X
تبلیغات
نماشا
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

داستان سارا شاهزاده خانم ساسانی

   داستان سارا شاهزاده خانم ساسانی

    سال 2196 زرتشتی،  برابر با 458 میلادی،  فرمانده مهرداد ساسانی یکی از شاهزادگان و سرداران ارشد شاهنشاهی ساسانی از طرف هرمز پادشاه مأمور می شود به روم و بیزانس برود.  او همسر ندارد و فقط یک دختر 8 ساله دارد،  که در این سفر با خود می برد،  قبل از مأموریت شاهنشاه هرمز به مهرداد گفته بود،  که برای تحصیل دخترت،  او را به آن شهر ببر،  ما در آینده نیاز داریم از وضع زندگی و حکومت در روم بدانیم،  باید تعدادی از دختران و پسران ایرانی در روم درس بخوانند و زندگی کنند.

      نیمه بهار سال 2196 زرتشتی سارا به همراه پدر و با کاروانی تیسفون را بسمت بیزانس ترک کردند،  سارا بر کجاوه ای نشسته بود،  و پدرش بر اسب اصیل ایرانی کمند و گاه شتر سوار بود.  کاروان از کناره رودخانه فرات می رفت،  و یک گردان سواره پارتی زان ساسانی آنها را همراهی می کرد.  هفت روزه به شام آخرین شهر ایرانی رسیدند سپس کاروان با چند جابجایی در شتر ها و گاری ها و کاروان دارها،  بدون همراهی سواران ایرانی حرکت به بیزانس را آغاز نمود.  ادامه راه سخت بود در تمام مدت مسیر مهرداد با سارا که به او سارا بانو می گفت،  لاتین حرف می زد تا هر دوی آنها در زبان لاتین بهتر و روان تر شوند،  می دانست در روم برای زبان لاتین ارزش زیادی قائلند.  بیست و شش روز از زمانی که تیسفون را ترک کرده بودند گذشت تا به دریا رسیدند،  تا آنروز سارا دریا ندیده بود،  با خوشحالی بسمت دریا دوید و گفت بابا چقدر از دجله بزرگتر است.  کاروان و شتر ها و گاری ها می بایست در اینطرف دریا بمانند،  تا یکی دو روز دیگر باز گردند،  مهرداد با سارا و دو نفر نگهبان همراه شان سوار بر کشتی شدند،  تا به آن سمت دریا و بیزانس بروند.

      سالها جنگ بین ایران و روم باعث شده بود در بیزانس نظر خوشی به ایرانی ها نداشته باشند،  اما مهرداد و سارا با رفتار و اخلاق خوبشان و همچنین خرج کردن سکه های طلا و نقره،  خیلی سریع مردم را جذب می کردند.  در بیزانس ابتدا به منزل یکی از دوستان مهرداد در نزدیکی مرکز شهر رفتند،  روز بعد مهرداد به سارا گفت اول تو را در مدرسه جا دهم،  و سپس چند روزی بمانم و کارها را به سر انجام رسانم و با نتیجه مأموریت باز گردم. 

      سارا خیلی خوشگل و با ادب ایرانی بود،  و گردنبد فروهر طلایی با نگین فیروزه ایرانی که تصویر پدر،  و مادرش که فوت کرده بود،  روی آن نقش داشت.  با پدر در یکی از خیابان های خلوت ولی نزدیک مرکز شهر به ساختمان بزرگی با حیاط کوچک رفتند،  آنجا مدرسه دخترانه ویژه ای بود که فقط 14 شاگرد هم سن و سال سارا داشت،  و سارا پانزدهمین شاگرد بود،  خانم مدیری از آنها استقبال کرد،  و سارا را به کلاس درس برد،  که در آن زمان داشتند لاتین می خواندند،  و سپس او را به اتاق مجللی برد،  که محل اقامت سارا بود،  در این هنگام پدر سارا آخرین سفارش ها را به سارا نمود...

    مهرداد:  سارا تو باید نمونه یک دختر ایرانی باشی،  تو باید نشان دهی دختران ایرانی شاهزاده هستند،  و باید خیلی چیز ها از اینجا و این کشور و شهر و مردم یاد بگیری،  تو برای آینده ایران هستی،  باید ایران دوستی و مهربانی ایرانی را به این مردم بیاموزی.  پدر با دادن شهریه یکسال خداحافظی کرد و رفت.

    سارا بعد از مدت کوتاهی خود را آماده کرد تا به کلاس درس برود،  در سرسرای مدرسه دخترک سیاه پوست هم سن و سال خود را دید،  که با لباسی ژنده مشغول نظافت است.

    خانم مینش مدیر مدرسه:  نام این نظافت چی بلیخ است،  آنها نباید با شاگردها حرف بزنند، و فقط باید دستورات را انجام دهند،  در غیر اینصورت مجازات می شوند.

    سارا در درسها خیلی می درخشید،  و با هوش ایرانی خود سریع علوم مختلفی را که آموزش می دادند یاد می گرفت.  در درس زبان لاتین که تا حدودی از پدرش یاد گرفته بود بیشتر درخشید،  او داستان های زیادی از ایران و هند می دانست،  و برای شاگردها تعریف می کرد،  آنها دور سارا حلقه می زدند،  و با علاقه از ایران و جوانمردان و شاهزاده های ایرانی می پرسیدند،  این کار باعث می شد خانم مینش ناراحت شود،  و در هر صورتی می خواست مانع شود،  کلاً سارا را دوست نداشت،  ولی بخاطر پول خوب ایرانی ظاهراً چیزی وانمود نمی کرد. 

    سارا غیر از همکلاسی هایش به بلیخ هم می رسید،  از کفشها و لباس هایش به او می داد،  و در فرصت های مناسب با او هم حرف می زد.  روز ها و هفته ها در مدرسه بخوبی می گذشت،  سارا در درسها مشکلی نداشت حتی به عنوان کمک معلم زبان لاتین و ریاضی هم بود.  روزی در مهر 2197 زرتشتی جشن تولد سارا بود،  و همه بچه ها جمع بودند و شادی می کردند،  و مطابق رسم ایرانی سه میوه چیدنی و آب و آینه و شیرینی در میان گذاشته بودند.  در این لحظه مردی سیاه پوش به مدرسه آمد،  و بدیدار خانم مینش رفت و گفت...

  مرد سیاه پوش:  من نماینده سردار مهرداد ساسانی هستم،  و برای...

    خانم مینش:  خیلی خوب شد آمدید،  من بیشتر از شهریه یکسال گذشته برای سارا خرج کردم،  و امسال هم کمی زمان شهریه عقب افتاده.

    مرد سیاه پوش:  خانم مینش شهریه خبری نیست،  سردار مهرداد در جنگ با پادشاه ایران کشته شده است،  و...

    در این لحظه خشم تمام وجود خانم مینش را گرفت،  و با سرعت به سالنی که بچه مشغول بازی و سر و صدای و شعر خواندن تولد سارا بودند رفت.

    خانم مینش:  دیگه بسه تموم شد تمومش کنید،  همه بچه برن اتاق هاشون،  سارا بیا پیش من کارت دارم.

    سارا مانند بقیه بچه تعجب کرد،  و بدنبال خانم مینش به اتاق مدیر رفت.

    خانم مینش:  سارا تو دیگه پدرت مرده و تا حالا یه تابستون بیشتر برای من خرج برداشتی،  باید این گردن بندت رو برای مخارجت بمن بدی،  و باید اینجا بجای خورد و خوراک و اقامت،  کار کنی.

    سارا:  یعنی چی من باور نمی کنم،  بابا، بابا کجایی، یعنی چه!

    در همین زمان خانم مینش دست به گردن سارا برد،  و گردنبند فروهر طلایی با نگین فیروزه ای سارا را باز کرد،  و گفت:  این بزحمت خسارت منو جبران می کنه،  از اتاق برو بیرون تا تو را به اتاق جدیدت ببرم.

    خانم مینش،  سارا را به زیر شیروانی برد،  و اتاقک چوبی کوچکی نشانش داد و گفت:  از این به بعد اتاق تو اینجاست،  باید هر روز ساعت 5 صبح بیدار بشی،  و بری آشپزخانه و کار روزانه را شروع کنی.  مقررات هم که می دانی باید کاملاً رعایت کنی،  این رو بدون تو دیگر یک خدمتکار هستی نه یک شاهزاده،  با هر خطایی بشدت مجازات میشی.

    سارا در اتاق نمناک زیر شیروانی،  کنار موشها و سوسکها،  در آن شب بارانی و سرد،  ماند،  چون هیچ چاره ای نداشت،  و بشدت ناراحت بود،  رختخواب پاره آنقدر کثیف بود،  که نمی توانست با چشمان زیبای سیاه ایرانی،  ولی گریان،  نگاهش کند.  با تکه ذغالی روی زمین دایره ای کشید،  و با شمعی که در حال سوختن و تمام شدن بود،  در میان دایره خود را جمع کرد و می گفت:  بابا، بابا، کجایی،  چه شده،  بابا کمکم کن...

    در اتاق مجاور زیر شیروانی سارا،  شبها بلیخ می خوابید،  بلیخ از لابلای تخته های مابین اتاقک هایشان بدیدن سارا آمد.

    بلیخ:  سارا،  من خیلی ناراحت بودم خیلی کار های اینجا و خانم مینش برام سخت بود،  می دیدم که بچه های هم سن من دارند با خوشی درس می خوانند و احترام دارند،  و من هیچ ندارم خیلی سختم بود.  تا اینکه هنگام تمیز کردن اتاق درس شنیدم از جادو گفتی،  که روز شاهزاده ای ایرانی با افسون می آید و آدم را نجات می دهد.

    سارا با شنیدن گفته بلیخ و بدبختی خودش به آرامی مدتی گریه کرد،  و خوابش برد.  بلیخ دید کسی که از جادو می گفت،  خود به سرنوشت او دچار شده است،  و غمگین تر از گذشته به رختخواب خودش رفت.

    سارا در جایی که فقط چند روز قبل شاهزاده زیبای افسونگر ایرانی بود،  روزها می بایست نظافت کند،  اتاق شاگردها که دوستان سابقش بودند را تمیز کند،  غذا برای آنها بگذارد،  البته بچه ها هنوز سارا را دوست داشتند و دنبال فرصت می گشتند تا سارا بقیه داستان بهناز و بهنام (شیرین و فرهاد) را برایشان تعریف کند.  اما خانم مینش از او و از ایرانی بدش می آمد،  شاید هم متنفر بود،  و هرگز سارا دلیل آنرا نفهمید.  روزها می گذشت و سارا کار می کرد،  و دیگر هم کلاسی هایش درس می خواندند و پذیرایی می شدند.

    روزی هنگام کار در آشپزخانه دید خانم آشپز کیکی درست کرده و عطر آن در فضا پیچیده،  و می گفت این کیک برای آقای ادموند است،  که فرزندش در ارمنستان و جنگ با ایران کشته شده،  در خانه پشتی ما زندگی می کنند.  سارا از اتاق زیر شیروانی خودش آقای ادموند را ندیده بود،  اما آقای خدمتکار هندی او و میمون کوچکش را دیده بود.  روزی بلیخ از سارا پرسید هند کجاست،  سارا گفت:  جای گرمی است،  باد گرم در مزارعش می وزد و زمینش با اینجا فرق دارد،  پر طاوس دارد،  باید از ایران گذشت تا به هند رسید.

    بلیخ:  ایران چه جوریه،  هواش چطوریه؟

    سارا:  خیلی خوبه،  مردمش مهربونن،  ایران خیلی لطیفه،  پر از گل و بهاره ست...

    خانم مینش که با ایرانی ها بد بود،  می خواست با هر کلکی شده ملیت سارا را از بین ببرد،  بچه ها را علیه سارا تحریک می کرد،  ولی بچه ها مطابق ذات بچگی و پاکی خودشان خانم مینش را سنگ سیاه می کردند. 

    یکی از شبها سارا داشت با موش های اتاقش حرف می زد،  آنها از سارا نمی ترسیدند و تقریباً دوست شده بودند،  سارا از آشپزخانه برایشان پنیر و گردو می آورد،  و با قطعات کوچک به آنها می داد و حرف می زد،  و از پدر و مادر و ایرانش و داستان می گفت.  ناگه در اتاق با صدای ناله باز شد،  و دید یکی از دختر های همکلاسی سابقش بدیدن او آمده و...

    سارا با تعجب گفت:  وای تو نباید اینجا باشی برگرد به اتاقت!

    همکلاسی:  ما تا بقیه داستان را نشنویم باز نمی گردیم.

    تا سارا آمد بگوید کی،  دید تمام بچه تنگ هم در آن اتاقک جمع شده اند،  و سارا مجبور شد بقیه داستان را تعریف کند.

    سارا در آن جایگاه پایین دست توانسته بود همچنان بچه ها را داشته باشد،  و نقشه های جالبی می کشید،  و به بقیه بچه ها هم یاد داده بود،  که با اجرای طرح و نقشه کار هایی را پیش ببرند.  سارا توانسته بود متقابلاً به یکی از خدمتکارها که خواهر خانم مینش بود،  بگوید،  که با مرد مورد علاقه اش برود و عمرش را پای این خواهر بد اخلاق نگذارد.

    در نیمه زمستان روزی که برف شدید می بارید،  سارا از پنجره شکسته اتاقکش آنطرف در پنجره مقابل خانه پشتی مستخدم هندی را دید،  که از پشت برفها و از میانه پنجره به او احترام و تعظیم هندی می کند،  او با سارا صحبت نکرده بود،  که بفهمد پارسی است،  و فکر می کرد یک دختر خدمتکار هندی است.

    روزی خانم مینش برای کاری بیرون رفت بچه ها همگی نقشه کشیدند،  که دو همکار خانم مینش را سرگرم کنند،  و به اتاق مدیره بروند،  و گردنبند سارا را بردارند و به او بدهند.  بچه در این اتحاد و همدستی موفق شدند.  و شب هنگام بلیخ چشم سارا را گرفت،  و گفت:  لحظه ای صبر کن و سپس همگی بچه ها با هم وارد اتاقک شدند،  و گردنبند سارا را مقابل چشمانش گرفتند،  و گفتند:  ببین،  و سارا با دیدن گردنبند گفت:  وای چکار کردین؟  این کار خطر ناکیه!  گفتند:  خوب اون مال توست...

    سارا:  قبلاً مال من بود،  ولی خانم مینش اون رو بابت شهریه از من گرفته بود،  من نمی تونم اون اینجوری پس بگیرم بچه ها گردنبد را گوشه تخت گذاشتند،  و گفتند:  بقیه داستان شاهزاده خانم اسیر را بگو،  مطابق همیشه در آن جای کوچک،  تنگ هم نشستند،  و سارا شروع به تعریف کرد،  زمانی که داشت از نبرد اژدهای آتشین با شاهزاده هخامنشی می گفت،  همزمان میمون کوچک مرد مستخدم هندی به اتاق سارا پرید،  و دوید رو شانه های سارا نشست،  که با جیغ و ترسیدن بچه ها خود را جمع کرد،  سارا گفت نترسید دوست منه.

    با صدای جیغ بچه ها،  خانم مینش به اتاق سارا آمد،  و دید بچه ها دور سارا جمع شده اند،  و دارند قصه های ایرانی و هندی گوش می دهند،  بشدت ناراحت شد و گفت تقصیر کیه؟  کی شما ها را به اینجا آورده؟

    سارا پرید جلو و گفت:  تقصیر منه.

    خانم منیش:  بچه ها برند اتاقشون،  بعد از رفتن بچه ها ادامه داد بلیخ تو جریمه می شی،  تمام فردا بدون غذا تو اتاقت می مونی،  و تو سارا فکر می کنی شاهزاده خانم هستی،  تو باید بدون غذا فردا هم کار خودت را بکنی هم کار بلیخ را.

    سارا:  من یک شاهزاده ایرانی هستم،  تو حق نداری و نمی تونی به من دستور بدی.

    نگاه خانم منیش به گردنبد گوشه تخت افتاد و گفت:  تو دزدی کردی تو باید بشدت مجازات بشی.

    سارا:  من ندزدیم.  

    خانم منیش:  من الان سربازها رو خبر می کنم،  و رفت پایین که برود بیرون و سربازها را بیاورد و درب ساختمان را هم بست که سارا فرار نکند.

    سارا:  بلیخ کمکم کن باید فرار کنم.

    بلیخ: چطوری تو این بارون شدید الان سرباز ها هم می آن!

    سارا:  زود باش بیا اون تخته بزرگ رو اینجا بزاریم،  برم ساختمون اون طرفی...

    بین پنجره اتاق زیر شیروانی سارا در طبقه سوم،  و بالکن پنجره روبرو که اتاق مستخدم هندی آقای ادموند بود،  سه متر فاصله می شد،  بزحمت سارا و بلیخ تخته را قرار دادند،  همزمان چهار سرباز پشت در اتاق سارا رسیدند،  و سارا بدون ترس و مصمم در باران شدید جلوی چشم سربازان،  بلیخ و خانم مینش،  از تخته رد شد و خود را به آنطرف رسانید...

    خانم مینش با داد به سربازان گفت:  چرا اینجا وایسادین و نگاه می کنین برید بگریدش،  این همدستش هم ببرین.

    سربازان بسرعت از پله ها پایین آمدند،  و سوار اسب های خود شدند تا به خیابان پشتی بروند،  و وارد آن خانه شوند.  سارا که کاملاً خیس شده بود،  در آن خانه که از آن بزرگان بود،  خود را به طبقه پایین رسانید،  اما نتوانست درب خروج را باز  کند.  در همین لحظه سربازان هم به درب خانه رسیدند،  سارا در دلش می گفت:  ای شاهزاده هخامنشی که با اژدها جنگیدی تا شاهزاده خانم را نجات دهی بیا منو نجات ده،  کمکم کن،  مجبور شد به اتاقی برود و چمباتمه بزند،  و سر را در میان زانو پنهان کند،  و خیس و لرزان با چشمان گریان پشت کمدی پنهان شود.  صدای سربازها را می شنید که می گفتند:  بگردید،  مستخدم و آقای ادموند نمی دانستند چکار کنند.  مرد بلند بالایی روی تخت آن اتاق خوابیده بود،  با دیدن آمدن سارا به اتاق بسمت او رفت می خواست کمک کند،  اما نمی دانست چکار کند،  لحظاتی بعد درب باز شد،  سربازها داخل شدند و دست سارا را گرفتند،  او را کشیدند تا ببرند، سارا در هیجان کامل بود،  به لباس آن مرد چنگ انداخت تا نبرندش،  داد می زد،  بابا کمکم کن، کجایی بابا،  کمک،  در همین لحظه کوتاه سخت چشمش به آن مرد افتاد دید که او واقعاً پدرش است،  با  دست آزادش پای او را گرفته بود،  و می گفت:  بابا کمکم کن،  بابا، بابا، چرا چیزی نمی گی،  مرد که او نیز ناراحت شده بود،  بشدت بغض کرد و اشکش جاری شد،  او می دید چهار سرباز گنده دخترکی بیچاره با چهره ای زیبا را می کشند،  و زنی که دائم داد می زند:  ببریدش، ببریدش.  در آخرین لحظه که سارا را سوار گاری می کردند تا ببرند،  و او همچنان داد می زد:  بابا، بابا،  به ناگه مرد داد زد:  سارا،  سارا بانو،  ولش کنید.  سربازان از آن فریاد خشکشان شد،  دست سارا را ول کردند،  و سارا دوید پدرش را در آغوش کشید.  خانم منیش هم یواشکی رفت.

    مستخدم که مانند آقای ادموند بسیار خوشحال بود،  به سارا و پدرش کمک کرد تا به داخل منزل باز گردند.  آقای ادموند سربازان را مرخص کرد،  ولی قبلش اشاره کرد که بلیخ هم از گاری سربازان پیاده شود و به داخل منزل برود.  مستخدم لباس هندی و کلی خوراکی برای سارا و بلیخ آورد،  ولی بیشتر جلسه گریه خوشحالی از نجات و یافتن پدر و دختر بود.

    جریان از این قرار بود،  هرمز سوم پادشاه ساسانی بخاطر برادر فیروز اول ساسانی از سلطنت کناره گیری می کند،  در اواخر بهار 2197 سردار مهرداد ساسانی پدر سارا ساسانی فرمانده تیسفون بود،  در آن زمان مرکز فرماندهی تیسفون مورد حمله افراد فیروز ساسانی قرار می گیرد،  در یک زد و خورد کوچک اتفاقاً ضربه ای به سر مهرداد می خورد،  و او بینایی یک چشم و حافظه خود را از دست می دهد.  افرادش و طرفداران هرمز ساسانی او را پنهانی از تیسفون خارج می کنند،  یکی از دوستان پدرش که همین آقای ادموند بود،  و در زمان یزدگرد ساسانی از طرفداران ارمنی ایرانی بود،  او را برای معالجه به بیزانس می برد.  این خانه همان خانه ای بود که دو روز اول ورود سارا به بیزانس در آن اقامت داشت،  ولی آن زمان آقای ادموند و مستخدمش نبودند،  در آن شب پر هیجان با اینکه سارا احساس کرده بود این همان خانه است،  اما در آن لحظات حساس کوتاه فرصت تشخیص کامل نیافته بود.

   بعد از این حادثه،  حافظه سردار مهرداد ساسانی کامل بازگشت،  آقای ادموند به دیدار وزیر رفت و گفت ما تمام تلاش خود را می کنیم دوستی بین ملتها برقرار شود،  ولی امثال خانم مینش خرابکاری در کارمان می کنند،  و خانم مینش برکنار شد.....

   عزیزان بقیه داستان را خودتان بنویسید،  سارا در بیزانس و در همان مدرسه بماند و ادامه تحصیل دهد،  یا با پدرش به ایران باز گردد،  سرنوشت بلیخ چه می شود،  آیا سردار مهرداد دوباره می تواند سمت های حکومتی و درباری بگیرد؟  ادامه داستان با خودتان.

   عکس تاریخی یک دختر بچه عشایری ایران در شمال تهران،  حدود 1300 خورشیدی،  عکس شماره 669 .

   کلیک کنید:  تاریخ زبان فارسی

   کلیک کنید:  داستان های تاریخی ایرانی

   کلیک کنید:  تاریخ ورود نام های عربی به ایران

    توجه:  اگر وبلاگ،  به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   انوش راوید //  Anoush Raavid ///    

   حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ،  حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ،  و مقالات مهم مانند،  سنت گریزی و دانایی قرن 21،  و دروغ های تاریخ عرب،  تاریخ مغول،  تاریخ تاتار،  و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:

   جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران،    http://ravid.ir 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:19 ق.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب

وبسایت ارگ انوش راوید