ سحر را می‌گویم.  آنشب در کنسرت گراند هتل وقتی این تصنیف را می‌خواند،  آه از نهاد مردم بلند شده بود.  در اوج تحریر آوازی که در پایان تصنیف می خواند،  ناگهان فریاد کشید:  "جانم، مرتضی خان!"  و این نهایت سپاس و محبت او نسبت به کسی بود،  که آنچه را از موسیقی ایران می‌دانست،  برایش در طبق اخلاص گذاشته بود....

      داستانی که در بالا خواندید،  بخشی از گفتگوی یک خبرنگار است،  که سالها پیش با مرتضی نی‌داوود انجام داده است،  و در آن از عشق پنهان وی به قمر سخن رفته است!  نی‌داوود تصنیفی دارد به نام آتش جاویدان،  که آن را بهترین ساخته خودش،  حتی بهتر از مرغ سحر می‌داند،  که البته با دانستن مطلب بالا علت آن روشن است!  این تصنیف بسیار زیبا تاکنون بارها توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است،  ولی یک بار هم در برنامه گلهای رنگارنگ اجرا شده است.

      قمرالملوک وزیری پس از شیدا و عارف در موسیقی نوین ایران رخ نمود،  ولی بی‌تردید نقشی دشوارتر و دلیرانه‌تر از آن دو ایفا کرده است؛  زیرا اگر مردی که به موسیقی می‌پرداخت گرفتار طعن و لعن می‌شد،  ولی مجازات زن موسیقی ‌پرداز "سنگسار شدن" بود!  زن برده در پرده بود،  پرده ‌ای به ضخامت قرن‌ها.  قمر به هنگام نخستین کنسرت خود که در آن بی‌حجاب ظاهر شده بود،  سر و کارش به نظمیه افتاد.  این ماجرا اگر چه برای او خوشایند نبود،  ولی بهرحال سر و صدایی کرد،  که در نهایت به سود موسیقی و جامعه زنان بود.  قمر خود درباره نخستین کنسرتش می گوید:

      . . . . آن روزها هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد،  رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسیده بود.  مردم هم کم کم به موسیقی علاقه نشان می‌دادند،  به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراند هتل حاضر شوم،  و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت.  یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان، می خواست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند،  و بی‌حجاب در صحنه ظاهر شود.  تصمیم گرفتم با وجود مخالفتها این کار را بکنم،  و پیه کشته شدن را هم به تن خود بمالم!  شب نمایش فرا رسید و بدون حجاب ظاهر شدم،  و هیچ حادثه‌ای هم رخ نداد،  و حتی مورد استقبال هم واقع شدم،  و این موضوع به من قوت قلبی بخشید،  و از آن به بعد گاه و بیگاه بی‌حجاب در نمایشها شرکت میجستم،  او نخستین زنی بود که بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد.

      قمر نخستین کنسرت خود را در سال ١٣٠٣ برگزار کرد،  روز بعد کلانتری از او تعهد گرفت که بی‌حجاب کنسرت ندهد!  قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد،  او در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد،  و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود.  در همدان سال ۱۳۱٠ کنسرت داد و ترانه ‌هایی از عارف خواند،  وقتی نیرالدوله چند گلدان نقره به او هدیه کرد،  آن را به عارف پیشکش نمود،  با این که عارف مورد غضب بود.  در سال ١٣٠٨ به نفع شیر خورشید سرخ کنسرت داد،  و عواید آن به بچه‌ های یتیم اختصاص داده شد.  به گفته دکتر خرمی ٤٢٦ صفحه و به گفته دکتر سپنتا ٢٠٠ صفحه از قمر ضبط شده است....

      گشایش رادیو ایران در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند،  عارف قزوینی و ایرج‌ میرزا و تیمورتاش وزیر دربار،  شیفته او شده بودند.  با این‌ همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌کرد،  و درآمد های بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.  قمرالملوک وزیری در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شمیران،  در فقر و تنگدستی مطلق به سکته مغزی درگذشت.  وی در گورستان ظهیرالدوله بین امامزاده قاسم و تجریش شمیران به خاک سپرده شده است.  روحش شاد...

عکس دورانی از بانو قمرالملوک وزیری و آرامگاه خیلی آرام و ساده او،  عکس شماره 4355 .

دیدار فرضی با خداوند

      روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:  'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟    خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد،  و یکی از آنها را باز کرد،  مرد نگاهی به داخل انداخت،  درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت،  که روی آن یک ظرف خورش بود،  که آنقدر بوی خوبی داشت که     دهانش آب افتاد،  افرادی که دور میز نشسته بودند،  بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند،  به نظر قحطی زده     می آمدند،  آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند،  که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده     بود،  و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند،  دست خود را داخل ظرف خورش ببرند،  تا قاشق خود را پر نمایند،  اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود،  نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در     دهان خود فرو ببرند.

     مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد،  خداوند گفت:  'تو جهنم را دیدی،  حال نوبت بهشت است آنها به سمت اتاق بعدی رفتند،  و خدا در را باز کرد،  آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود،  یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز.  آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند،  ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده،  می گفتند و می خندیدند،  مرد روحانی گفت:  'خداوندا نمی فهمم؟! خداوند پاسخ داد:  'ساده است،  فقط احتیاج به یک مهارت دارد،  می بینی؟  اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند،  در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل،  تنها به خودشان فکر می کنند!

   نتیجه:  با همنوع خود مهربانی و همیاری نمایید،  همچنین به یاد داشته باشید،  که من همیشه حاضرم قاشق غذا تا دانش خود را با شما سهیم شوم،  بلکه همه یاران سلامت و شاد و موفق باشیم.

   عکس خوراک مرغ شب یلدا در چلاسر و جل،  مشروح در غذا های چلاسری،  عکس شماره 7124.  غذا یک کلمه ایرانی است،  و از گز به معنی انرژی است،  قبلاً درباره آن توضیح نوشته ام،  گزا یعنی انرژی دادن و گرفتن،  که به غذا دگرگون شده است.

نیمه گمشده تاریخ ایران

      تاریخ ایران پیوسته با تاریخ کشور های همسایه است،  زیرا تمام این کشورها در یک راستای جغرافیایی قرار دارند،  و خود بخود تاریخ آنها با یکدیگر شکل گرفته است،  ولی همیشه دشمنان تاریخ ایران می خواستند،  این تاریخ و جغرافیا را جدا از هم بگویند.  امروزه برای ما روشن است،  که مثلاً بیش از 50 هزار نقطه تاریخی در کشور عراق،  کاملاً با تاریخ ایران درهم و یکی است،  من در کتاب های موجود تاریخ ایران،  کمتر که چه عرض کنم،  اصلاً درباره یکی بودن تاریخ این کشور های هم جوار ندیده ام.

      تا هزار سال پیش یکی بودن تاریخ،  و جغرافیای اجتماعی و اقتصادی غرب کشور ایران،  با کشور عراق بسیار بسیار یکی بوده است،  استعمار و امپریالیسم در دو سه سده گذشته،  سعی کردند با بزرگ نمایی دروغ حمله اعراب به ایران،  این تاریخ را جدا از هم کنند.  همچنین تاریخ و جغرافیای نیمه شرقی ایران با کشور افغانستان یکی است، که در آن باره اطلاعات بسیار ناچیزی داریم،  زیرا در دو سه قرن گذشته،  مردم دلیر افغانستان و بلوچستان و پشتونستان،  بشدت با استعمار انگلیس مبارزه می کردند،  و در جنگ های متعدد نیروی پر قدرت انگلیس را براحتی شکست می دادند.  بهمین جهت مورد غضب استعمار گران قرار گرفتند،  و آنها که قدرت آکادمیک داشتند،  تاریخ نیمه شرقی ایران و کشور افغانستان را یا از بین بردند،  یا مخفی کردند.

      با چنین شرایط وظیفه جوانان باهوش متخصص است،  که دیگر اغفال ترفند های دشمنان نشوند،  و با در نظر گرفتن اینکه،  کشور های منطقه تاریخ و جغرافیای مشترک دارند،  تحقیق نمایند،  و سعی کنند به جوانان کشور های مجاور،  با سلیقه و دانش خود بگویند،  که همه ما یک تاریخ مشترک داریم.  دشمنان تاریخ قاره کهن با ترفند جدا سازی تاریخ و جغرافیای براحتی توانستند،  افسانه ها و فولکلوریک،  شهرها و سرزمین،  پادشاهان و دانشمندان،  این کشورها را بنام خودشان و اروپایی بگویند،  و کلاً همه چیز را بربایند.  حتا بانکداری و حساب و کتاب ایرانی را دزدیدند،  و در قرن 12 میلادی توسط لئوناردو پیموناچی پیزایی بنام اروپایی گفتند،  و خیلی موضوعات دیگر،  و ما را در گیر دروغ های حمله عرب و مغول و ترک و تاتنار،  و ایجاد دشمنی ساده اندیشانه کردند.

      ما در کشور ایران فقط حداکثر نیمی از تاریخ ایران را در دست داریم،  یا امکان رفتن و تحقیق های میدانی می باشد،  نیمی از شهرها و آثار باستانی در کشور های همسایه،  در ابهام و دروغ نهفته است.  با شرایطی که امپریالیسم در آن کشورها ایجاد کرده،  تا حدود زیادی امکان تحقیق را از جوانان باهوش متخصص ایران گرفته است.  ولی هنوز ما در ایران کار های زیادی داریم،  که باید انجام دهیم،  تحقیق و تحلیل کنیم،  و آن را نشر و گسترش دهیم.  با بالا رفتن درک ها از ترفند ها و شگردها،  دروغها و دغلها،  و بالا رفتن تجربه و دانش،  خود بخود روش های مبارزه با استعمار و امپریالیسم و دشمنان تاریخ ایران و ضد تاریخها هم آسان و روشگرا می شود.

   عکس بخشی از اشیای موزه بغداد،  که بسرقت رفته بود و توسط مردم کشف،  و به موزه بازگردانده شد،  هنوز بیش از نیمی از آثار قیمتی و مهم موزه بغداد کشف نشده است،  عکس شماره 6290. 

کلیک کنید:  شاعران ایران

کلیک کنید:  آثار باستانی عراق

کلیک کنید:  زیارتگاه های تاریخی ایران

سبز= جنگل های شمال ایران، سفید= آسمان شفاف مرکز ایران، قرمز= سرخی فجر خلیج فارس

داس و انقلاب کشاورزی

      بدون داس انقلاب کشاورزی شکل نمی گرفت،  ولی داس چه بود و چگونه تولید شد،  هنوز کسی بدرستی به آن پاسخ نداده است.  کتابها درباره عصر آهن،  از اولین تولید آهن در اینجا و آنجای دنیا نوشته اند،  ولی هیچکدام سند و مدرک برای آن ندارند.

      داس که با آن محصول کشاورزی را آماده سازی و درو می کنند،  در روستا های ایران دآز هم گفته می شود،  که در واقع تلفظ تاریخی و درست آن است.  با تعیین ژنوم گندم های وحشی جنوب کشور ترکیه در نزدیکی منطقه تاریخی گوبکلی تپه متوجه شده اند،  که گندم امروزی آن منطقه 14000  سال تاریخ کاشت دارد.  ولی هیچ ابزار آهنی در آن منطقه بدست نیامده است،  در واقع بدون ابزار آهنی،  کشت و برداشت گندم بی معنی و اندک بوده است.  با وجود داس های آهنی بود،  که انقلاب کشاورزی آغاز شد،  ولی چه موقع و در کجا و با چه شرایطی.  گذشته ها در استان های مرکز ایران کنونی،  جنگل های گز وجود داشت،  از درخت گز خیلی استفاده می کردند،  از پوست آن کاه گز درست می کردند،  که بعداً کاغذ گفته شد،  (مشروح در تاریخ کاغذ  از چوب تنه آن برای خانه سازی و بان،  و از سرشاخه های آن تیر و کمان،  و ضایعات چوب گز را بعنوان سوخت و زغال استفاده می کردند.

      عکس یک کشاورز سنتی،  حدود 50 سال پیش،  عکس 1234 ،   افراد نشسته روی تخته خرمن کوب،  نوجوان سمت چپ انوش راوید،  که همراه یکی از دایی هایش می باشند.  کشاورزی و دامداری قرنها به آرامی با شیوه ای سنتی باستانی ادامه داشت،  تا اینکه به ناگه از حدود 50 سال پیش دگرگون شد،  مشروح در تاریخ کشاورزی در ایران.

      در دوران عصر آهن،  برای اینکه کوره ای آتشین بمنظور ذوب آهن و چکش خوری آن داشته باشند،  نیاز به ایجاد حرارت بالا بود.  در 8 یا 7 هزار سال پیش هنوز ذغال سنگ و طرز استفاده از آن را نمی دانستند،  (مشروح در تاریخ معدن در ایران  ولی چوب بفراوانی در دسترس بود،  و اینکه چه چوبی بدرد کوره های ذوب آهن بخورد خیلی مهم بود،  و فقط چوب درخت گز بود،  که می توانست در بیش از 50 دقیقه با حرارت بیش 1000 درجه سانتیگراد بسوزد،  و آهن گداخته را آماده کند.  متعاقب یک تجربه چندین قرنه،  مردم ایران مرکزی توانستند آهن را ذوب کنند،  و شکل دهند و برای اولین بار در تاریخ داس و تبر آهنی تولید کنند.

      بمنظور اینکه آیا چوب های دیگر توانایی رسیدن به چنین حرارتی در زمان لازم را داشته باشند،  در سال های دهه 1360 یک کارگاه چوب بری داشتم،  و یک بخاری هیزمی ساختم،  چوب و هیزم انواع درختها را که برای چوب بری و جعبه سازی می آوردند،  یا خودم می خریدم،  در آن بخاری آزمایش کردم،  براحتی متوجه شدم چوب گز مقام اول در تولید گرما و گداختگی و طول زمان گداختگی دارد.  البته یاد آوری نمایم در آن بخاری کلی هم کباب گوشت و ماهی،  مرغ و بوقلمو محلی فر هیزمی خوردیم،  و کیف کردیم،  یادش بخیر.  البته در زمان های گذشته بخاری هیزمی فلزی نبود،  بلکه کوره ها گلی بود،  که حرارت و دوام آتش و گداختگی خیلی بیشتر دارند.  امیدوارم دانشگاه های ایران بجای تکرار پرت و پلا های نوشته شده سیستم آکادمیک استعماری غربی،  خود آزمایش های مربوطه به موضوعات تاریخ را انجام دهند،  و جهت تبادل نظر و دانش در اینترنت منتشر کنند.

      وقتی ما بدانیم که علت پیدایش داس چه بود،  و از کجا بوده،  براحتی می توانیم بدانیم انقلاب کشاورزی از کجا آغاز شده است.  هنوز بعد از قرنها و هزاره ها زنجان و پشت سر آن قزوین و کاشان،  که همگی در راستای نام گز و آز هستند،  بهترین تولید کننده های چاقو و داس منوفاکتوری غیر صنعتی در جهان هستند.  حال پی گیر نام داس شوم،  که ریشه آن از کجاست،  و چرا به آن داس یا بگفته درست تاریخی دآز می گویند.  آز تغییر آوا یافته گز است،  البته به تعبیر دیگر بمعنی شعله و حرارتی است،  که از چوب گز ایجاد می شود،  دآز (د + آز)  یعنی ثمره آز.  گز و آز بدلیل اهمیت در تولید غذا و زندگی برای آدمها،  اهمیت پرستش و مقدس پیدا کرده بود،  و مردمی حوزه جغرافیای طبیعی گز یا آز را با پسوند و پیشوند گز یا آز می گفتند،  و سپس با وجود گفته ها و نوشته ها و آوا های دیگر،  که گاه از همسایگان این جغرافیا بود،  گز، غز، کاس، کاسپی، کاشی، آزی، آذری و غیره گفته شد.  سیستم کم سواد آکادمی قرون جدید اروپا،  در این موضوعات کلی پرت و پلا و گفته و نوشته اند،  و وارد تاریخ دانشگاهی و درسی کردند،  و عده ای هم در ایران در رقابت با یکدیگر،  همان پرت و پلاها را با نشر کتاب های کلفت و گاه قیمتی تکرار کردند،  ولی امروزه با وجود تکنولوژی های نوین،  جوانان با هوش ایران دارند به آگاهی می رسند.  

تعریف دیگر از گز و آز

      گز، غز،  بمعنی انرژی و شعله بوده است،  مانند خوردنی گز انرژی زا و گزا که بعداً غذا نوشته شد،  سپس گز یا غز با تغییر آوا در یک جغرافیای وسیع،  آز هم گفته شد،  و سپس آزر از آن آمد و در نوشته فارسی آذر شد.  حدود جغرافیایی گز مناطق جغرافیای طبیعی درخت گز را شامل می شد،  بنابر این در مناطق وسیع از کشور های ایران و افغانستان و عراق گسترده شده بود.  گز یا غز یا آز به یک قوم و طایفه گفته نمی شد،  و مردم بسیاری که ایر بودند را شامل می گردید.  در بعضی از نوشته های تاریخی،  سرزمین ایر ها را ایران (ایر + ان) نوشته اند.  شهر های مانند قزوین (غز + وین = مین = زمین)،  طایفه های مانند غزنوی (غز + نوی = نبی) و بسیاری دیگر در این جغرافیا وجود داشته و دارند.  در ادامه نوشته های تاریخی گز را گزسپی، کاسپی و کاسو و کاشی نوشته اند،  که آنهم بدلیل جغرافیای تاریخی و آوایی و محلی و زمانی بوده است.  قبلاً در این باره نوشته ام،  بزودی آنها را در یک پست جمع می کنم.

   عکس شماره 1723،  عکس مادر بزرگ پدری من حدود 1340 خورشیدی،  او از ترکان غز شهر زنجان ایران بود،  همانگونه که از قیافه آن مرحومه بزرگ و انسان دوست پیداست،  کاملاً ایرانی است،  و هیچ شباحتی به اقوام مختلف سکایی ندارد،  در هر صورت سکایی ها هم از اقوام باشنده در محدود جغرافیای طبیعی گز بودند.  ما در ایران هیچ باستان شناسی علمی قرن 21 نداریم،  و هیچ اسکلت با علوم جدید ژن و پرتو و غیره شناسایی نشده است،  که چه اقوامی در کجا بودند،  و به کجا رفتند و در کجا هستند.

   عکس شماره 201 ،  عکس پدر بزرگ پدری من،  حدود 1310 خورشیدی،  او از اهالی شهر کرمانشاه استان کرمانشاه ایران و کرد بود،  زندگی نامه او در اینجا،  بنا به تحقیقات عادی من از اقوام سین بود.  در نوشته هایی از تاریخ باستان سین با کاسپی دو تیره مختلف بودند،  و باهم اختلاف داشتند،  و در نوشته هایی یکی بودند،  یا جدایی قومی ذکر نشده است.  همانگونه که نوشتم،  چون در ایران تحقیقات علمی نوین اسکلت شناسی و ژن و پرتو و غیره نداریم،  پرسش های  زیادی درباره اقوام ایرانی وجود دارد،  که بی پاسخ و در ابهام مانده است.  در کل نباید با دانش خودمان،  یا نوشته کتاب های تاریخی،  درباره تاریخ قضاوت نمود،  و دانش خودمان را علم قلمداد کنیم.

      کتاب های تاریخی که درباره تاریخ نوشته شده است،  از نظر علمی خام هستند،  باید از میان آنها پرسش تهیه نمود،  و با طرح نظریه روی آن کار علمی کرد.  سپس با جمع بندی داده های علمی امروزی در آن موضوع،  نوشته یا بخش از کتاب تاریخی را بعنوان تکمیل کننده علم بدست آمده گفت.  کتاب های قدیمی و خطی،  با شرایط دانش های امروزی نوشته نشده،  و همیشه کم و کاست های زیادی دارند.  صرفاً تکیه بر نوشته آنها برای یک موضوع،  جمع بندی از داده های آن کتابها می شود،  و براحتی پرسش های زیادی را ایجاد می کنند،  که برای گردونه یاد گیری مفید است.

   عکس درخت گز،  عکس شماره 4185 ،   این درخت در تاریخ ایران اهمیت زیادی داشت،  و بصورت مقدس درآمده بود.  از پوست درخت گز،  کاه گز که بعداً کاغذ گفته شد درست می کردند،  در اینجا،  از چوب آن منزل و بان،  و از سر درخت نیزه و تیر و کمان،  و از ضایعات چوب برای آت و آز استفاده می کردند،  تقریباً تمام درخت قابل استفاده بود.  در گذشته جنگل های وسیع گز در ایران وجود داشت،  و آبادی های زیادی در اطراف آنها بود،  به مرور در قرون اسلامی با استفاده بی رویه،  آنها از بین رفتند،  و سپس آبادی های وابسته به گز مهاجرت کردند.

تفاوت آذر با آتش

      در بسیاری از نوشته ها آذر را همان آتش گفته اند،  درصورتیکه آذر از آز آمده است،  و آز بمعنی انرژی و شعله و حرارت است،  که از آن گاز (گ + آز) بیرون می آید،  و برای ساخت دآز در کوره،  دودکش خروج گاز قرار می دهند،  و گاز از زبان ایرانی به همه زبانها رفته است.  آتش از آت آمده،  آت آتش نظری است،  که آمروزه برای ما نامفهوم است،  در زبان های باستانی با افزون ش مالکیت خودش،  آتش شده،  و آتش نتیجه فرایند سوختن است.  اشتباه دانستن آتش با آذر باعث شده بگوینده،  ایرانی های باستان آتش پرست بودند،  درصورتیکه آنها بمنظور نیایش و شکر گزاری به آز،  دور آتش جمع می شدند،  زیرا اگر آز نبود،  دآز یا داس هم نبود، و متعاقب آن گزا یا غذا هم نبود.

      باید توجه کنید،  محل تنور هایی که روزانه از آنها آتش و زغال گداخته می گرفتند،  آتن بود (آت + ن)،  ولی محلی که آز در آن قرار داشت،  آزر (آز + ر) بود،  پسوند ر جهت دار و مشخص بودن آز را تعیین می کند.  بزودی درباره حروف پسوند و پیشوند در زبان باستانی ایران می نویسم،  البته تمام این اطلاعات از پیرمردان و پیر زنان مدرسه نرفته روستا های دور دست ایران است،  که در مدت 40 سال گذشته شنیده ام،  و باید روی آنها کار علمی بیشتر صورت گیرد.  باید توجه داشت،  کار علمی نشستن یک نفر در کنج خانه و چند کتاب را زیر و رو کردن نیست،  تحقیق علمی،  کار شفاهی و کتبی و میدانی و تکنولوژی و سازمان نوین و فدرالیسم علمی می خواهد.

ارسی های زیبای ایران

      هنرهای تاریخی ایرانیان آنقدر زیاد است،  که هرگز نمی توان آنها را در یک کتاب یا وب جمع کرد و خواند،  یکی از این هنرها ارسی است،  ارسی یا اورسی  پنجره های زیبایی است،  که دیدگاه بیرون را از درون خانه نشان می دهد،  اور بمعنی محل و جایگاه و شهر است،  که در تاریخ به نام و یا پسوند و پیشوند شهر های مختلف گفته شده است.  سی بمعنی دیدن است،  و امروزه در روستا های قدیمی ایران و افغانستان،  هنوز به دیدن سی می گویند،  سی توسط اقوام مهاجر از ایران به زبان های اروپایی رفته است  See،  سی دیدن آزاد است،  و سیر (سی + ر) یعنی دیدن جهت دار و مشخص.  شاید اورسی بمعنی دیدن اور شهر تاریخی باشد،  ارسی پنجره بزرگ کاخها بوده،  که در بلندای ارگ قرار داشته،  و از آنجا براحتی اور دیده می شده است.  قبلاً در رابطه با نام اور و یا روم با تمدن جیرفت نوشته ام.  با تحقیق و تحلیل در باره ارسی،  بخوبی متوجه خیلی از موضوعات پنهان تاریخ می شویم،  مانند اینکه پنجره نیز از اختراع های ایرانی ها بوده است.

   عکس یک ارسی،  ارسی های زیادی در خانه های تاریخی ایران بویژه در شهر یزد وجود دارد،  عکس شماره 4414.

   پرسش خواننده وبلاگ:  در جایی خانم پرنیان حامد نوشته تاریخ معتبری طبری ولی شما از تاریخ طبری بنام دروغ نامه نام برده اید توضیح دهید؟

   پاسخ انوش راوید:  کتاب های تاریخی که در باره موضوعات تاریخ نوشته اند،  خام هستند،  باید آنها را با قوانین و فاکتور های تاریخ نویسی نوین به تحلیل گرفت،  و سپس از نوشته های آنها استفاده کرد.  پژوهشگر گرامی بانو پرنیان حامد،  به هیچ وجه از یک منبع بمنظور تاریخ نویسی استفاده نمی کند،  بلکه چندین منبع را همزمان با اسناد و مدارک و عکس های مربوطه بکار می برد،  یا به تعریف دیگر،  ابتدا از نوشته های کتاب های قدیمی مطلبی را بر می گزیند،  و با داده های نوین باستان شناسی آن موضوع تاریخی را بررسی می کند،  سپس از آن بعنوان منبع نام می برد.  حتی اگر مطلبی یا موضوع تاریخی در کتاب تاریخی،  اشتباه یا دروغ نوشته شده باشد،  باز هم برای یک تاریخ نویس دارای اهمیت است،  زیرا همان نوشته سر نخ است،  و ابتدای تحقیق و تحلیل را نشان می دهد،  در واقع باعث می شود،  گردونه یادگیری بچرخد.

      در نتیجه هم بانو پرنیان حامد و هم من هر دو در این موارد دارای یک برخورد تاریخ نویسی هستیم،  حتی اگر بیشتر مطالب یک کتاب دروغ و پرت و پلا باشد،  ولی سرنخ تحقیق و بدست آورد واقعیت می شود،  و منبع معتبری برای تاریخ نویس است.  مانند اینکه در تاریخ تبری نوشته شده است،  که آخر شاهنشاهی ساسانیان برای جلوگیری از فرار سربازان در جنگ،  آنها را بیکدیگر زنجیر می کردند.  این موضوع در یک نگاه پرت و پلا می آید،  مگر می شود سربازان را در نبرد بیکدیگر زنجیر کرد.  یک فرد ساده آنرا دلیل بر ضعف و شکست ایرانی ها می داند،  ولی یک تاریخ نویس این موضوع را که بمانند پرت و پلا است،  بعنوان یک سند معتبر برای تحقیق می داند.  پس وقتی من می نویسم پرت و پلا،  خام اینقبیل نوشته ها را می گویم،  نه پیوستگی آنها با تاریخ نویسی نوین را.

یک دوست از عمق تاریخ

      او از دوستان من در ییلاق چلاسر و جل است،  و حدود 77 سال دارد،  او خیلی از زبان های باستانی ایران را بمن گفته است.  درس نخوانده و یک کلمه زبان فارسی نمی داند،  شهر ندیده و بکر است،  و گویا از عمق تاریخ با ماشین زمان آمده است.  او دانشمند بدون نوشتاری و کتاب و دفتر در دامداری و کشاورزی کوهستنی است.  اگر امثال او نباشند،  که در حال تمام شدن هستند،  بزودی برای دام و طیور و کشاورزی،  نیازمند دائم به داده های امروزی و دارو ها و سم های خارجی خواهیم بود،  و دامداری و کشاورزی سالم و ارزان ایرانی،  تبدیل به مونتاژ صنعتی بیگانگان و پر خرج و گران و مشکل می شود،  مهمی که نادیده گرفته شده است.  بزرگترین استادان زبان های باستانی و دام و جنگل،  در مقابل او و امثال او کم می آورند،  من در مسافرت هایم ابتدا بدنبال این اشخاص تاریخی می گردم،  و ابتدا از آنها اطلاعات می گیرم،  نه از کتاب هایی که از هم رونویسی شده اند.

   عکس گالش البرز مرکزی که دوست من است،  مشروح در سفر به اعماق کوهستان البرز،  گالش = گاو + لش = نگهدارنده،  عکس شماره 1822.

کلیک کنید:  نمونه تمدن آریایی

کلیک کنید:  تاریخ شطرنج و نرد

کلیک کنید:  داستان های تاریخی ایران

سبز= جنگل های شمال ایران، سفید= آسمان شفاف مرکز ایران، قرمز= سرخی فجر خلیج فارس

    توجه:  اگر وبلاگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

    جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران:  حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ،  حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ،  و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ و حمله های عرب، مغول، تاتار،  و گفتمان تاریخ،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

http://ravid.ir    و   http://arq.ir

تاریخ ارسال: شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:17 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب

وبسایت ارگ انوش راوید