X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

چند مطلب تاریخی و اجتماعی

   استان های تاریخی ایران

   پیش گفتار،  پیوست پست:  جغرافیای تاریخی ایران

      هنوز بدرستی از استان های تاریخی ایران گفته و نوشته نشده است،  و این تازه اول کار است،  همانگونه که در اطرافمان پر از انواع و اقسام وسایل و چیز های خارجی،  از همه جای گیتی است،  تاریخمان هم به همین سرنوشت دچار است.  یک دنیا کتاب های تاریخی بدرد بخور داریم،  ولی دور و برمان از همه جا و هر کس این جهان،  چیزی و پرت و پلایی نقش بسته،  دانش تاریخ استان های ایران اول راه است،  عزیزان باهوش،  برای این تحقیقات یاریم دهید.  ادامه و باز نویسی این پست در اینجا.

    چگونه آثار را بیابیم ــ  بویژه دو استان مهم تاریخی ایران سین و مصر،  بدلیل قرار داشتن در دو طرف اصلی صحرای سین،  که همان صحرای سینای تاریخی است،  خیلی دست کاری شده هستند،  و یافتن واقعیت های آنها بسیار مشکل است.  ولی بدلیل وسعت جغرافیای و طولانی بودن تاریخ آنها،  هنوز خیلی جاها برای تحقیق و خیلی کتابها برای پژوهش دارند،  فقط و فقط نرم ابزار اصلی دید واقع بینانه و بدور از دروغ های تاریخ لازم دارد،  که می دانم جوانان باهوش ایران،  این ابزار مهم را دارند.  یکی از کار های مهم هیئت های استعماری مانند شرلی ها و همراهان آنها،  از بین بردن آثار تمدن چین و مصر بود،  بعد از ورود آنها و جان گرفتن حکومت صفویه،  روی تمام آثار را ماس مالی و کاشی کاری کردند.  من بارها در سفرهایم به اصفهان از هنر اسلامی کیف کردم،  در آن موقع متوجه نبودم که زیر این رنگ و لعابها تمدن سین را پنهان کرده اند.  ولی می دانم که هنوز آثار فراوان سین و یا چین و مصر باقی است،  باید به شهرها و روستا های این استان های تاریخی رفت و با دید یافتن این تمدن های گمشده جستجو نمود.

   تاریخ استان چین

      از این استان در تاریخ بسیار گفته شده،  و همه بدون اندیشه و در یک اشتباه فاحش آنها را به کشور چین واگذار کردند،  مانند دروغ حمله مغول کشور مغولستان به ایران،  و داستان سفر مارکو پلو،  که هیچ کدام از اینها به هیچ عنوان در کشور چین اثری و رد پایی ندارند،  و در ایران تعریف ماجرهایشان زیاد است.

     جغرافیای استان تاریخی چین ایران ــ  که در تاریخ بنام سین، کاسین، چین، چینستان،  معروف شده بود،  کا پیشوند قوم و فامیل یا وابسته است و سین نام سرزمین،  در زمانی نا مشخص با قرار دادن یک پ فضول در میان،  آنرا کاسپین نمودند،  و باعث گمراهی همه شدند،  در یک سمت سرزمین سین کوه های ابرسین یا رشته کوه زاگرس قرار دارد،  دریای سین یا دریاچه قم نیز در شرق آن خود نمایی می کند،   سینجار یا صحرای سین تقریباً تمام شرق را گرفته،  که با اضافه کردن یک الف فضول دیگر در آخرش،  آنرا صحرای سینا کردند،  و از شمال مصر ایران یعنی استان کرمان فعلی،  به شمال کشور مصر بردند،  و گفتند که قوم بنی اسرائیل 40 سال در صحرای سینا سرگردان بود،  و همه سادگی کردند،  گویا هیچ کس جغرافیا نمی داند و نگفتند،  صحرای سینای فعلی خیلی فسقلی است،  براحتی یک شتر سوار،  یکروزه از اینطرف به آنطرف آن می رود،  و دور و بر آن کلی شهر های تاریخی است،  چگونه می تواند یک قوم 40 سال سرگردان باشد.  در جنوب استان سین استان پارس و هند یا استان خوزستان،  و در شمال آن ماه سین که ماسین گفته شده قرار داشت،  که ماچین گفته شد و برابر با استان سمنان است.  در غرب سین تور یا توران که استان آذربایجان و بخش های از استان همدان بود،  و خورآزما یا خراسان غربی که همان استان کرمانشاه است قرار دارد،  در جنوب غرب آن مصر و مکران بود.

    شهرهای مهم و تاریخی استان سین ــ  مهمترین آنها کاسین که کاسپین نامیده شده و قزوین کنونی است،  و کاسین دیگر که کاسو و کاشو و سپس کاشان شده است،  و دیگری سینهار که با وجود آب پیشوند آن،  گویا اصفهان کنونی باشد.  این سه شهر در مواقع مختلف تاریخی گاهی پایتخت استان سین و یا کل ایران می شدند،  هزاران روستای تاریخی در این استان وجود دارد،  که نیاز به باز نگری جدید هستند.

    دست آورد های تاریخی استان چین ــ  بسیاری از اختراع ها و اکتشاف های تاریخی این استان،  بنام کشور چین شده است،  ولی هیچ کدام از آنها در کشور چین،  تعریف و تاریخ مشخص ندارند.  یکی از مهمترین آنها باروت است،  باروت در استان چین کشور ایران کشف شد،  در تاریخ گوگرد و باروت در ایران نوشته ام،  ولی در قرن گذشته آنقدر سادگی و کم کاری،  از طرف ایرانیان دانش پژوه شده،  که این دست آورد های ایرانی بنام کشور چین رقم خورده اند.

   زبان و دین مردم سین یا چین ــ  آنچه که از کتاب های تاریخی پیداست،  تا قبل از قرن 13 میلادی،  دین مردم میترایی بود،  و رهبر دینی و ملکی آنها فقفور که همان بغپور است،  بوده.  بدلیل از بین بردن آثار زبان آنجا دقیقاً مشخص نیست،  به چه لهجه ای حرف می زدند،  ولی در جایی از شاهنامه نوشته شده که دیوها خط چینی به تهمورث آموختند.  از آنجا که زمان تغییر دینی و نام استان چین به ما نزدیک است،  یعنی از زمان دروغ حمله مغول کشور مغولستان،  زبان هایی که در روستا های چین سابق حرف می زدند،  همین زبان و لهجه کنونی است،  که مردم مدرسه نرفته روستا های آنجا حرف می زنند.  از جوانان باهوش محلی می خواهم،  لفظ و گپ مردمان قدیمی مدرسه نرفته را برای حفظ در تاریخ ضبط کنند.

   تاریخ استان مصر

      در کتاب های تاریخی بسیار نوشته شده که مس و نقره را از مصر می آوردند،  و داریوش بزرگ هم در کتیبه کاخ شوش همین را نوشته است،  در واقع منظور استان کرمان فعلی است،  این استان تاریخی ایران هم به سرنوشت استان چین دچار شده و همه دارایی های تاریخی آن به باد رفته است.  چگونه و چرا تمدن بزرگ جیرفت و ادامه تاریخی آن نادیده گرفته شده،  و تقریباً از تاریخ ایران پاک شده است؟  ادامه دارد و باز نویسی می شود.

   تاریخ استان مکران،  تاریخ استان روم،  تاریخ استان هند،  و...،   بزودی در اینجا.

   روش سلاطین و مرشدان صفویه

      سلاطین و مرشدان بزرگ صفویه برای ترویج و تبلیغ تشیع و ولایت مولی (ع)،  صلاح در آن دیدند،  آن مائده فقر که آن روز اختصاص بخواص،  بلکه اخص داشت،  صلای عام داده،  و 44 طبقه از گروه کاسب کاران از طبقه 3 و 4 توده نیز،  راهی بولایت پیدا کرده،  و از نعمت ولایت بهره مند گردند.  این 44 گروه از قبیل شاطران و پهلوانان و طباخان و پاره دوزان و...،  بعد از آنکه مهیا می شدند،  برای قاپو گشی شدن (تشرف بفقر)،  اول از آنها بیعتی گرفته،  و بنام مفرد نامیده می شدند.  مفرد بعد از آنکه تربیت میشد،  و به تصفیه صفات و تذکیه اخلاق نائل می گردید،  آنگاه برتبه دوم،  بنام غزا (مجاهد دین) مفتخر میشد،  و در معیت مرشد کامل (اعلیحضرت وقت)،  با سایر مرشدان به غزوات دینی و حفظ استقلال تشیع به جهاد می پرداختند.  پس از مراجعت از جنگ چه در حال زخمی بودن و چه فاتحیت،  به رتیه سوم که صاحب علم یا صاحب اختیار نامیده می شدند،  و در این مقام شخص فقیر صاحب اختیار بود،  که یا در همان مقام خود،  در مجامع یا سردم ها با استفاده از اشعار و مدح و منقب آل الله مشغول بوده،  و یا اینکه خدمت مرشد کامل رسیده،  و بطی مدارج هفت گانه فقر خاکسار کامیاب می گردید.  که مقام اول لسان،  مقام دوم پیاله خوردن،  مقام سوم کسوت گرفتن،  مقام چهارم گل سپردن،  مقام پنج جوز شکستن در خانه حقیقت،  مقام ششم چراغی گرفتن،  مقام هفتم لنگ و خزانه داشتن،  مرشد شدن است.

  سردم ــ  محلی بود که برای جمع نمودن فقرا آراسته می کردند،  و به وصله های فقر یعنی کشکول و تبرزین و اره نهنگ و نفیر و مطلاق،  که چوب چهل گره جنگلی باشد،  و سنگ قناعت و سنگ تسلیمی و تسبیح هزار دانه و غیره تزئین می نمودند.  یک نفر مرشد خاکسار را به آن محل دعوت می کردند.  بالای سردم پوست تخت مرغزار اعلا می افراشتند،  و درویش می نشست و در حضور او مشاعره و سخنوری می کردند،  و می گفتند:  هوحق یا علی مدد،  صبح مردان یا ظهر مردان یا عصر مردان یا لیل مردان ساکن سردم،  جمال حضرت درویش را عشق است.  سپس بامر مرشد خاکسار اجازه مشاعره و سخنوری را شروع می کردند،  حد می بستند و هر فقیری از آنطرف حد که با اراده عبور می نمود،  باید به این درویش صاحب حد جواب گوید.  مثلاً  صاحب سئوال می کرد:  درویش گل کدام بوستانی،  باید جواب گوید:  گل نیستم و خارم،  و یا اینکه سئوال می کرد:  تاج یا کشکول از که داری و از کجا بشما رسیده است،  باید جواب گوید:  که تاج از چه کسی بدین جانب رسیده است.  البته با اشعار و هر آینه جواب نمی گفت،  تاج و کشکول و وصله های دیگری،  که او داشت و به پیکر خود حمایل کرده بود،  از او می گرفت،  و باین نحو خلق جمع می شدند،  و از همین طریق فقرا،  خلق را بنام علی و اولاد او آشنا می کردند.

 

عکس دراویش فرقه مولویه در حال سماع،  عکس شماره 4109 .

   افسونگر هفت آسمان

      کارگاه قند شکنی خانگی حکیم در کوچه پس کوچه های یک از محله های پرت جنوب تهران است،  در این کارگاه هفت هشت خانم و آقا کار می کنند.  یکی از اینها کبرا 16 ساله است،  او از 14 سالگی کار کرده در سبزی پاکنی و بسته بندی حبوبات در همین نزدیکیها،  و مدتی هم اینجا دارد قند می شکند.  در این کارگاه های خانگی بیمه و قوانین کار وجود ندارد،  هرکه هر چقدر کار کند دست مزد می گیرد،  یه روز پنجشنبه مانند همه روزها رادیو روشن است،  5 بانو کنار هم در یک اتاق مشغول قند شکستن هستند،  آنها با هم کم صحبت می کنند،  چون مجبورند ماسک داشته باشند و سخت است،  و در ضمن آنقدر مشکلات دارند،  که هر کدام غرق در خودشان هستند.  رادیو می گوید فردا جمعه بمنظور افتتاح بزرگترین نیروگاه اتمی خورشیدی جهان در ایرانشهر،  یک مسابقه بالون سواری از پارک بزرگ ملی پارچین آغاز می شود،  و به پارک طبیعی بمپور ختم می شود،  ورود و تماشای حرکت بالونها برای عموم آزاد است،  رادیو کلی هم از این اولین نیروگاه انرژی اتمی خورشیدی جهان گفت،  که این تکنولوژی جدید منحصر بفرد،  تماماً ایرانی است،  کبرا چیزی سر در نیاورد....

      کبرا در حین کار تصمیم می گیرد حداقل فردا را تعطیل کند،  و با اصغر برادر کوچکش به تماشا بروند.  برای تعطیل کردن فقط کافیست به آقا حکیم بگوید،  که فردا نمی آید،  آقا حکیم هم معلوم نیست خوش اخلاق است،  یا بد اخلاق،  خیلی دم دمی مزاج است.  او در بازار آشفته چند بار ورشکست شده،  و چند سالی است به اینکار پناه آورده،  و کلاً دلخور بنظر می رسد.  کبرا فکر می کند که اگر فردا با اصغر به تماشا بروند،  برای اصغر خیلی خوب است،  از سه سال پیش که پدرشان فوت کرده،  برادرش حتی یک روز خوش ندیده،  او فقط دوازده سالشه گناه دارد.  کبرا خوشحال بود که فردا را می خواهد تعطیل کند،  در فکر هم بود،  چند سال پیش روزگار خوبی داشتند،  پدرش کامیون جدیدی خریده بود،  اما مجبور بود برای پرداخت قرض ها و قسط های کامیون همیشه در سفر باشد،  تا اینکه او نمی داند چه شد پدرش نتوانست سود روی سود را بپردازد،  و بلاخره کامیون و سپس از ناراحتی و غم و غصه خودش هم رفت.  سه ساله که رفته،  و مادر او و دو بچه را تنها گذاشت،  خانه اشان هم که در گرو بانک بود،  از چنگ آنها در آمد.  مادر مریض شد و دوساله که کبرا با کار هایی اینچنین روزگار شان را می گذراند،  در خانه قمر خانمی اتاقکی دارند و بس.

    صبح جمعه اول وقت کبرا و اصغر از خواب بیدار می شوند،  و با خوشحالی بهترین لباسهایشان را می پوشند و با سرعت می دوند،  سر خیابان اصلی سوار منرویل می شوند،  و با چند تا عوض کردن مترو و باریل ساعت 8 صبح به پارک بزرگ پارچین می رسند.  صحنه غیر قابل باور می بینند،  چند صد بالون رنگارنگ در حال باد شدن و آماده پروازند،  تلویزیون بزرگی که تاکنون کسی نمونه آنرا ندیده،  در ابتدای ورودی پارک ملی قرار دارد،  و برنامه های این مسابقه بالون سواری را پخش می کند.  کبرا و اصغر دقایقی به تماشای تلویزیون مشغول میشوند،  مجری برنامه در نزدیک یکی از بالون های که در حال باد شدن است قرار می گیرد،  و کنار دختر جوانی که لباس رنگی زیبایی دارد می ایستد،  و می گوید:  خود را معرفی کنید،  و بگوید چگونه می خواهید این سفر را طی کنید؟  من بنفشه 16 سالمه،  با خانم معلم ورزش مدرسه امان،  با افسونگر هفت آسمان می رویم،  و امید دارم سفر خوبی را خواهیم داشت.  تلویزیون بزرگترین بالون جهان را هم نشان می دهد،  که در میانه دشت آماده پرواز است،  براحتی قابل دیدن بود،  تلویزیون گفت این یک بالن بار بری است،  و مطابق همه بالونها موجود این مسابقه،  با نیروی خورشید حرکت می کند،  همانگونه که می بینید بخش هایی از سطح آن را سلول های خورشیدی تشکیل داده،  این بالن آزمایشی فعلاً ظرفیت 400 تن بار را دارد،  و در آینده با طرح های چند هزار تنی براحتی حمل بار و مسافر را  بدون هیچ هزینه،  و با کمترین مشکل بین شهر های ایران انجام خواهند داد.  کبرا و اصغر جلو می روند و از رنگ بالون افسونگر هفت آسمان،  بنفشه را از نزدیک می بینند،  می گوید اصغر ببین چقدر شبیه منه،  او دارد مراحل آخر حرکت را با خانم معلمش چک می کند،  خانم معلم می گوید:  بنفشه سوار شو،  بنفشه به بالون می رود،  که اتاقک زیبایی داد.   بنفشه آخرین تنظیمات را در صفحه نمایش اتاق فرمان بالون می بیند،  و حرکت را سر ساعت 9 صبح آغاز می کنند. 

      طبق نقشه های از پیش تعیین شده،  بالنها باید از بالای کانال بزرگ آب کویر ایران بروند،  کانالی که آب دریای خزر را به مرکز کویر می برد،  مسیر 1200 کیلومتری را باید در حدود 10 تا 14 ساعت طی کنند.  از آسمان صاف و آفتابی کویر ایران،  منظره زیبای کانال بزرگ و با آبادی های جدید و زمین های سبز غلات کاریها دیده می شد.  بنفشه غرق در لذت بود،  همه چیز بخوبی پیش می رفت،  و او داشت به موفقیت خود فکر می کرد،  این کار را مدیون پدرش بود،  مادر او سه سال پیش هنگام گردش در لندن خراب شده،  مورد دستبرد دزدان قرار گرفته و کشته شده بود،  مادر او به درس بنفشه فشار می آورد،  ولی در غیاب مادر پدر بنفشه برای اینکه او زیاد بخاطر از دست رفتن مادر ناراحت نشود،  او را بسوی ورزش می راند.  پدر او یک کشتی باری سریع اقیانوس پیمای ایرانی دارد،  و غلات صادراتی ایران را به چین میبرد،  و بیشتر وقتها در مسافرت است،  ولی پول خوبی در می آورد و پولدار هستند.

      در این زمان بنفشه غرق در خوشبختی خود بود،  و از آسمان ایران کویر زیبای سبز شده را می دید،  بخود گفت،  بعد از اسکی بزودی قهرمان بالون هم می شم،  و همه دنیا می فهمند،  ناگهان کسی پشت او را می زند،  وقتی رو بر می گرداند مادرش می گوید:  کبرا بیدار شو باید بری سر کار،  بهت می گم تا دیر وقت کار نکن،  باید بره صبح هم جون بزاری،  تو خیلی ضعیف شدی،  کبرا می گه:  مادر مگه جمعه نیست؟  مادر:  باید بری سرکار بلند شو قهرمان،  قهرمان فداکار من و اصغر.

   . . . ادامه داستانها در اینجا.

   عکس مزرعه،  مشروح در تاریخ کشاورزی ایران،  عکس شماره 4192.

   توجه:  درصورت تقاضای متخصص های با نام و نشان،  که در یکی از گرایش های جغرافیا ـ تاریخ پژوهش می کنند،  منابع اصلی مطالب وبلاگ را می گویم،  در این باره در سخن وبلاگ توضیح نوشته ام.

   کلیک کنید:  تاریخ زیبا سازی در ایران

   کلیک کنید:  تاریخ شهر های باستانی ایران

   کلیک کنید:  نویسندگان و تاریخ نویسان ایران

    توجه:  اگر وبلاگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   انوش راوید //  Anoush Raavid  ///     

   حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ،  حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ،  و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ عرب،  تاریخ مغول،  تاریخ تاتار،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

   جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران    http://ravid.ir

تاریخ ارسال: دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:26 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب

وبسایت ارگ انوش راوید