X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

زندگی نامه انوش راوید 2

   تـولـد در تاریخ،  بخش دوم،

      پیش گفتار و بخش اول تولد در تاریخ،  در اینجا.

    دو سال در تربت حیدریه

      صبح زود وسط تابستان را افتادیم،  بطرف جاده خراسان تا مشهد در بین راه توقف های خوبی داشتیم،  شهر های بین راهی را می گشتیم و یک شب در سبزوار خوابیده و شب دوم به مشهد رسیدیم و به مهمان سرایی که در آنجا آپارتمان برای ما آماده کرده بودند رفتیم.  اول کار مشهد با رفتن به حرم و گشت در اطراف آن گذشت و روز بعد من به تنهایی در اطراف مهمان سرا و شهر به گردش پرداختم و این کار تا چند روز به همین منوال گذشت و معمولاً شبها در منزل روسای ادارات مهمان بودیم.  ماندن ما در مشهد ده روز بیشتر طول نکشید و ساعت 6صبح روز شنبه 15 تیر 1347 بطرف تربت حیدریه حرکت کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر به تربت حیدریه رسیدیم و ابتدا نگاهی به ساختمانی که برای اداره و محل زندگی مان اجاره کرده بودند انداختیم و سپس به منزل یکی از روسای ادارات رفتیم تا شب اول را در آنجا مهمان باشیم.  ساختمان این اداره جدید تاسیس هم مانند ادارات قبلی که مقیم بودیم خیلی بزرگ ولی یک طبقه بود،  و زیر زمین های بزرگ و تقریباً مخوف داشت،  و شنیده بودم که می گفتند جن دارد و من مشتاق سر در آوردن،  راهی باریک و با حدود یکصد پله به اعماق زمین تا چشمه آب زلال پایین میرفت.  اما قدمت این بنا به تاریخی آن ساختمان ها نبود، درب و پنجره ها چوبی بودند،  ولی نقش و نگار کم داشتند و شیشه های رنگی هم کم بود،  سقف ضربی با آجر های خراسانی و چوب بود.

      صبح به اداره و منزل رفتیم،  اداره ای با یک رئیس و یک خدمتکار و بدون وسایل آغاز به کار کرد،  و منزلی بزرگ برای خانواده چهار نفره ما در همان خانه،  حیاط چند هزار متری و محیط مناسب دوندگی های من.  این ساختمان در جنب بیابان بزرگی قرار داشت که دو کیلومتر آنطرف تر قلعه ای تاریخی قرار داشت که از همان ابتدا از روی دیوار آن قلعه را دیدم و می خواستم هر چه زودتر آنرا از نزدیک ببینم.  زندگی را شروع کردیم،  اداره هم کار را شروع کرد، تقاضای استخدام کارمندان و به دنبال کار های مختلف اداری،  و ترتیب اینکه فئودالی محلی به سوی بورژوازی سوق داده شود،  و خرید وسایل لازم برای اداره و زندگی.  با دیدن شهر و مغازه های سبک قدیمی با درب های چوبی و کالا های ساخت داخل،  به ویژه مملو از انواع فرش و گلیم و نمد و جاجیم و غیره که مشتری هایی از تهران و مشهد داشتند.  همچنین چند بار گردش در حومه شهر و دیدار قلعه بسیار بزرگ تاریخی که برایم خیلی لذت بخش بود،  تابستان تمام شد و در دبیرستان امیر کبیر در نزدیکی منزل ثبت نام شدم.  سال تحصیلی را شروع کردم از همان بدو ورود تمام بچه های شهرستان که همگی خوب و درس خوان بودند کاملاً با من دوست شدند،  دبیرستان تازه ساز و بزرگ بود و با عالی ترین وضع به آموزش دانش آموزان می رسیدند.  مسابقات علمی و ورزشی مرتب بر پا بود و من در دو میدانی می درخشیدم و در شطرنج مقام اول شهرستان بودم،  اما در کلاس های تاتر چندان مورد قبول نبودم چون در هر صورت لهجه خاص محلی نداشتم و در ضمن ژست یا تیپ تهرانی داشتم که چندان به کار آنها نمی آمد.

   عکس روز جشن اداره در تربت حیدریه سال 1347 انوش و پدر،  عکس شماره 1681 .

      در این شهرستان بعلت دوری کمتر مهمان فامیل داشتیم،  یک روز در روز کار گر که جمعیت زیادی از کار گران شهرستان در اداره جمع بودند،  من و خواهر و دختر داییم که آنها یکی دو سال از من کوچکتر بودند سه کله پلاستیکی یافته بودیم و بر سر چوب های بلند کردیم و ملافه سفیدی روی خودمان انداختیم.  در این حالت بیش از سه متر شده بودیم،  و از میان درختان به وسط جمعیت که در حیاط اداره روی ردیف صندلی ها نشسته بودند،  آمدیم که به نا گاه تمام جمعیت داد زدند جن ها آمدند جن ها آمدند و همه با بی نظمی و داد و فریاد فرار را بر قرار ترجیح دادند.  لحظاتی بعد پدر ملافه را از روی ما پس زد و مردها را از خیابان برگرداند و دوباره صندلی ها را چیدند و من را گفتند بنشین و سرود ها و آهنگهای ملی را بگذار.  گرامافون در لاهیجان رطوبتی شده بود و خوب کار نمی کرد و فقط من بودم که می توانستم آنرا راه اندازم.  مدت دو سال در اینجا به روستا ها و شهر های اطراف سر می زدیم و مانند بوشهر مهمان خوانین می شدیم و در جلسات مختلف با ترفند های بورژوازی آنها را جذب می کردند،  مثلاً نماینده بانک،  به خان و خانواده آنها دفترچه  حساب بانک می داد،  و بدین ترتیب خوانین وارد دنیای سرمایه داری شخصی می شدند.  در یک سال شهر ها و روستا های جنوب خراسان همگی تحت پوشش اداره کار و بیمه های اجتماعی تربت حیدریه قرار گرفتند،  و تعداد کارمندان اداره به حدود چهل نفر رسیدند،  البته هنوز ادارات سرمایه و پول خوب نداشتند،  ولی وضع از چند سال پیش بهتر بود اتوموبیل و آمبولانس خریده شده بود.  دبیرستان من سمت دیگر میدان بود،  و منزل ما طرف دیگر،  یک روز که از دبیرستان بر می گشتم چند اتوموبیل ژاندارمری و شهربانی،  تعداد زیادی اجساد را در شهر می گردانند و با بلند گو می گفتند،  این است آخر عاقبت اشرار،  من هر گز متوجه نشدم که آنها اشرار بودند،  یا افراد طوایفی که نمی توانستند بورژوازی نو آمده را تحمل کنند.  همیشه در تاریخ اجتماعی مراحل پایین دست این تکامل تاریخی،  توسط سیستم پیشرفته تر نابود می شوند،  و این جبر زمان است،  یا باید با آن کنار می آمدند یا می رفتند.  هیچ وقت مرحله پایین تاریخ اجتماعی نمی تواند به جامعه تکامل تر تاریخ اجتماعی پیروز شود.  همچنین در خفا انقلابی اسلامی در جریان بود که بوی آن بیشتر از افغانستان و مشهد می آمد،  و من گاهی چیز هایی می شنیدم که نباید گوش می کردم،  سازمان اطلاعات و امنیت حکومت شاهنشاهی ایران داشت در به در دنبال شبکه ای اسلامی می گشت که بصورت قاچاق و با قاطر دستگاه چاپ به تربت حیدریه آورده بودند.  سازمان های مخفی اطلاعیه هایی چاپ می کردند و به مشهد و تهران می فرستادند،  و روزی دیگر شنیدم که دستگاهی هم در مشهد است و نمی دانستند این است یا یکی دیگر.  گاهی نیز صحبت از انبوهی اسلحه کمری می کردند،  و روسای ادارات را در جریان قرار می دادند که بلکه سر نخی بیابند.

      سال دوم تحصیلی با فشرده شدن،  و داشتن درس های بیشتر توام بود،  در آن دوران شاه ایران می خواست ایران را به کشوری قدرتمند تبدیل کند،  و فشار زیادی برای مدارس و درس های بهتر گذاشته بودند،  که بلکه از این مدارس دانشمندانی بیرون آید،  و ایران را به قدرتی در جهان تبدیل کنند.  در این سال میادین زیادی برای شهر ایجاد شد، خیابان کشی های و شعبات بانکها، مغازه های مدرن و کالاهای مصرفی وارداتی بیشتر و بیشتر شد،  و بنز ما هم با اتوموبیل پیکان عوض شد.  پدر و مادرم در حیاط و باغ سبزی و میوه عمل می آوردند،  و وقت اضافه خود را آنجا می گذراندند،  چون در آن زمان و شهر بهترین برنامه تفریحی بود.  ساعت 11 صبح جمعه ای در زمستان که برف تمام زمین های اطراف را پوشانده ولی هوا صاف بود،  به قصد دیدن وضع زمستانی قلعه تنها به آن جا رفتم،  به درون اتاقک ها که اکثرآ سقف های آن نیمه ریخته بود سر زدم،  و در این فکر بودم که ساکنینش چگونه زمستان ها سر می کردند.  به قسمتی وارد شدم که دلان مانند بود،  و در دو سه متر بعد از ورودی هوا گرم می شد،  درون این دالان ها را در تابستان دیده بودم در پس راهرو اتاقک هایی به ابعاد سه در سه متر بود.  اینک زمستان است،  ولی درون آن که هنوز کاملاً داخل نشدم گرما داشت،  نیمه تاریک بود،  به اتاقک نرسیده و هنوز وسط دالان بودم،  نا گاه صدای غرّش زوزه ای خفیف گرگ شنیدم.  با سرعت دویدم و پشت سرم را هم نگاه نکردم،  خوشبختانه پوتین خوبی به پا داشتم نمی دانم من بدو و گرگ بدو شد،  و یا فقط من می دویدم.  دو کیلو متر را در برف های بیابان دیدم بعداً وقتی برای مردم محلی تعریف کردم گفتند،  که خیلی شانس آوردی.  اما متوجه شدم در آن دالان ها و اتاقک هایش زمستان گرما دارد و تابستان خنکی،  تجربه ای که نزدیک بود به قیمت جانم تمام شود.

      دو چرخه ای داشتم و برایش یک موتور چهل سی سی خریدم،  و موتور را روی آن سوار کردم و از این اولین کار مهندسی خود بسیار خوشحال بودم،  اما چندان اجازه نداشتم دور تر از این یکی دو میدان و خیابان اطراف بروم.  دو سال تحصیلی را در تربت حیدریه به خوبی سپری کردم و مدرک سیکل خود،  یعنی سال نهم تحصیلی را گرفتم،  و از نظر درسی آمادگی خوبی برای ادامه تحصیل داشتم.  باز هم مطابق معمول کار پدر در تربت حیدریه تمام شد و دستور جدید برای رفتن به تهران صادر شده بود.  یک بار دیگر اساس و وسایل منزل را جمع کرده و عازم تهران شدیم.

   از 49 در تهران

      ابتدای تابستان 1349 به تهران آمدیم،  و مطابق معمول من باید برای دوره دوم دبیرستان آماده می شدم،  در تعدادی کلاس درس ثبت نام کردم و مطابق وظیفه ام مشغول درس خواندن شدم.  در این چند سال شاه می خواست کشورش به قدرت برسد،  البته او تحلیلی از چگونگی راه و روش برای برنامه هایش نداشت،  تنها فکرش این بود که او دانا ترین و سیاست مدار ترین فرد ایران است،  و اگر نباشد ایران هم نخواهد بود.  شاه یطور کلی قدرت مردم را فراموش کرده بود،  او قصد داشت برای از بین بردن احتمال دخالت امپریالیزم در امور نیرو های چریک و پارتی زان تشکیل دهد،  تا در صورت هایی این نیرو یار او باشد.  برای بر پایی چنین نیرویی امکان آن را نداشت،  که از میان نظامیان فرمانده برای آن بگمارد،  زیرا در نهایت همان ارتش می شد.  می بایست فردی را برای فرماندهی آن نیروی جدید انتخاب کند،  که از طرف مردم مورد قبول بوده و جنبه مردمی داشته باشد.  برای این فرماندهی پدر من انتخاب شده بود،  اما چون اینجا تهران بود و کار و زندگی شکل دیگری داشت،  و دیگر منزل ما در اداره نبود،  من فقط همین مقدار متوجه شدم،  که انتقالی پدرم همین مأموریت بوده است.

      تابستان 49 را با درس خواندن زیاد سپری کردم،  و انتظار داشتم باز هم به دبیرستان خوارزمی بروم،  ولی نمی دانم چرا از هنرستان صنعتی پیشه سر در آوردم.  در این هنرستان درس های زیادی نداشتم،  بنابر این وقت زیادی برای ورزش و کوه نوردی و مطالعات غیر درسی بویژه تاریخ را داشتم.  سال اول تحصیلی را به پایان رسانیدم،  در اینجا از رقابت درسی خبری نبود،  محصل ها بیشتر وقت خود را به بطالت می گذراندند،  و در هنرستان دور هم گل یا پوچ بازی می کردند.  در هر صورت من با بیشتر آنها کاری نداشتم،  در اینجا هم مانند همه جا تعدادی درس خوان وجود داشتند،  که تقریباً با تعداد از آنها سرگرم بعضی مطالعات بودم.  منزل ما نسبتاً بزرگ و در خیابان سلیم پائین تر از سه راه زندان و بالاتر از باغ صبا بود،  بیشتر دوستانم به خانه ما می آمدند،  و دور هم جلسه مطالعه و درس داشتیم.

     از سال 51 و مخصوصاً 52 در آمد نفت زیاد گردید و نفوذ خارجی هم فراوان شده بود،  شهر تهران رنگ و روی اروپایی گرفته و فوق العاده در حال گسترش بود، ولی حکومت می خواستند مردم گل یا پوچی باشند.  کافه و کاباره های زیادی باز شده بود،  جوانان با دیسکو و دانسینگ ها آشنا شده بودند،  تبلیغات برای اینکه جوانان به آنجا ها بروند در همه جا بود.  البته مراکز اسلامی هم مسیر خود را می رفتند و طرفداران محکمی داشتند،  اما مراکزی که تحلیل های مستقل و علمی داشته باشند در کشور وجود نداشت.  جوانان شهرستانی برای کار و تحصیل به تهران می آمدند و تهران با رشد جمعیت روبرو بود،  سرمایه گذاریها و ساخت بزرگ راه ها در تهران خیلی خوب بود.  یکی از مهمترین کارهای تمام دوران پهلوی تزریق ناسیونالیسم ایران باستانی به جامعه بود که می خواستند وانمود کنند،  خود آنها می خواهند ایران را به قدرت باستانی باز گردانند.  آنها حتی برای این منظور و گفتن و نوشتن درباره تاریخ ایران و جامعه شناسی تاریخی هم تحلیل و دانش درستی نداشتند.

         در چنین شرایطی همانطور که گفتم،  من با چند نفر از دوستان که عشق به ایران و مطالعه و علم داشتند،  جمعی شده بودیم،  و بیشتر به کار هایی که سن و سال های ما انجام می دادند مشغول بودیم.  در این زمان توجه چندانی به مسائل و موضوعات سیاسی و اقتصادی نداشتم،  غیر از درس و مطالعه،  به ورزش و کوهنوردی فکر می کردم،  قله های زیادی را با دوستانم رفتم،  از جنوب البرز به شمال البرز می گذشتیم،  در جنگل و بیابان راه پیمایی های زیاد انجام می دادیم.  موتورسیکلت تریل داشتم و با آن بتنهایی کوره راه های کویری را می پیمودم،  به روستاها و شهرک های کویری و حاشیه ای می رفتم،  خیلی دیدنی و دست نخورده بودند،  و انگار در عمق تاریخ ایران می گشتم.  در روستا های جنگلی دامنه های البرز هم همین گونه بود،  در همه جا انواع خوراکی ها و غذا های سالم و طبیعی خوشمزه بفراوانی و ارزانی بود،  درباره این گردشگری در سفر های انوش راوید نوشته ام.

     تابستان 1352 دیپلم صنعتی را از هنرستان پیشه گرفتم،  و آماده رفتن به دانشگاه بودم،  در فوق دیپلم برق انستیتو تکنولوژی تهران قبول شدم.  در آن زمان بیش از هر زمان دیگر داوطلب برای کنکور امتحان ورودی دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی بود،  حدود 300 هزار نفر داوطلب که حدود 40 هزار نفر می خواستند،  از این شانس بهتری نمی آوردم،  بنابر این آماده رفتم به این مرکز آموزشی شدم.  در آنجا دیدم،  دانشگاه ها شده مرکز علوم دست دوم و یا خارج از رده حافظه محوری،  که کارایی چند سال پیش خود را از دست داده بودند،  و روز بروز هم در جامعه مدرک گرایی رونق می گرفت،  و روح کاشفی و تحقیقاتی و تولید علم از بین رفته بود.  در حین تحصیل گاهی بعضی کار های پیمان کاری کوچک تأسیسات و برق هم می پذیرفتم،  برعکس که به علم کمتر توجه می شد،  کار و کسب رونق فراوان گرفته بود.  اولین کار را وقتی در ساندویچی مشغول خوردن بودم گرفتم،  شخص دیگری هم در آنجا مشغول خوردن بود،  وقتی کتاب های صنعتی در دستم دید گفت کار می کنید،  گفتم نه و او اصرار کرد و گفت،  از مسئولین یک شرکت بزرگ ساختمانی است،  و با اصرار بیشتر مرا با خودش به دفتر شان برد،  و در یک چشم بهم زدن یک پیمانکاری در یکی از برج های جدید تهران گرفتم،  در واقعه آنقدر کار زیاد بود،  که بزور به من کار دادند.  در کار آن ساختمان کارگران و فنی های زیادی از کشور های اروپایی مشغول بودند.

      دو سال آموزشگاه را با کار و درس و مطالعه تمام کردم،  برای پایان این سری تحصیلات آماده شدم به یک مسافرت دور ایران بروم،  و سپس به سربازی بروم،  تا بعد از آن برای ادامه تحصیل به خارج سفر کنم.  در ابتدای تابستان 54 بمدت پانزده روز ایران گردی خوبی کردم،  که در سفر های انوش راوید تعریف کرده ام،  و سپس چند روزی بدنبال رفتن به سربازی بودم،  درست وسط تابستان به سربازی اعزام شدم.  تقریباً به دلایل طبع ناسیونالیستی و ورزشی به سربازی علاقه داشتم،  بنابر این در مدت سربازی خیلی چیز ها آموختم،  و به من بد نگذشت.  پارتی های مهمی داشتم،  به همین جهت می توانستم در سربازی موقعیت بهتری بدست آورم،  ولی می خواستم چون یک سرباز میهن پرست وظیفه شناس باشم،  بنابر این هیچ تقاضای پارتی بازی نکردم.  پدرم از مشاوران ارشد حکومتی و دولتی بود،  و  دو تن از عمو هایم،  سرهنگ عبدل علی یحیی،  و سرهنگ عبدل باقی یحیی،  از افسران مهمی بودند.  به خاطر همین علاقه مدت سربازی برایم خیلی کوتاه آمد،  سریع خود را در سان خداحافظی دیدم،  و تیپ 55 هوابرد شیراز را بقصد تهران ترک کردم.

      غیر از آموزشها و کار های مربوط به سربازی،  دیدم که وضع ارتش خیلی شکننده است،  از ابتدی دهه 1340 بزرگترین عمویم مرحوم غلامرضا یحیی،  مسئول فروش اسلحه و تجهیزات جنگی روسی به ارتش شاه بود.  ارتش ایران پر شده بود از وسایل روسی و آمریکایی و اروپایی،  خودرو های روسی،  تفنگ های آمریکایی زره پوش های روسی و آمریکایی،  هواپیما های آمریکایی،  مخابرات اروپایی و غیره و غیره.  از همه قدرت ها ادواتی بود،  و کارشناسان بسیاری از همه کشورها در ایران مشغول آموزش و جاسوسی و غیره بودند.  خود بخود در چنین شرایطی رقابت بین این قدرت های امپریالیستی در ایران زیاد بود..... ادامه دارد .... در اینجا،

   کلیک کنید:  ایران و ایرانیان

   کلیک کنید:  طبقات اجتماعی ایران

   کلیک کنید:  اردوی مجازی ملی مردمی ایران

     توجه:  اگر وبلاگ،  به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   انوش راوید //  Anoush Raavid ///    

   حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

   جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران،    http://ravid.ir

وبسایت ارگ انوش راوید